وبلاگ · روزانه

اینجا و اکنون

حالا درست ۱۱ سال از زادروز این وبلاگ می‌گذرد. ۲۵ مهر که می‌شود دوباره قصد نوشتن در وبلاگ می‌کنم و بعد از چند روز موتورم به پت‌پت می‌افتد.
حالا ۷ ماه از نوشتن آخرین مطلب راه من گذشته است و من از نوشتن فرار می‌کنم و از ننوشتن عذاب می‌کشم.
حالا تقریبن چهار ماه است که ساکن تهران شده‌ایم و اسیر قیل‌وقال پایتخت دود و آهن که حتا شلوغی‌اش هم خوش است.
حالا حدود یک ماه است که دانشجوی کارشناسی ارشد شده‌ام و فکر می‌کنم دارد از دوباره دانشگاه رفتن خوشم می‌آید.
حالا
حالا
حالا
حالا تو روبه‌روی من نشسته‌ای و هیچ کاری خوش‌تر از تماشای تو نیست.

Advertisements
وبلاگ

روی ریلِ آهن، سمتِ خوبِ رفتن

pyFtzdwjoquu26oqQX8vA7sGo1_500

۱۰ سال پیش، ۲۵ مهر ۸۴، بعد از دو سال این‌ور و آن‌ور رفتن در سرویس‌های وطنی وبلاگ‌نویسی، نوشتن در وبلاگ راه- ِ -من‌دات‌کام را شروع کردم. یادم هست با چه شوقی دامنه‌ی وبلاگ را ثبت کردم و با همه‌ی بی‌سوادی‌ام سعی کردم خودم مووبل‌تایپ را نصب کنم و قالبی تن وبلاگ بپوشانم و بعد نوشتم و نوشتم و نوشتم …
بعدتر راه من فیلتر شد و دامنه را از دات‌کام به دات‌نت تغییر دادم و بعد هم مشکلی برای سرور پیش آمد و همین‌طور که قیمت دامنه‌ها بالا می‌رفت، کوله‌بار راه من را برداشتم و آوردم اینجا روی وردپرس‌دات‌کام که همیشه‌ی خدا فیلتر است.
حالا گاهی برمی‌گردم و مطالب قدیمی وبلاگ را می‌خوانم و باورم نیست که نوشته‌ها از آن من است و این‌همه اتفاق بر من و ما گذشته است. اما حقیقت دارد.
۱۰ سال از آن روز که من با خوشحالی این وبلاگ را راه انداختم گذشته است، ۱۰ سالی که سخت‌ترین روزهایش در چهار سالگی وبلاگ، سال ۸۸ گذشت؛ و زیباترین اتفاقش در ۷ سالگی وبلاگ بود، یعنی بهمن ۹۱.
در این ۱۰ سال وبلاگ‌های دیگری هم بود که در کنار این وبلاگ راه انداختم و در آن نوشتم. مهم‌ترینش راه‌اندازی وبلاگ «مملکته داریم؟» در آبان ۸۸ بود.
اما با همه‌ی این‌ها بازگشتم همیشه به راه من بود و هست و خواهد بود. خوشحالم که هنوز راه من هست. کاش یک روزی بعد از لغو تحریم‌ها، قیمت دامنه‌های دات‌کام و غیره هم به روزهای قبل ۸۸ برگردد و دوباره راه من را ببرم سر جایی که روز اول بود احداث کنم.

وبلاگ

تو که دستت به نوشتن آشناست …

4379025724_d96203a146_z

روزهای بچگی با مدادها درگیر بودم و دفترهای تعاونی، دفترهای کاهی و دفترهای فانتزی که گاهی از این و آن هدیه می‌گرفتم و دلم نمی‌آمد در آن‌ها بنویسم. قسمت سخت ماجرا مشق نوشتن بود. چقدر فحش می‌دادم به کتاب‌ها و درس و مدرسه ولی دست آخر مشق‌ها را می‌نوشتم. اما همان مشق نوشتن‌ها کم‌کم جزئی از وجود من شد و دست از من برنداشت.
وبلاگ نوشتن هم از همان مشق نوشتن‌های کودکی می‌آمد. اما این بار دیگر فقط برای معلم‌ها نمی‌نوشتم. این بار برای خودم شروع کردم به نوشتن و کم‌کم به این من، چند نفر دیگری هم اضافه شدن. دیگر وبلاگ دغدغه‌ی هر روزم شد و نوشتم و نوشتم تا ۱۰ سال گذشت. ۸ سال از آرشیوش همین‌جاست در راه من.
هنوز هم این وبلاگ برای من مهم است، قبلن نوشتم که دیگر سعی می‌کنم کمتر به فیس‌بوک سر بزنم. جلال سمیعی هم از نوشتن نوشته است و از وبلاگ. چه حالا وبلاگ در بین آدم‌ها محبوبیت سابق را داشته باشد، چه نداشته باشد برای من  این وبلاگ مهم است. خیلی از اتفاق‌های خوب زندگی‌ام با همین وبلاگ‌نویسی رقم خورده است. به شما هم پیشنهاد می‌کنم هم‌چنان بنویسید، وبلاگ بنویسید.
فرض کنید که سال ۸۲ است، صبح بیدار می‌شوید وبلاگتان را چک می‌کنید، چیزکی می‌نویسید. به لیست وبلاگ‌هایی که کنار وبلاگتان لینک شده‌اند و یا نشده‌اند سری می‌زنید و سرشار می‌شوید از زندگی‌هایی که جریان دارد، انگار نه انگار که بزرگواری آمده است و بزرگواری رفته است!

» برمی‌گردم وبلاگم را ببوسم

روزانه

شهر در امن و امانه

فیس‌بوک رو دی‌اکتیو نکردم اما تصمیم گرفتم که کمتر به‌ش سر بزنم. جدای وقتی که اون‌جا تلف می‌شه، پر شده از آدمایی که خیلی خودشون نیستن. می‌ترسم شبیه اونا بشم. همیشه توییتر و فرندفید رو ترجیح دادم. ولی اصل موضوع اینجاست: راه من.
فکر می‌کنم اگه قراره چیزی بنویسم، بهتره بنویسم؛ نه اینکه اونو روی هوا فوت کنم. با تشکر از همه‌ی اونایی که می‌خوان با بمب و موشک و باتوم به ما دموکراسی بدن، همونایی که با بعضی از شبکه‌های اجتماعی می‌خوان به ما اجتماعی زندگی کردن رو یاد بدن. ما هم که آریایی‌های خوب اجتماعی.
این روزا هم پای اعضای هیئت دولت اعتدال به فیس‌بوک و توییتر باز شده، همه هم خوشحال از وجود سیاست‌مداران محبوب که بلدن خوب صحبت کنن. بلدن غزل حافظ بخونن، خلاصه که هنرمندن. من ترجیح می‌دم توجهی به‌شون نکنم.
حالم اینجا تو این وبلاگ، بهتره.

روزانه

برمی‌گردم وبلاگم را ببوسم

ده سال و چند روز از ۱۵ خرداد ۸۲ گذشته. روزی که پرشین‌بلاگ میزبان اولین وبلاگ من شد. باورم نمی‌شه ۱۰ ساله دارم وبلاگ می‌نویسم حالا با هر کیفیت و کمیتی. تجربه‌های تلخ و شیرین زیادی داشتم و خیلی از اتفاق‌های خوب زندگیم به خاطر وبلاگ‌نویسی بوده که افتاده.
حالا که گودر آخرین روزای عمرش رو داره می‌گذرونه، دلم می‌خواد بگم که گوگل با تغییرات بی‌جایی که توی گودر به وجود اورد و حالا با تعطیلیش، لطمه‌ی زیادی به وبلاگ‌نویسی فارسی زد. اتفاقی که میزان تخریبش در حد انقلاب ۵۷ بود. کاش هیچ‌وقت کودتا نمی‌شد.
دوست دارم برگردم به همون روزهای شروع وبلاگ‌نویسی. دوست دارم اشتیاق سابقم را برای وبلاگ‌خوانی داشته باشم و هر روز وبلاگ خواندنی تازه‌ای کشف کنم. باید سعی کنم اتفاق تازه‌ای بیافتد. باید سعی کنم مثل قبل، راحت وبلاگ بنویسم. مثل ۱۰ سال پیش.