شخصی · عاشقانه

اتفاق افتاد لبخند تو و …

5

برای من که همیشه دیر می‌رسم، ۱۸ بهمن ۸۷ بهترین اتفاق افتاد. باید آن روز دیر می‌رسیدم تا دیرپاترین عشق در قلبم جا خوش کند. حالا وارد سال هفتم این رؤیای صد ساله می‌شویم و تا بی‌نهایت آن را ادامه می‌دهیم که بهترین ِ هم شده‌ایم.

Advertisements
شخصی · عاشقانه

حالا کمی شاعرترم از روی دست‌های تو

911119-1

یک سال پیش در ۹۱۱۱۱۹، یعنی نوزده بهمن هزار و سی‌صد و نود و یک، که از هر طرفی بخوانی‌اش روز مقدسی است. درست ۴ سال و یک روز بعد از اولین نگاه. وقتی می‌گویم درست یعنی درست درست، وقت من و وقت تو، وقت ما. وقتی من پر از استرس بودم و تو … تو را نگاه می‌کردم و از خوشی در همان دل‌شوره می‌مردم. ما به هم رسیدیم. ما به هم رسیده بودیم، دیگران اما آن‌روز، آرزوی ما را جشن گرفتند و نقل و نبات و شیرینی‌اش را خوردند و ما. ما انگار از غمی هزارساله رها شده باشیم. رهای رهای رها.
حالا پیش هم نشسته‌ایم به مرور خاطره‌ی خوب این یک سال که مثل ثانیه‌ای گذشت. زمان از ۱۸ بهمن ۸۷ تا ۱۸ بهمن ۹۱ ایستاده بود. با ما راه نمی‌آمد. اما ۹۱۱۱۱۹ زمان از ما جلو زد. انگار نه انگار که یک سال گذشته است. باورت می‌شود؟ من که باور نمی‌کنم. اما حقیقت دارد. وقتی سال رؤیایی می‌شود، سریع‌تر می‌گذرد. حالا برق می‌زند نگاه من در نگاه تو. روی شب من چهار تا ستاره، ماه است.

شخصی · عاشقانه

ای خود ِ آزادی، اتفاق افتادی

ای خود ِ آزادی، اتفاق افتادی

بارها و بارها گفته‌ام که نوشتن از تو ساده نیست. اما اتفاقی که این روزها برای من و تو افتاده تا ما شده‌ایم را هر چقدر هم که نوشتنی نباشد، باید نوشت. باید نوشت از این لذت بی‌پایان که هر روز بیشتر و بیشتر وارد زندگی ما می‌شود. حالا چهار سال از اولین روزی که من تو را دیدم گذشته است و در یک بهمن رؤیایی به هم رسیده‌ایم. دهم بهمن تولد تو بود که تولد ما شد و باران گرفت. بی‌وقفه‌ترین باران زمستان ۱۳۹۱، نگاه من و تو به هم و موافقت خانواده‌ها که مهر پایان بود بر دوری و تنهایی. هر چه در باورمان نمی‌گنجید به حقیقت پیوست تا چهار ستاره سنجاق شود به آسمان راه من. دیگر با خیال راحت می‌توانم دوست داشتن تو را فریاد بزنم. عزیزترین اتفاق زندگی من، رؤیای چهار ستاره، تا همیشه‌ی وجودم دوستت دارم.

شخصی · عاشقانه

کنار تو آوارگی هم قشنگه

دست تو رو گرفتن، آی چه حال خوبی داره

پیاده‌روهای تهران، دیگر با ما هم‌پا و هم‌راه شده‌اند. حالا می‌دانند ما دوستشان داریم، وقتی خلوت باشند. وقتی پر از عاشقانه باشند. مزاحم نیستند. حوصله سر نمی‌برند. حال خوبی دارد کنار تو، وقتی دست‌های هم را بغل کرده‌ایم و از کنار ساختمان‌های قدبلند تهران می‌گذریم که هر چه قد می‌کشند دست‌هایشان به عرش عشق ما نخواهد رسید. خوبی پیاده‌روها این است که وقتی در کنج خلوتشان به تن هم دخیل می‌بندیم و به لب‌های هم بوسه می‌بخشیم، حسادت نمی‌کنند و خجالت نمی‌کشند و قرار نیست ما را به آدمک‌ها لو بدهند. هر چند باید مراقب برادر بزرگ باشیم که چشم‌هایش را در قامت دیوار جا نگذاشته باشد تا عشق را سنگسار کند.
قلم شهیار قنبری، در ترانه‌ی «بوسه‌های پیاده‌رو» حرف مرا زده است. بوسه‌های پیاده‌رو ادای دینی است به تمام پیاده‌روها وقتی دلهره و ترس در لذت عشق‌بازی من و تو غرق می‌شود.
سال نو در کنار تو، زیبا و رؤیایی آغاز شد تا خیال، راحت و آسوده پرواز کند در حضور همیشه‌ی تو.

+ عنوان مطلب از ترانه‌ی «نجاتم بده» سروده‌ی شهیار قنبری

شخصی · عاشقانه

اسمایلی‌های ما

🙂 😦 :(( :)) :* >:D<
اسمایلی‌هایی هستند که برای من و تو بیشرین کاربرد را در یاهو مسنجر دارند. داشتم فکر می‌کردم به اینکه چقدر حس این اسمایلی‌ها به ما نزدیک است و چقدر دور. 🙂 😦 :(( با این اسمایلی‌ها رابطه‌ی خوبی برقرار می‌کنم. اما حس می‌کنم همیشه یک فاصله‌ی دوری بین ما و این اسمایلی‌ها وجود دارد یعنی :)) و :*، نه اینکه خودمان نخواهیم. اما غریبی می‌کنند با ما. شاید یک روز برسد که ما هم مثل :)) بخندیم و مثل :* ببوسیم و مثل >:D< در آغوش بگیریم. آن روز کاش نزدیک باشد.

عاشقانه

من پیش چشم‌های تو، یک‌تنه مات می‌شود

می‌نویسم در میان همه‌ی این نوشتن‌های نامربوط به من و تو، اعتراف می‌کنم که دوست داشتن تو از هر سیاستی دلنشین‌تر است. وقتی با این همه فاصله‌ی لعنتی نزدیک منی مثل نفس، که هر دم و بازدمی در بوسه‌های تو خلاصه می‌شود. آغوش مرا اندازه کن با تنت، من به این تبانی عاشقانه رای می‌دهم که به سقوط در قهقرای عریانی منجر خواهد شد. آینه‌ی چشم‌هایت حال و روز مملکت خیال من است. مست و خراب و ویران بغض تو، وقتی که می‌شکند بر گونه‌های من. انگار جز خواب دیدن رؤیای تو، هیچ تکلیفی بر من واجب نیست.

+ عنوان از ترانه‌ی «شطرنج» سروده شده در تاریخ ۲۷ آذر ۱۳۸۷

عاشقانه

غبار رو هوا منم

از سر انگشتانت تا سوی چشمانت، همان چشم‌هایی که دوست داری آبی باشد و نیست. و نیست که من دوستشان دارم. داشتم می‌گفتم. می‌روم از نوک انگشتانت با بوسه تا سوی چشمانت. چشم‌هایی که آبی نیست اما آسمان است. کمی نگاهم کن. بگذار زندگی همینجا باشد. میان ما که فاصله‌ای هست و نیست. هر چه واژه می‌بافم سیاسی و اجتماعی و عاشقانه، به تو که می‌رسم لایق تو نیست. هیچ ندارم برای تو. اگر می‌گویم جانم فدای تو، دروغ می گویم. جان که چیزی نیست. حرفش یاوه است. فدایی تو در حرف نمی‌گنجد. باید چیزی باشد که هم‌سنگ تو باشد. خدا نیستم، لایق تو بیافرینم. فکر می‌کنم، دوستم داری. از سرم زیاد است. از حضور حادثه‌ی تو چقدر زنده‌ام.
بالغ تویی، عاقل تویی، صوفی و اهل دل تویی
مشکل منم، غافل منم، درمان هر مشکل تویی
خاک تویی، زمین تویی، غبار رو هوا منم
منزه و پاک تویی، به حیله مبتلا منم*

*حضور حادثه/هاتف