خوراک آراِس‌اِس

کورها می‌توانند هر کاری بکنند

نوشته‌شده در

شب موردنظر

«احساس خوبی موقع خرید کردن به آدم دست می‌دهد. الان خودم از آن خوشم می‌آید، بازی کردن نقش مردی که می‌داند چه می‌خواهد و می‌تواند آن را با خود به خانه ببرد. اما آن روزها فقط از تماشای کالاها لذت می‌بردم، که آن هم برای خودش کاری بود، زیرا قدرت آن را داشتیم که نگاه کنیم و نخریم.»*

+ شب موردنظر، توبیاس وولف، ترجمه‌ی منیر شاخساری، نشر چشمه

*از داستان «شعله‌ی آتش»

سقوط ما مصیبته

نوشته‌شده در

شعار «مرگ بر …» از کودکی برای ما عادی شد. آتش زدن پرچم‌ها و نمادها تصویری‌ست که از بچگی با ماست. ما که هنگام ورود به ساختمان مدرسه و دانشگاه پای‌مان را روی پرچم کشورها گذاشتیم و رد شدیم. این‌قدر عادی و بی‌توجه رد شدیم که جزئی از زندگی شد. حالا هیچ تعجبی ندارد، هر روز تیره‌تر از دیروز به زمین و زمان نگاه می‌کنیم. هر چقدر هم که ادعای انسانیت و مهربانی داشته باشیم، بزنگاهش که برسد برای همه خط و نشان می‌کشیم. به جای سه نقطه‌ی «مرگ بر …» هر کلمه‌ای که دلمان بخواهد قرار می‌دهیم.
فرقی نمی‌کند مرگ را بر سر چه کسی فریاد می‌کنیم و آنچه به زبان می‌آوریم تا چه حد خواسته‌ی قلبی ماست. مهم این است که این حجم نفرت در زندگی‌هامان جریان دارد و روالی عادی شده است، چون فقط خودمان می‌خواهیم زنده بمانیم. و مرگ به‌جای اینکه سراغ سیاهی برود ما را به‌سمت سیاهی و سقوط می‌کشاند.

روی ریلِ آهن، سمتِ خوبِ رفتن

نوشته‌شده در

pyFtzdwjoquu26oqQX8vA7sGo1_500

۱۰ سال پیش، ۲۵ مهر ۸۴، بعد از دو سال این‌ور و آن‌ور رفتن در سرویس‌های وطنی وبلاگ‌نویسی، نوشتن در وبلاگ راه- ِ -من‌دات‌کام را شروع کردم. یادم هست با چه شوقی دامنه‌ی وبلاگ را ثبت کردم و با همه‌ی بی‌سوادی‌ام سعی کردم خودم مووبل‌تایپ را نصب کنم و قالبی تن وبلاگ بپوشانم و بعد نوشتم و نوشتم و نوشتم …
بعدتر راه من فیلتر شد و دامنه را از دات‌کام به دات‌نت تغییر دادم و بعد هم مشکلی برای سرور پیش آمد و همین‌طور که قیمت دامنه‌ها بالا می‌رفت، کوله‌بار راه من را برداشتم و آوردم اینجا روی وردپرس‌دات‌کام که همیشه‌ی خدا فیلتر است.
حالا گاهی برمی‌گردم و مطالب قدیمی وبلاگ را می‌خوانم و باورم نیست که نوشته‌ها از آن من است و این‌همه اتفاق بر من و ما گذشته است. اما حقیقت دارد.
۱۰ سال از آن روز که من با خوشحالی این وبلاگ را راه انداختم گذشته است، ۱۰ سالی که سخت‌ترین روزهایش در چهار سالگی وبلاگ، سال ۸۸ گذشت؛ و زیباترین اتفاقش در ۷ سالگی وبلاگ بود، یعنی بهمن ۹۱.
در این ۱۰ سال وبلاگ‌های دیگری هم بود که در کنار این وبلاگ راه انداختم و در آن نوشتم. مهم‌ترینش راه‌اندازی وبلاگ «مملکته داریم؟» در آبان ۸۸ بود.
اما با همه‌ی این‌ها بازگشتم همیشه به راه من بود و هست و خواهد بود. خوشحالم که هنوز راه من هست. کاش یک روزی بعد از لغو تحریم‌ها، قیمت دامنه‌های دات‌کام و غیره هم به روزهای قبل ۸۸ برگردد و دوباره راه من را ببرم سر جایی که روز اول بود احداث کنم.

سال فرار

نوشته‌شده در

متولد سال ۲۰۰۰ یه‌جوری از مارادونا خاطره تعریف می‌کنه، احساس می‌کنم این‌همه سال طرفدار تیم ملی جزایر فارو بودم به‌جای آرژانتین. (تعمیم‌پذیر به کلی خاطره و موضوع دیگه)

بمون تا حضورت خرابم کنه

نوشته‌شده در

If I Stay

داشتیم درباره‌ی زندگی قشنگ‌مان حرف می‌زدیم و عشق واقعی‌مان و اینکه بعد از کلی به هیچ‌جا نرسیدن، به همه‌جا رسیده‌ایم و چه کیفی دارد. بعد، از  پدر و مادرمان حرف زدیم و اینکه چقدر حمایتمان کرده‌اند و چقدر می‌توانیم و باید حمایتشان بکنیم و بعد … گفتیم حالا خب بس است دیگر، بهتر است یک فیلم ببینیم.
کلی اسم فیلم را رد کردیم تا رسیدیم به فیلم اگر بمانم (If I Stay). از قضا موضوع فیلم درباره‌ی عشق دختر و پسری بود که دختر عاشق نواختن ویلن‌سل است و پسر عاشق موسیقی راک و از این کله‌خربازی‌ها. فیلم پر بود از حمایت پدر و مادر از فرزندشان، چیزی که هنوز که هنوز است در ایران سراغی از آن نمی‌توان گرفت و همین‌طور خیلی جاهای دیگر (برای اینکه نگویید غرب‌زده است و وطن‌فروش). اما با خودمان که تعارف نداریم وضعیت مملکت ما و خودمان داغان‌تر از این حرف‌هاست.
یک جایی از فیلم دختر باید تصمیم بگیرد بین ماندن با عشقش و رفتن به مدرسه‌ی عالی موسیقی یکی را انتخاب کند. مادر و دختر می‌ایستند کنار ظرف‌شویی برای خوب شدن حالشان و حرف می‌زنند.

میا: خیلی به‌هم‌ریخته‌م. ما یه سال و نیم خیلی خوبی با هم داشتیم اما حالا داره مسیر زندگی‌‌مون از هم جدا می‌شه.
مادر: همه‌چی تموم شد؟
– آره! … معمولن آدما وقتی عاشق هم‌دیگه نیستن از هم جدا می‌شن، نه وقتی کاملن عاشق هم‌دیگه‌ن. اما من هنوز چیزی سرم نمی‌شه، درسته؟
– تو خوب می‌فهمی اما عاشق شدن هنوز واسه سن و سال تو زوده. مخصوصن وقتی اوضاع خیلی جدی می‌شه.
– اگه ما اهل موسیقی نبودیم، می‌تونستیم مثل آدم‌های عادی بریم کالج و با هم باشیم.
– خیلی هم ساده و معمولی نیست میا. هر رابطه‌ای سختی خودش رو داره، لازم نیست اینو من بهت بگم.
– آره، می‌دونم.
– تقصیر موسیقی ننداز.
– اما موسیقی داره رابطه‌مون رو به‌هم می‌زنه!
– مزخرفه میا، خودت هم می‌دونی.
– اما چی کار می‌تونم بکنم؟ دارم تیکه‌تیکه می‌شم.
– تو می‌ری به جولیارد و ویلن‌سل می‌زنی یا اینکه نمی‌ری و با آدام می‌مونی و کلی ماجرای دیگه رو از دست می‌دی، یا اینکه اصلن هیچ‌کدوم، فردا شاید یک شهاب‌سنگ می‌خوره به زمین شایدم نه. زندگی مثل یه گندکاری بزرگ می‌مونه، اما قشنگی‌ش هم به همینه. هر کاری بکنی من پشتتم. از یه طرف چیزی رو می‌بری و از طرف دیگه چیزی رو از دست می‌دی. چی می‌تونم بگم، عزیزم؟ عشق واقعی خیلی ضدحاله.

خیلی از ماها خیلی از جاها به این حرف زدن‌ها، حمایت‌ها و فداکاری‌ها نیاز داشته‌ایم اما حتا ترسیده‌ایم فکر کنیم … حالا باید تلنگری به خودمان بزنیم. از بچه‌ها حمایت کنیم. از تصمیم‌هایی که می‌گیرند. با تحقیر و تمسخر، رؤیاهایشان را کم‌رنگ نکنیم. بگذاریم جرئت خطر کردن داشته باشند و احساس کنند کسی هوایشان را دارد.

پی‌نوشت: آخر فیلم متوجه شدم فیلم از روی رمانی به همین نام نوشته‌ی گیل فورمن ساخته شده. بله، ما یک چنین فیلم‌بین‌هایی هستیم! خوشبختانه، کتاب را نشر هیرمند (+) با ترجمه‌ی مهرآیین اخوت منتشر کرده است.

بوی ماه مهر

نوشته‌شده در

1821968

آن اوایل جشن عاطفه‌ها جوری راه می‌افتاد انگار که انتخابات ریاست‌جمهوری است. انگار که داریم بزرگ‌ترین کارناوال شادسازی کودکان جهان را در کشور ثروت‌مندمان می‌بینیم. هر جای شهر کوچک یزد که می‌رفتی، چادرهای جمع‌آوری کمک برپا شده بود و پر از هدیه‌های رنگارنگ بود و بچه‌ها به چادرها آویزان بودند. حالا تهران که بماند.
تلویزیون از صبح تا شب برنامه داشت و دقیقن مثل انتخابات ریاست‌جمهوری و مجلس و از این دست، از لباس عزاداری بیرون می‌آمد و رخت گول‌زنک شادی می‌پوشید. بعد من در عالم بچگی فکر می‌کردم همه‌ی بدبختی بچه‌هایی که امکانات برای تحصیل و خواندن و نوشتن ندارند زیر سر خانواده‌های ماست. مادرم را مجبور می‌کردم تا در این شادسازی سهیم شوم. با ذوق و شوق کتاب و دفتر و مداد و خودکار می‌گرفتیم و کادو می‌کردیم، گاهی نامه‌ای هم برای دوست نادیده می‌نوشتیم و می‌بردیم تحویل چادرهای خوشبختی می‌دادیم. به این خیال که چند روز بعد، جایی در نقطه‌ای دور، پسرک یا دخترکی با خنده هدیه را باز می‌کند و شاد می‌شود. کاش کسی ما را مطمئن می‌کرد هدیه‌هایمان به دست دوستان نادیده رسیده است، و ترسی همواره با من نمی‌ماند، نکند هدیه‌ام به هیچ‌کسی نرسیده باشد، نکند در راه گم شود، نکند …
دیروز عصر در میدانی توقف کردم و یکی از همین چادرهای خوشبختی را دیدم. روز جشن عاطفه‌ها بود، اما دیگر خبری از آن کارناوال شادی نبود. انگار دیگر برای صداوسیما صرف ندارد یک صبح تا شب برای بچه‌ها شعبده‌بازی کند. شاید هم هنوز شعبده‌بازی می‌کند و من چیزی ندیده‌ام. اما در چادرهای خوشبختی جشن عاطفه‌ها خبری از کادوهای بزرگ و کوچک نبود، روی میز یک صندوق صدقه بود و هیچ.
اما آیا دیگر خبری از کودک محروم در مملکت نیست؟ آیا جهان زیبا شده است؟ آیا چشم‌های من اشتباه می‌بیند؟ فکر می‌کنم وضعیت خیلی بدتر از آن وقت‌هاست. چرا؟ به لطف مؤسسات محترم چاپ کتاب‌های کمک‌آموزشی و کلاس‌های فوق‌برنامه از پیش‌دبستانی تا گور، حتا محرومیت از کتاب و دفتر و مداد و خودکار و … به طبقه‌ی ثروت‌مند جامعه هم بیشتر از قبل نزدیک شده. قبل‌تر پدر و مادرها راحت‌تر از این‌که برای من و امثال من، آتاری و میکرو و سگا و پلی‌استیشن بخرند، کتاب و دفتر می‌خریدند.
اما حالا انگار خریدن تبلت راحت‌تر از خریدن کتاب و دفتر است. دست‌کم من این‌طور می‌بینم. وقتی برای خرید آی‌پد، چند میلیون تومان چیزی نیست اما برای خرید کتاب، چند هزار تومان خیلی‌زیاد است. پدر و مادرها هم که دیگر حوصله‌ی دیکته گفتن و قصه گفتن و قصه شنیدن ندارند. حالا که این‌طور است، من راه دیگر را انتخاب می‌کنم. اگر قرار است برای کودکی از اقوام و آشنایان هدیه‌ای بخرم، کتاب می‌خرم. چون آن‌هایی که می‌شناسم بیشتر از من اپل و اندروید را می‌شناسند. نمی‌گویم بد است، چون مگر می‌شود تصاویر کودکی خودم از هواپیمای آتاری که به آخر قصه نمی‌رسید خالی باشد؟ اما دوست دارم به همان اندازه هم بوی کاغذ در خاطراتشان بپیچد، عطر قصه‌های خوب، فرصت خواندن و خواندن و خواندن.

+ پژوهشنامه ادبیات کودک و نوجوان (فهرست لاک‌پشت پرنده)
+ گوزن زرد

از هر دری، هیچی

نوشته‌شده در

Robert Lewandowski

ماگدا اهل لهستان است و پیش از این‌که من و گلاب سفر شهریوری خودمان را شروع کنیم، چند روزی مهمان ما بود. نمی‌خواهم درباره‌ی خوبی‌ها و بدی‌هایی که در سفر ایران به او گذشته صحبت کنم. چیزی که برای من در هم‌صحبتی با ماگدا جالب بود و کم‌یاب در جامعه‌ی اطرافم، این بود که وقتی موضوعی برایش جذابیتی نداشت حتا اگر در صدر خبرهای جهان هم بود هیچ اهمیتی به آن نمی‌داد و کوچک‌ترین اطلاعی از آن نداشت.
اگر از من بپرسی، بی آن‌‌که با شنیدن نام لهستان، شوپن و ماری کوری و ژان پل دوم و … را به یاد بیاورم، یاد لواندوفسکی می‌افتم و چهار گلش به رئال مادرید، کمی بعد یاد لیگ جهانی والیبال می‌افتم و سانسورهای روی اعصاب رسانه‌ی ملی. اگر از خیلی از هم‌وطنانم بپرسی، همه را با هم به یاد می‌آورند. اما ماگدا حتا لواندوفسکی را نمی‌شناخت، مثل اینکه در ایران هم‌وطنی پیدا شود و مثلن جواد نکونام را نشناسد. جالب‌تر این‌که خبر نداشت تیم ملی والیبال کشورش همین چند وقت پیش با تیم ملی والیبال ایران در لیگ جهانی بازی داشته است. چرا؟ چون هیچ اهمیتی برایش نداشت.
حالا کافی است با آریایی‌های خوب گفتگو کنی و به موضوعی بی‌علاقه باشی و از اتفاقی بی‌خبر، قبل از این‌که آن اتفاق برایت بیفتد باید محل گفتگو را ترک کنی. نگویید که از من نمونه می‌خواهید، کافی‌ست صفحه‌ی توییتر، فیس‌بوک و چیزهایتان روی موبایل را باز کنید و از این‌همه دایرةالمعارف که در اطرافتان راه می‌روند سؤال‌هایتان را بپرسید، البته پیش از این‌که سؤالی بپرسید، می‌بینید که جوابتان را گرفته‌اید.