Uncategorized · شخصی

هفت ساله سرمست از انگور چشماتم

20081214004045

شاید هر کس دیگری بود، جمعه ۱۸ بهمن‌ماه ۱۳۸۷، ساعت دو که شد دو و نیم رفته بود و پشت سرش را هم نگاه نکرده بود. اما تو ماندی و من آمدم و زندگی هم شدیم. هرچه روزها گذشت و هرچه بر ما گذشت، شد عشقی که حالا از ما جداشدنی نیست. باورت می‌شود حالا هفت سال از آن جمعه‌ی دل‌باز گذشته است؟ همان روزهایی که داریوش ترانه‌ی شهیار قنبری را خوانده بود: با تو جمعه‌ی دل‌گیر چه دل‌بازه، مگه نه؟

هفت سال پیش فکر نمی‌کردم با تو قید همه‌چیز را بزنم، حالا تو را دارم و همه‌چیز را دارم. همه‌چیزم تویی که در دفترم می‌نویسم:

تو میدون ِ آزادی می‌بوسمت
تو ساحل، تو دریا، تو هر جا که هست
می‌خوام گریه‌سازا حسادت کنن
به آوازه‌ی ما تو هر جا که هست …

روزانه

آرتین

از ماشین پیاده شدیم، با گوشی‌ام عکسی از چراغ‌های روشن کوچه گرفتم و وارد خانه شدیم. بچه‌ها خانه را روی سرشان گذاشته بودند و انگار منتظر ما بودند تا کمی بی‌خیال زلزله شوند و آرام بگیرند. بعد از اینکه چند دقیقه‌ای دور و بر ما پلکیدند و فهمیدند ما هم آدمیم، دوباره به کار خودشان مشغول شدند. وقتی موهایم بلند بود، آرتین از من می‌ترسید، حالا انگار مرا نشناخته بود. به لطف اینکه ما سالی یک بار هم به‌زور به صله‌‌ی ارحام تن می‌دهیم، بچه‌های فامیل هر سال باید حداقل نیم ساعتی وقت بگذراند تا موجودات ناشناخته‌ی فامیل را شناسایی کنند.
اما امان از وقتی که شناسایی بشویم، دیگر ما را هم باید با آن‌ها بفرستند مهدکودک، چون مثل پدر و مادرهایشان آدم‌بزرگ نیستیم. ما هم با آن‌ها خانه را می‌گذاریم روی سرمان.
وقتی خودمانی شدیم، آرتین مرا شناخته بود و خوشحال بود که موهایم را کوتاه کرده‌ام و دیگر از من نمی‌ترسد. گوشی‌ام را بیرون آوردم و شروع کردم عکس گرفتن از بچه‌ها، هر عکسی که می‌گرفتم باید می‌دیدند و کیف می‌کردند. آرتین عکس خودش را که دید، با انگشتش عکس‌های گوشی را ورق زد تا رسید به عکسی که از کوچه گرفته بودم، مکث کرد. گفتم می‌دانی اینجا کجاست؟ گفت: امام رضا!
به عکس دقت کردم، خیلی شبیه بود …

یک تکه نور · کتاب

کورها می‌توانند هر کاری بکنند

شب موردنظر

«احساس خوبی موقع خرید کردن به آدم دست می‌دهد. الان خودم از آن خوشم می‌آید، بازی کردن نقش مردی که می‌داند چه می‌خواهد و می‌تواند آن را با خود به خانه ببرد. اما آن روزها فقط از تماشای کالاها لذت می‌بردم، که آن هم برای خودش کاری بود، زیرا قدرت آن را داشتیم که نگاه کنیم و نخریم.»*

+ شب موردنظر، توبیاس وولف، ترجمه‌ی منیر شاخساری، نشر چشمه

*از داستان «شعله‌ی آتش»

اجتماعی

سقوط ما مصیبته

شعار «مرگ بر …» از کودکی برای ما عادی شد. آتش زدن پرچم‌ها و نمادها تصویری‌ست که از بچگی با ماست. ما که هنگام ورود به ساختمان مدرسه و دانشگاه پای‌مان را روی پرچم کشورها گذاشتیم و رد شدیم. این‌قدر عادی و بی‌توجه رد شدیم که جزئی از زندگی شد. حالا هیچ تعجبی ندارد، هر روز تیره‌تر از دیروز به زمین و زمان نگاه می‌کنیم. هر چقدر هم که ادعای انسانیت و مهربانی داشته باشیم، بزنگاهش که برسد برای همه خط و نشان می‌کشیم. به جای سه نقطه‌ی «مرگ بر …» هر کلمه‌ای که دلمان بخواهد قرار می‌دهیم.
فرقی نمی‌کند مرگ را بر سر چه کسی فریاد می‌کنیم و آنچه به زبان می‌آوریم تا چه حد خواسته‌ی قلبی ماست. مهم این است که این حجم نفرت در زندگی‌هامان جریان دارد و روالی عادی شده است، چون فقط خودمان می‌خواهیم زنده بمانیم. و مرگ به‌جای اینکه سراغ سیاهی برود ما را به‌سمت سیاهی و سقوط می‌کشاند.

وبلاگ

روی ریلِ آهن، سمتِ خوبِ رفتن

pyFtzdwjoquu26oqQX8vA7sGo1_500

۱۰ سال پیش، ۲۵ مهر ۸۴، بعد از دو سال این‌ور و آن‌ور رفتن در سرویس‌های وطنی وبلاگ‌نویسی، نوشتن در وبلاگ راه- ِ -من‌دات‌کام را شروع کردم. یادم هست با چه شوقی دامنه‌ی وبلاگ را ثبت کردم و با همه‌ی بی‌سوادی‌ام سعی کردم خودم مووبل‌تایپ را نصب کنم و قالبی تن وبلاگ بپوشانم و بعد نوشتم و نوشتم و نوشتم …
بعدتر راه من فیلتر شد و دامنه را از دات‌کام به دات‌نت تغییر دادم و بعد هم مشکلی برای سرور پیش آمد و همین‌طور که قیمت دامنه‌ها بالا می‌رفت، کوله‌بار راه من را برداشتم و آوردم اینجا روی وردپرس‌دات‌کام که همیشه‌ی خدا فیلتر است.
حالا گاهی برمی‌گردم و مطالب قدیمی وبلاگ را می‌خوانم و باورم نیست که نوشته‌ها از آن من است و این‌همه اتفاق بر من و ما گذشته است. اما حقیقت دارد.
۱۰ سال از آن روز که من با خوشحالی این وبلاگ را راه انداختم گذشته است، ۱۰ سالی که سخت‌ترین روزهایش در چهار سالگی وبلاگ، سال ۸۸ گذشت؛ و زیباترین اتفاقش در ۷ سالگی وبلاگ بود، یعنی بهمن ۹۱.
در این ۱۰ سال وبلاگ‌های دیگری هم بود که در کنار این وبلاگ راه انداختم و در آن نوشتم. مهم‌ترینش راه‌اندازی وبلاگ «مملکته داریم؟» در آبان ۸۸ بود.
اما با همه‌ی این‌ها بازگشتم همیشه به راه من بود و هست و خواهد بود. خوشحالم که هنوز راه من هست. کاش یک روزی بعد از لغو تحریم‌ها، قیمت دامنه‌های دات‌کام و غیره هم به روزهای قبل ۸۸ برگردد و دوباره راه من را ببرم سر جایی که روز اول بود احداث کنم.

فوتبال · اجتماعی

سال فرار

متولد سال ۲۰۰۰ یه‌جوری از مارادونا خاطره تعریف می‌کنه، احساس می‌کنم این‌همه سال طرفدار تیم ملی جزایر فارو بودم به‌جای آرژانتین. (تعمیم‌پذیر به کلی خاطره و موضوع دیگه)

فیلم · روزانه

بمون تا حضورت خرابم کنه

If I Stay

داشتیم درباره‌ی زندگی قشنگ‌مان حرف می‌زدیم و عشق واقعی‌مان و اینکه بعد از کلی به هیچ‌جا نرسیدن، به همه‌جا رسیده‌ایم و چه کیفی دارد. بعد، از  پدر و مادرمان حرف زدیم و اینکه چقدر حمایتمان کرده‌اند و چقدر می‌توانیم و باید حمایتشان بکنیم و بعد … گفتیم حالا خب بس است دیگر، بهتر است یک فیلم ببینیم.
کلی اسم فیلم را رد کردیم تا رسیدیم به فیلم اگر بمانم (If I Stay). از قضا موضوع فیلم درباره‌ی عشق دختر و پسری بود که دختر عاشق نواختن ویلن‌سل است و پسر عاشق موسیقی راک و از این کله‌خربازی‌ها. فیلم پر بود از حمایت پدر و مادر از فرزندشان، چیزی که هنوز که هنوز است در ایران سراغی از آن نمی‌توان گرفت و همین‌طور خیلی جاهای دیگر (برای اینکه نگویید غرب‌زده است و وطن‌فروش). اما با خودمان که تعارف نداریم وضعیت مملکت ما و خودمان داغان‌تر از این حرف‌هاست.
یک جایی از فیلم دختر باید تصمیم بگیرد بین ماندن با عشقش و رفتن به مدرسه‌ی عالی موسیقی یکی را انتخاب کند. مادر و دختر می‌ایستند کنار ظرف‌شویی برای خوب شدن حالشان و حرف می‌زنند.

میا: خیلی به‌هم‌ریخته‌م. ما یه سال و نیم خیلی خوبی با هم داشتیم اما حالا داره مسیر زندگی‌‌مون از هم جدا می‌شه.
مادر: همه‌چی تموم شد؟
– آره! … معمولن آدما وقتی عاشق هم‌دیگه نیستن از هم جدا می‌شن، نه وقتی کاملن عاشق هم‌دیگه‌ن. اما من هنوز چیزی سرم نمی‌شه، درسته؟
– تو خوب می‌فهمی اما عاشق شدن هنوز واسه سن و سال تو زوده. مخصوصن وقتی اوضاع خیلی جدی می‌شه.
– اگه ما اهل موسیقی نبودیم، می‌تونستیم مثل آدم‌های عادی بریم کالج و با هم باشیم.
– خیلی هم ساده و معمولی نیست میا. هر رابطه‌ای سختی خودش رو داره، لازم نیست اینو من بهت بگم.
– آره، می‌دونم.
– تقصیر موسیقی ننداز.
– اما موسیقی داره رابطه‌مون رو به‌هم می‌زنه!
– مزخرفه میا، خودت هم می‌دونی.
– اما چی کار می‌تونم بکنم؟ دارم تیکه‌تیکه می‌شم.
– تو می‌ری به جولیارد و ویلن‌سل می‌زنی یا اینکه نمی‌ری و با آدام می‌مونی و کلی ماجرای دیگه رو از دست می‌دی، یا اینکه اصلن هیچ‌کدوم، فردا شاید یک شهاب‌سنگ می‌خوره به زمین شایدم نه. زندگی مثل یه گندکاری بزرگ می‌مونه، اما قشنگی‌ش هم به همینه. هر کاری بکنی من پشتتم. از یه طرف چیزی رو می‌بری و از طرف دیگه چیزی رو از دست می‌دی. چی می‌تونم بگم، عزیزم؟ عشق واقعی خیلی ضدحاله.

خیلی از ماها خیلی از جاها به این حرف زدن‌ها، حمایت‌ها و فداکاری‌ها نیاز داشته‌ایم اما حتا ترسیده‌ایم فکر کنیم … حالا باید تلنگری به خودمان بزنیم. از بچه‌ها حمایت کنیم. از تصمیم‌هایی که می‌گیرند. با تحقیر و تمسخر، رؤیاهایشان را کم‌رنگ نکنیم. بگذاریم جرئت خطر کردن داشته باشند و احساس کنند کسی هوایشان را دارد.

پی‌نوشت: آخر فیلم متوجه شدم فیلم از روی رمانی به همین نام نوشته‌ی گیل فورمن ساخته شده. بله، ما یک چنین فیلم‌بین‌هایی هستیم! خوشبختانه، کتاب را نشر هیرمند (+) با ترجمه‌ی مهرآیین اخوت منتشر کرده است.