Uncategorized · شخصی

هفت ساله سرمست از انگور چشماتم

20081214004045

شاید هر کس دیگری بود، جمعه ۱۸ بهمن‌ماه ۱۳۸۷، ساعت دو که شد دو و نیم رفته بود و پشت سرش را هم نگاه نکرده بود. اما تو ماندی و من آمدم و زندگی هم شدیم. هرچه روزها گذشت و هرچه بر ما گذشت، شد عشقی که حالا از ما جداشدنی نیست. باورت می‌شود حالا هفت سال از آن جمعه‌ی دل‌باز گذشته است؟ همان روزهایی که داریوش ترانه‌ی شهیار قنبری را خوانده بود: با تو جمعه‌ی دل‌گیر چه دل‌بازه، مگه نه؟

هفت سال پیش فکر نمی‌کردم با تو قید همه‌چیز را بزنم، حالا تو را دارم و همه‌چیز را دارم. همه‌چیزم تویی که در دفترم می‌نویسم:

تو میدون ِ آزادی می‌بوسمت
تو ساحل، تو دریا، تو هر جا که هست
می‌خوام گریه‌سازا حسادت کنن
به آوازه‌ی ما تو هر جا که هست …

Advertisements
Uncategorized · شخصی

در این غربت خانگی …

9

همین چند روز پیش بود که از دلتنگی برای مادر نوشتم. همین چند ساعت پیش خبر بد آمد. با ویدا کلی خندیده‌ایم، کل‌کل کرده‌ایم، دعوا کرده‌ایم … و حالا گریه می‌کنیم. تنها اشک راهش را بلد است و هیچ کلمه‌ای برای همراه شدن پیدا نمی‌شود.
به وردپرس نگاه می‌کنم، خیلی از کامنت‌های اینجا پریده است اما نام ویدا بین کامنت‌گذارهای این وبلاگ اول است، یادگار دوران فعال وبلاگ‌نویسی و کامنت‌بازی. وبلاگش خیلی‌وقت است به‌روز نشده اما من می‌خواهم بعد از اینکه اشک امان داد به او بگویم: بگو زنده‌باد زندگی …