خوراک آراِس‌اِس

بایگانی برچسب‌ها: گلاب

اینجا و اکنون

نوشته‌شده در

حالا درست ۱۱ سال از زادروز این وبلاگ می‌گذرد. ۲۵ مهر که می‌شود دوباره قصد نوشتن در وبلاگ می‌کنم و بعد از چند روز موتورم به پت‌پت می‌افتد.
حالا ۷ ماه از نوشتن آخرین مطلب راه من گذشته است و من از نوشتن فرار می‌کنم و از ننوشتن عذاب می‌کشم.
حالا تقریبن چهار ماه است که ساکن تهران شده‌ایم و اسیر قیل‌وقال پایتخت دود و آهن که حتا شلوغی‌اش هم خوش است.
حالا حدود یک ماه است که دانشجوی کارشناسی ارشد شده‌ام و فکر می‌کنم دارد از دوباره دانشگاه رفتن خوشم می‌آید.
حالا
حالا
حالا
حالا تو روبه‌روی من نشسته‌ای و هیچ کاری خوش‌تر از تماشای تو نیست.

هفت ساله سرمست از انگور چشماتم

نوشته‌شده در

20081214004045

شاید هر کس دیگری بود، جمعه ۱۸ بهمن‌ماه ۱۳۸۷، ساعت دو که شد دو و نیم رفته بود و پشت سرش را هم نگاه نکرده بود. اما تو ماندی و من آمدم و زندگی هم شدیم. هرچه روزها گذشت و هرچه بر ما گذشت، شد عشقی که حالا از ما جداشدنی نیست. باورت می‌شود حالا هفت سال از آن جمعه‌ی دل‌باز گذشته است؟ همان روزهایی که داریوش ترانه‌ی شهیار قنبری را خوانده بود: با تو جمعه‌ی دل‌گیر چه دل‌بازه، مگه نه؟

هفت سال پیش فکر نمی‌کردم با تو قید همه‌چیز را بزنم، حالا تو را دارم و همه‌چیز را دارم. همه‌چیزم تویی که در دفترم می‌نویسم:

تو میدون ِ آزادی می‌بوسمت
تو ساحل، تو دریا، تو هر جا که هست
می‌خوام گریه‌سازا حسادت کنن
به آوازه‌ی ما تو هر جا که هست …

روی ریلِ آهن، سمتِ خوبِ رفتن

نوشته‌شده در

pyFtzdwjoquu26oqQX8vA7sGo1_500

۱۰ سال پیش، ۲۵ مهر ۸۴، بعد از دو سال این‌ور و آن‌ور رفتن در سرویس‌های وطنی وبلاگ‌نویسی، نوشتن در وبلاگ راه- ِ -من‌دات‌کام را شروع کردم. یادم هست با چه شوقی دامنه‌ی وبلاگ را ثبت کردم و با همه‌ی بی‌سوادی‌ام سعی کردم خودم مووبل‌تایپ را نصب کنم و قالبی تن وبلاگ بپوشانم و بعد نوشتم و نوشتم و نوشتم …
بعدتر راه من فیلتر شد و دامنه را از دات‌کام به دات‌نت تغییر دادم و بعد هم مشکلی برای سرور پیش آمد و همین‌طور که قیمت دامنه‌ها بالا می‌رفت، کوله‌بار راه من را برداشتم و آوردم اینجا روی وردپرس‌دات‌کام که همیشه‌ی خدا فیلتر است.
حالا گاهی برمی‌گردم و مطالب قدیمی وبلاگ را می‌خوانم و باورم نیست که نوشته‌ها از آن من است و این‌همه اتفاق بر من و ما گذشته است. اما حقیقت دارد.
۱۰ سال از آن روز که من با خوشحالی این وبلاگ را راه انداختم گذشته است، ۱۰ سالی که سخت‌ترین روزهایش در چهار سالگی وبلاگ، سال ۸۸ گذشت؛ و زیباترین اتفاقش در ۷ سالگی وبلاگ بود، یعنی بهمن ۹۱.
در این ۱۰ سال وبلاگ‌های دیگری هم بود که در کنار این وبلاگ راه انداختم و در آن نوشتم. مهم‌ترینش راه‌اندازی وبلاگ «مملکته داریم؟» در آبان ۸۸ بود.
اما با همه‌ی این‌ها بازگشتم همیشه به راه من بود و هست و خواهد بود. خوشحالم که هنوز راه من هست. کاش یک روزی بعد از لغو تحریم‌ها، قیمت دامنه‌های دات‌کام و غیره هم به روزهای قبل ۸۸ برگردد و دوباره راه من را ببرم سر جایی که روز اول بود احداث کنم.

بمون تا حضورت خرابم کنه

نوشته‌شده در

If I Stay

داشتیم درباره‌ی زندگی قشنگ‌مان حرف می‌زدیم و عشق واقعی‌مان و اینکه بعد از کلی به هیچ‌جا نرسیدن، به همه‌جا رسیده‌ایم و چه کیفی دارد. بعد، از  پدر و مادرمان حرف زدیم و اینکه چقدر حمایتمان کرده‌اند و چقدر می‌توانیم و باید حمایتشان بکنیم و بعد … گفتیم حالا خب بس است دیگر، بهتر است یک فیلم ببینیم.
کلی اسم فیلم را رد کردیم تا رسیدیم به فیلم اگر بمانم (If I Stay). از قضا موضوع فیلم درباره‌ی عشق دختر و پسری بود که دختر عاشق نواختن ویلن‌سل است و پسر عاشق موسیقی راک و از این کله‌خربازی‌ها. فیلم پر بود از حمایت پدر و مادر از فرزندشان، چیزی که هنوز که هنوز است در ایران سراغی از آن نمی‌توان گرفت و همین‌طور خیلی جاهای دیگر (برای اینکه نگویید غرب‌زده است و وطن‌فروش). اما با خودمان که تعارف نداریم وضعیت مملکت ما و خودمان داغان‌تر از این حرف‌هاست.
یک جایی از فیلم دختر باید تصمیم بگیرد بین ماندن با عشقش و رفتن به مدرسه‌ی عالی موسیقی یکی را انتخاب کند. مادر و دختر می‌ایستند کنار ظرف‌شویی برای خوب شدن حالشان و حرف می‌زنند.

میا: خیلی به‌هم‌ریخته‌م. ما یه سال و نیم خیلی خوبی با هم داشتیم اما حالا داره مسیر زندگی‌‌مون از هم جدا می‌شه.
مادر: همه‌چی تموم شد؟
– آره! … معمولن آدما وقتی عاشق هم‌دیگه نیستن از هم جدا می‌شن، نه وقتی کاملن عاشق هم‌دیگه‌ن. اما من هنوز چیزی سرم نمی‌شه، درسته؟
– تو خوب می‌فهمی اما عاشق شدن هنوز واسه سن و سال تو زوده. مخصوصن وقتی اوضاع خیلی جدی می‌شه.
– اگه ما اهل موسیقی نبودیم، می‌تونستیم مثل آدم‌های عادی بریم کالج و با هم باشیم.
– خیلی هم ساده و معمولی نیست میا. هر رابطه‌ای سختی خودش رو داره، لازم نیست اینو من بهت بگم.
– آره، می‌دونم.
– تقصیر موسیقی ننداز.
– اما موسیقی داره رابطه‌مون رو به‌هم می‌زنه!
– مزخرفه میا، خودت هم می‌دونی.
– اما چی کار می‌تونم بکنم؟ دارم تیکه‌تیکه می‌شم.
– تو می‌ری به جولیارد و ویلن‌سل می‌زنی یا اینکه نمی‌ری و با آدام می‌مونی و کلی ماجرای دیگه رو از دست می‌دی، یا اینکه اصلن هیچ‌کدوم، فردا شاید یک شهاب‌سنگ می‌خوره به زمین شایدم نه. زندگی مثل یه گندکاری بزرگ می‌مونه، اما قشنگی‌ش هم به همینه. هر کاری بکنی من پشتتم. از یه طرف چیزی رو می‌بری و از طرف دیگه چیزی رو از دست می‌دی. چی می‌تونم بگم، عزیزم؟ عشق واقعی خیلی ضدحاله.

خیلی از ماها خیلی از جاها به این حرف زدن‌ها، حمایت‌ها و فداکاری‌ها نیاز داشته‌ایم اما حتا ترسیده‌ایم فکر کنیم … حالا باید تلنگری به خودمان بزنیم. از بچه‌ها حمایت کنیم. از تصمیم‌هایی که می‌گیرند. با تحقیر و تمسخر، رؤیاهایشان را کم‌رنگ نکنیم. بگذاریم جرئت خطر کردن داشته باشند و احساس کنند کسی هوایشان را دارد.

پی‌نوشت: آخر فیلم متوجه شدم فیلم از روی رمانی به همین نام نوشته‌ی گیل فورمن ساخته شده. بله، ما یک چنین فیلم‌بین‌هایی هستیم! خوشبختانه، کتاب را نشر هیرمند (+) با ترجمه‌ی مهرآیین اخوت منتشر کرده است.

سر در ابرها

نوشته‌شده در

باورکردنی نبود، روز تولد سی سالگی‌ام، با گلاب و گابریل* داشتیم به ناکجاآباد می‌رفتیم به جایی که قبلن در نقشه‌ی زندگی‌مان نبود. از دامنه‌‌ی کوهی در البرز بالا می‌رفتیم تا برسیم به ابرها، تا بهشتی از بهشت‌های گم‌شده. جایی میان نوشهر و نور، بالاتر از آبشار آب‌پری‌اُ، با هوایی که نفس داشت.
گلاب سعی می‌کرد مه را در مشت بگیرد و از آن خود کند و من خوشحال از اینکه سی سالگی‌ام را در قله‌ی خوشبختی نفس می‌کشم کنار بهترین یار.
بعد آن بهشت را دور زدیم و کیک کوچکی خریدیم و در ساحل نوشهر، جشن دو نفره‌ای برپا کردیم و بعدتر در خانه‌ی دوست بودیم.
گذشت و گذشت تا امروز که مثل همه‌ی روزها ظهر از خواب بیدار شدم و کارت پستالی را دیدم که گلاب بالای سرم گذاشته بود، خواندمش و پر شدم از لبخند و اشک که در هوای این شعر عاشقانه نفس می‌کشم. پرم از خوشحالی.

* نام پراید ما

زنده‌یاد فرندفید

نوشته‌شده در

ff

تقریبن ۷ سال پیش بود که این مطلب را برای توییتر و فرندفید نوشتم. حالا فرندفید دارد برای همیشه تعطیل می‌شود. برای من فرندفید یک شبکه‌ی اجتماعی خشک و خالی نبود که همه تقلبی باشند. در فرندفید زندگی کردم با خبرهای خوب، خبرهای بد. با خنده، اخم، گریه، قهر، کل‌کل، دعوا و آشتی، همه‌چیز. همه‌چیز را با هم داشت. یک جزیره‌ی کوچک که در آن زندگی خوبی داشتیم. از همان اول به فرندفید می‌گفتم مدرسه‌ی علوم انسانی و حالا این مدرسه دارد تعطیل می‌شود. تنها مدرسه‌ای که شاگردهایش از تعطیلی آن خوشحال نیستند. در فرندفید دوستانی پیدا کردم که خودشان هستند و ادا در نمی‌آورند. در فرندفید قد کشیدم، بزرگ شدم. سرخوش شدم، غصه خوردم، تلخی چشیدم اما هیچ‌وقت تب فرندفید از فایرفاکسم حذف نشد.
و بهترین اتفاق، بهترین اتفاق زندگی من در فرندفید افتاد، جایی که گلاب را شناختم و شد همه‌ی زندگی من، حقیقت و رؤیای من. فرندفید به خاطر همه‌ی بد و خوب‌هایش اگر فراموش شود، با هیچ شعله‌ای در زندگی من خاکستر نمی‌شود چون جایی بود که من به بهترینم رسیدم و شادی‌ام ابدی شد.

قرار است یکی دو روز دیگر فرندفیدی روی اینترنت نباشد. دیکتاتوری فقط در زندگی واقعی نیست، در اینترنت هم هست. یک روز صاحبش تصمیم می‌گیرد فرندفید را بفروشد به زاکربرگ و یک روز دیگر زاکربرگ تصمیم می‌گیرد فرندفید را تعطیل کند. از ما هم کاری جز سر و صدا برنمی‌آید، مثل اینجا، آنجا، همه‌جا. اما مثل همه‌ی زنده‌یادها، یاد فرندفید همیشه با ما هست. هیچ سایت مشابهی فرندفید نمی‌شود، لااقل برای من نمی‌شود.
در آخر به‌خاطر همه‌ی اتفاق‌هایی که در فرندفید برای من افتاد و به‌خاطر بهترین اتفاق، ازت ممنونم فرندفید.

اتفاق افتاد لبخند تو و …

نوشته‌شده در

5

برای من که همیشه دیر می‌رسم، ۱۸ بهمن ۸۷ بهترین اتفاق افتاد. باید آن روز دیر می‌رسیدم تا دیرپاترین عشق در قلبم جا خوش کند. حالا وارد سال هفتم این رؤیای صد ساله می‌شویم و تا بی‌نهایت آن را ادامه می‌دهیم که بهترین ِ هم شده‌ایم.