Uncategorized · شخصی

هفت ساله سرمست از انگور چشماتم

20081214004045

شاید هر کس دیگری بود، جمعه ۱۸ بهمن‌ماه ۱۳۸۷، ساعت دو که شد دو و نیم رفته بود و پشت سرش را هم نگاه نکرده بود. اما تو ماندی و من آمدم و زندگی هم شدیم. هرچه روزها گذشت و هرچه بر ما گذشت، شد عشقی که حالا از ما جداشدنی نیست. باورت می‌شود حالا هفت سال از آن جمعه‌ی دل‌باز گذشته است؟ همان روزهایی که داریوش ترانه‌ی شهیار قنبری را خوانده بود: با تو جمعه‌ی دل‌گیر چه دل‌بازه، مگه نه؟

هفت سال پیش فکر نمی‌کردم با تو قید همه‌چیز را بزنم، حالا تو را دارم و همه‌چیز را دارم. همه‌چیزم تویی که در دفترم می‌نویسم:

تو میدون ِ آزادی می‌بوسمت
تو ساحل، تو دریا، تو هر جا که هست
می‌خوام گریه‌سازا حسادت کنن
به آوازه‌ی ما تو هر جا که هست …

Advertisements
شخصی

سر در ابرها

باورکردنی نبود، روز تولد سی سالگی‌ام، با گلاب و گابریل* داشتیم به ناکجاآباد می‌رفتیم به جایی که قبلن در نقشه‌ی زندگی‌مان نبود. از دامنه‌‌ی کوهی در البرز بالا می‌رفتیم تا برسیم به ابرها، تا بهشتی از بهشت‌های گم‌شده. جایی میان نوشهر و نور، بالاتر از آبشار آب‌پری‌اُ، با هوایی که نفس داشت.
گلاب سعی می‌کرد مه را در مشت بگیرد و از آن خود کند و من خوشحال از اینکه سی سالگی‌ام را در قله‌ی خوشبختی نفس می‌کشم کنار بهترین یار.
بعد آن بهشت را دور زدیم و کیک کوچکی خریدیم و در ساحل نوشهر، جشن دو نفره‌ای برپا کردیم و بعدتر در خانه‌ی دوست بودیم.
گذشت و گذشت تا امروز که مثل همه‌ی روزها ظهر از خواب بیدار شدم و کارت پستالی را دیدم که گلاب بالای سرم گذاشته بود، خواندمش و پر شدم از لبخند و اشک که در هوای این شعر عاشقانه نفس می‌کشم. پرم از خوشحالی.

* نام پراید ما

شخصی

صدای لرزه‌ی شمس الضّحی نمی‌آید

۹۰ سال عمر،‌ برای خیلی از ماها خیلی زیاد است، برای خیلی از ماها آرزوست؛ اما برای تو خاطره شد. رفتی و دیگر کسی با لهجه‌ی یزدی‌اش به من نخواهد گفت: «ننه! یَه چیزی بخور …» و من حالا هی این جمله را تکرار می‌کنم. مادر مادربزرگ یا مادربزرگ مادر برای خیلی‌ها نسبت دوری‌ست، ۹۰ سال عمر برایشان دور است، آرزوست. برای من اما، مثل مادربزرگ، مثل مادر …
خانم‌بزرگ خانواده‌ی ما، عزیز همه‌ی ما، حالا ۱۰ روز از رفتنت می‌گذرد. اگر دست‌هایم را وقت گرفتن استکان و نعلبکی چای می‌لرزاندم تا شبیه لرزش دست‌های تو شود، حالا پلک‌هایم می‌لرزد که صدای لرزان قرآن خواندن تو دیگر به گوش نمی‌رسد.
خواستی بعد از رفتنت شعر بگویم و نوشتم:

نوای ذکر ِ شب و هل اتی نمی‌آید
صدای لرزه‌ی شمس الضّحی نمی‌آید
عزیز ِ دل، نفسم، مادرم بخواب آرام
به این ضیافت ِ تو جز خدا نمی‌آید …

اینترنت · اجتماعی · شخصی

زنده‌یاد فرندفید

ff

تقریبن ۷ سال پیش بود که این مطلب را برای توییتر و فرندفید نوشتم. حالا فرندفید دارد برای همیشه تعطیل می‌شود. برای من فرندفید یک شبکه‌ی اجتماعی خشک و خالی نبود که همه تقلبی باشند. در فرندفید زندگی کردم با خبرهای خوب، خبرهای بد. با خنده، اخم، گریه، قهر، کل‌کل، دعوا و آشتی، همه‌چیز. همه‌چیز را با هم داشت. یک جزیره‌ی کوچک که در آن زندگی خوبی داشتیم. از همان اول به فرندفید می‌گفتم مدرسه‌ی علوم انسانی و حالا این مدرسه دارد تعطیل می‌شود. تنها مدرسه‌ای که شاگردهایش از تعطیلی آن خوشحال نیستند. در فرندفید دوستانی پیدا کردم که خودشان هستند و ادا در نمی‌آورند. در فرندفید قد کشیدم، بزرگ شدم. سرخوش شدم، غصه خوردم، تلخی چشیدم اما هیچ‌وقت تب فرندفید از فایرفاکسم حذف نشد.
و بهترین اتفاق، بهترین اتفاق زندگی من در فرندفید افتاد، جایی که گلاب را شناختم و شد همه‌ی زندگی من، حقیقت و رؤیای من. فرندفید به خاطر همه‌ی بد و خوب‌هایش اگر فراموش شود، با هیچ شعله‌ای در زندگی من خاکستر نمی‌شود چون جایی بود که من به بهترینم رسیدم و شادی‌ام ابدی شد.

قرار است یکی دو روز دیگر فرندفیدی روی اینترنت نباشد. دیکتاتوری فقط در زندگی واقعی نیست، در اینترنت هم هست. یک روز صاحبش تصمیم می‌گیرد فرندفید را بفروشد به زاکربرگ و یک روز دیگر زاکربرگ تصمیم می‌گیرد فرندفید را تعطیل کند. از ما هم کاری جز سر و صدا برنمی‌آید، مثل اینجا، آنجا، همه‌جا. اما مثل همه‌ی زنده‌یادها، یاد فرندفید همیشه با ما هست. هیچ سایت مشابهی فرندفید نمی‌شود، لااقل برای من نمی‌شود.
در آخر به‌خاطر همه‌ی اتفاق‌هایی که در فرندفید برای من افتاد و به‌خاطر بهترین اتفاق، ازت ممنونم فرندفید.

شخصی · عاشقانه

اتفاق افتاد لبخند تو و …

5

برای من که همیشه دیر می‌رسم، ۱۸ بهمن ۸۷ بهترین اتفاق افتاد. باید آن روز دیر می‌رسیدم تا دیرپاترین عشق در قلبم جا خوش کند. حالا وارد سال هفتم این رؤیای صد ساله می‌شویم و تا بی‌نهایت آن را ادامه می‌دهیم که بهترین ِ هم شده‌ایم.

شخصی

۹۳۱۱۱۰

4

بتاب تا آخر این خواب
چهار ستاره‌ی مهتاب

Uncategorized · شخصی

در این غربت خانگی …

9

همین چند روز پیش بود که از دلتنگی برای مادر نوشتم. همین چند ساعت پیش خبر بد آمد. با ویدا کلی خندیده‌ایم، کل‌کل کرده‌ایم، دعوا کرده‌ایم … و حالا گریه می‌کنیم. تنها اشک راهش را بلد است و هیچ کلمه‌ای برای همراه شدن پیدا نمی‌شود.
به وردپرس نگاه می‌کنم، خیلی از کامنت‌های اینجا پریده است اما نام ویدا بین کامنت‌گذارهای این وبلاگ اول است، یادگار دوران فعال وبلاگ‌نویسی و کامنت‌بازی. وبلاگش خیلی‌وقت است به‌روز نشده اما من می‌خواهم بعد از اینکه اشک امان داد به او بگویم: بگو زنده‌باد زندگی …