فوتبال · کتاب

دشمن توی دروازه

bty

یک روزی من هم می‌خواستم بهترین فوتبالیست دنیا بشوم، همان روزهایی که بچه‌های مدرسه همه از من بهتر بازی می‌کردند و در نهایت من توپ‌هایی که به دروازه می‌رسید را گل می‌کردم. همان روزهایی که توی کوچه آن‌قدر زیر آفتاب می‌دویدم تا مغزم بخار می‌شد. همان وقت‌هایی که از خستگی درون دروازه می‌ایستادم و فکر می‌کردم احمدرضا عابدزاده‌ام. یک روزی من هم می‌خواستم مارادونا بشوم.
کریم عبودی، ساکن خانه‌ی شماره‌ی ۱۵ مجتمع یافا در رام‌الله فلسطین، مرا یاد آن روزها می‌اندازد؛ روزهای شور و هیجان بچگی و نوجوانی. او فهرستی از آرزوهایش را آماده کرده است که اول از همه نوشته است: بهترین فوتبالیست دنیا. اما حتی فکر کردن به این آرزوها هم برای او ساده نیست وقتی بعضی‌وقت‌ها به‌خاطر حکومت‌نظامی تا چند روز هم نمی‌تواند از خانه بیرون برود، چون او در فلسطین زندگی می‌کند و در روزهای درگیری و آتش و خون.
کریم به‌همراه برادرش جمال و دو خواهرش فرح و شیرین در کنار پدرومادر خود، حسن و لامیا، زندگی می‌کند و هر روز با سربازان اسرائیلی داستان دارند. داستانی که شروع و پایانش به رنگ خون است.
کریم حتی برای شوت کردن توپ به سمت دیوار آجری باید روزها و ساعت‌ها منتظر بماند، آن‌هم اگر همسایه‌ها بگذارند. او و جانی و دوست تازه‌شان هوپر در زمینی که یافته‌اند به مبارزه با جنگ و اشغال می‌روند و تمرین مقاومت می‌کنند. آن‌ها به‌سختی تکه زمینشان را هموار می‌کنند تا بتوانند با بچه‌های دیگر فوتبال بازی کنند. غافل از این‌که بعد از یک دوره‌ی آرامش دوباره سربازها و تانک‌های اسرائیلی می‌آیند و با تسخیر ورزشگاه خیالی‌شان می‌خواهند رؤیاهایشان را به باد بدهند، مثل خانه‌هایشان، مثل باغ‌های زیتون و مثل سرزمینشان؛ اما رؤیا هرگز نمی‌میرد.

«یک تکّه زمین کوچک» داستان نوجوانی فلسطینی است که در سایه‌ی ترس و وحشت می‌خواهد رنگ زندگی به رؤیاهایش بپاشد. این رمان ۲۹۶ صفحه‌ای را الیزابت لِرد نوشته است و نشر افق آن‌را با ترجمه‌ی پروین علی‌پور منتشر کرده است.

Advertisements
واژه رنگ زندگی بود · کتاب

واژه رنگ زندگی بود؛ یک: گهواره‌ی گربه

🔖 هدفم این نیست که این کتاب رساله‌ای به هواداری از باکونونیسم باشد. اما لازم می‌بینم در باب این رساله یک هشدار باکونونیستی به شما بدهم. نخستین جمله‌ی اسفار باکونون چنین است:
«همه‌ی چیزهای راستی که می‌خواهم به شما بگویم همه دروغ‌های شرم‌آورند.»
و هشدار باکونونیستی من چنین است:
هر آن کس که نتواند درک کند که چگونه می‌توان کیش مفیدی بر بنیاد‌های دروغ برپا کرد از درک این کتاب در می‌ماند.

🔖 کسی از پدر پرسیده بود برای تمدد اعصاب از چه بازی‌هایی استفاده می‌کند، و جواب پدر این بود: وقتی این همه بازی واقعی در جریان است چه لزومی دارد خود را به بازی‌های من‌درآوردی مشغول کنم؟

🔖 پدرم محفوظ‌ترین آدمی بود که تا آن روز دنیا به خود دیده بود. دست هیچ‌کس به پدرم نمی‌رسید برای این‌که پدرم به هیچ بشری علاقه نداشت. به یاد دارم قبل از آن‌که پدر بمیرد روزی سعی کردم درباره‌ی مادرم از او حرف بکشم. یک ذره هم چیزی از مادرم به یاد نداشت.
نمی‌دانم قصه‌ی مشهور صبحانه را شنیده‌اید یا نه. ماجرای صبحانه مربوط به روزی می‌شود که مادر و پدرم برای گرفتن جایزه‌ی نوبل به سوئد می‌رفتند. روزنامه‌ی ساتردی ایونینگ پست یک بار قصه را چاپ کرده است. مادر صبحانه‌ی مفصلی تدارک می‌بیند. و بعد که میز را جمع می‌کند می‌بیند یک بیست‌وپنج سنتی و یک ده سنتی و سه پنی پهلوی فنجان قهوه‌ی پدر است. آخر پدر به مادر انعام داده بود.

🔖 پدر سرش را از پنجره بیرون آورد و من و آنجلا را که روی زمین می‌غلتیدیم و جیغ‌جیغ می‌کردیم و فرانک را که بالای سر ما ایستاده بود و می‌خندید نگاه کرد. دوباره سرش را تو برد، و بعد هم یک کلام نپرسید آن همه داد و بیداد سر چه بوده است. آدمیان در حیطه‌ی تخصص پدر نبودند.

🔖 بعد از آنی که آن ماسماسک منفجر شد و بعد از آنی که مسلم شد آمریکا فقط با یک عدد بمب ناقابل می‌تواند شهری را از صفحه‌ی روزگار برچیند، یکی از دانشمندان رو به پدر می‌کند و می‌گوید، «علم در این لحظه گناه را تجربه کرده است.» و پدر در می‌آید و می‌گوید: «گناه چیست؟»

🔖 هر شاهی که صرفه‌جویی کنید انگار یک شاهی درآمد داشته‌اید.

🔖 ایچ. لوکراسبی را عقیده بر این بود که دیکتاتوری‌ها اغلب چیزهای خوبی هستند. کراسبی نه آدم مزخرفی بود و نه احمق. راحت‌تر می‌توانست با نوعی دلقک‌مآبی روستاییانه با جهان روبه‌رو شود، اما بسیاری از حرف‌هایی که در باب بشریت مهارنشده و بی‌انضباط می‌زد نه تنها مضحک که راست نیز بود.
کراسبی اما به مرحله‌ی خاصی که می‌رسید دیگر از لحاظ استدلال و شوخ‌طبعی کم می‌آورد و می‌لنگید و از همه مهم‌تر وقتی بود که به این پرسش نزدیک می‌شد که آدمی به راستی قرار است در فرصتی که بر کره‌ی خاک زنده است چه کند.
کراسبی سخت معتقد بود که هدف از حضور آدمی بر زمین تولید دوچرخه برای اوست.

🔖 کراسبی گفت، «یک صندلی آهنی بود که مردی روی آن نشسته بود که زنده زنده کبابش کرده بودند. مرد را به جرم کشتن پسرش کباب کرده بودند.»
هیزل با خونسردی به یادش آمد که، «اما بعد از آن‌که کبابش کرده بودند تازه کاشف به عمل آمده بود اصلاً بچه‌ش را نکشته بود.»

🔖 «عجیب نیست که بچه‌ها در بزرگی دیوانه می‌شوند. گهواره‌ی گربه چیزی نیست جز یک مشت ایکس (X) یک مشت مجهول میان دو دست انسان، و بچه‌های کوچک مدام به این همه ایکس نگاه می‌کنند و نگاه می‌کنند و نگاه می‌کنند…»
«و بعد…»
«نه گربه‌ی مرده‌شور برده‌ای در کار است و نه گهواره‌ی مرده‌شور برده‌ای.»

🔖 بالاخره آدمی هرازگاهی باید از یک چیزی حرف بزند، آن هم فقط برای این‌که حنجره‌ی آدم در وضع خوبی باشد، تا اگر پیش آمد و دو کلمه حرف واقعاً با معنا پیدا شد، این حنجره بتونه خوب کار کنه و آدم کم نیاره.

🔖 وقتی مسلم شد که هیچ نوع رفورم دولتی یا اقتصادی از عهده‌ی کم کردن فلاکت این مردم بر نمی‌آید، این کیش تازه به ابزار واقعی امید مبدل گشت. حقیقت دشمن خلق بود، چرا که حقیقت هراسناک بود، و به همین دلیل باکونون به عهده گرفت مدام دروغ‌های خوب‌تری به خورد مردم دهد.

🔖 پرسیدم، «از نظر باکونونیست‌ها اصلاً چی مقدسه؟»
«تا جایی که من می‌دانم، هیچ چیز.»
«هیچ چیز؟»
«فقط یک چیز.»
به حدس اسم چند چیز را بردم: «اقیانوس؟ خورشید؟»
فرانک گفت، «انسان. همین. فقط انسان.»

🔖 من فقط با یکی از عقاید باکونون موافقم. با این عقیده که اساس همه‌ی کیش‌های این سرزمین و از آن جمله خود باکونونیسم بر دروغ استوار است.

🔖 به کاسل پدر رو کردم و پرسیدم، «قربان، اگر تسلا و دلخوشی ادبیات را از انسان بگیرند، این انسان محروم‌مانده از ادبیات چگونه می‌میرد؟»
کاسل پدر گفت، «به یکی از این دو صورت: یا از گندیدگی قلب، یا از آتروفی سلسله اعصاب.»

🔖 شاید بهتر آن باشد که هنگام به یاد آوردن جنگ، همه‌ی لباس‌های‌مان را بیرون بیاوریم و خود را رنگ آبی بزنیم و چهار دست و پا راه برویم و مثل خوک خورخور کنیم. بی‌تردید این‌کار مناسب‌تر از سخنرانی باشکوه و رژه‌ها و نمایش و پرچم و تفنگ‌های روغن‌کاری شده است.

🔖 روزی این دنیای دیوانه باید که به آخر برسد،
و خداوند ما همه‌ی آن چه را که به عاریت به ما سپرده بود پس خواهد گرفت،
و اگر در آن روز بخواهید که از خداوند ما گلایه کنید یک راست بروید و گلایه کنید. تنها سری تکان خواهد داد و لبخندی خواهد زد.

🔖 از مردی بپرهیزید که با کوشش بسیار در کار آموختن چیزی است، آن چیز را می‌آموزد، و می‌بیند از گذشته خردمندتر نشده است. این شخص به شکلی جنایت‌کارانه از مردمانی بیزار است که جاهل‌اند اما برای نیل به جهالت خود راه دراز و سختی را طی نکرده‌اند.

🔖 بیایید جمهوری خود را با زنجیره‌ای از داروخانه‌ها، زنجیره‌ای از خواربارفروشی‌ها، زنجیره‌ای از اتاق‌های گاز و با یک بازی ملی افتتاح کنیم. بعد از آن، می‌توانیم قانون اساسی جمهوری را بنویسیم.

🔖 اگر جوان‌تر از امروز بودم، کتابی در باب تاریخ حماقت بشری می‌نوشتم؛ و بالای قله‌ی مک‌کیب می‌رفتم و کتاب تاریخم را بالش سر می‌کردم و می‌خوابیدم؛ و از زمین مقداری زهر آبی و سفید برمی‌داشتم، زهری که آدمی را به هیئت تندیس در می‌آورد؛ و خود را به هیئت تندیسی در می‌آوردم، تندیسی که به پشت خوابیده است و نیشخند هولناکی بر لب دارد و با نگاهی پرسشگر به آن کسی که می‌دانید کیست نگاه می‌کند.

 

📗 گهواره‌ی گربه
کرت ونه‌گوت جونیور
ترجمه‌ی علی‌اصغر بهرامی
نشر افق

📡 واژه رنگ زندگی بود

یک تکه نور · کتاب

هیچ‌وقت هم نمی‌بریم

gaavbazi

زندگی نزاع بین ماست – ما انسان‌ها، مثلاً، و طبیعت. ما داریم برنده می‌شویم اما هنوز نبرده‌ایم. هیچ‌وقت هم نمی‌بریم. برای نمونه موش‌خرماها. زیر ما هستند. سه قدم بگیر. کمی بیشتر و کمی کمتر. آن زیرند. خب. ولی فرصت به‌شان بدهی برمی‌گردند. نباخته‌اند و هیچ‌وقت نخواهند باخت. ما برای اینکه آن‌ها را بیرون نگه داریم به دیوار و پی‌ریزی احتیاج داریم. برای اینکه به‌شان حالی کنیم – چون کودن نیستند – ما ازشان باهوش‌تریم و ازشان قوی‌تریم. ما باید از قلمروی خودمان دفاع کنیم، مثل بقیه‌ی حیوانات.
فقط حیوانات نیستند. خودمان هم هستیم. زمانی آدمخوار بودیم. طبیعت است دیگر، وقتی بهش فکر می‌کنی، فقط گوشتیم. چی می‌تواند از این طبیعی‌تر باشد، محض رضای خدا؟ ما شاید خوش‌طعم هم هستیم، جوان‌ها مناسب‌ترند. ولی ما سال‌های پیش آدمخواری را گذاشتیم کنار. دیگر مسئله‌مان نیست، گزینه‌مان نیست. گرچه خانه را دورتر ببری، همه‌ی سازمان‌های مرتبط با زندگی بشری را دورتر ببری، دوباره مسئله می‌شود. اگر طبیعت دوباره دست بالا را بگیرد، به‌زودی هم را می‌خوریم. یا کم‌کمش، تصمیم می‌گیریم بخوریم یا نه. بعد، قضیه‌ی جفت‌گیری است. ما فقط چند نسل از آن عجایب بدبخت کتاب برده دوریم. زنای محارم. به هر حال همچنان ادامه دارد، بعضی وقت‌ها. همه‌مان می‌دانیم. چندش‌آور است، ولی باید قبول کنیم.

📖 گاوبازی، رادی دویل، ترجمه‌ی آرزو مختاریان، نشر افق
* از داستان «برده»

یک تکه نور · کتاب

کورها می‌توانند هر کاری بکنند

شب موردنظر

«احساس خوبی موقع خرید کردن به آدم دست می‌دهد. الان خودم از آن خوشم می‌آید، بازی کردن نقش مردی که می‌داند چه می‌خواهد و می‌تواند آن را با خود به خانه ببرد. اما آن روزها فقط از تماشای کالاها لذت می‌بردم، که آن هم برای خودش کاری بود، زیرا قدرت آن را داشتیم که نگاه کنیم و نخریم.»*

+ شب موردنظر، توبیاس وولف، ترجمه‌ی منیر شاخساری، نشر چشمه

*از داستان «شعله‌ی آتش»

یک تکه نور · کتاب

اونا خودشون می‌آن سر وقت آدم

فامیل جمع خیلی بسته‌ایه. از مشغولیت‌های کوچیک‌ترین برادرزاده تو اوقات فراغتش خبر داره. اما وای به اون روزی که پسرک بزنه به سرش بخواد با یه غریبه عروسی کنه! بیست تا عینک دسته‌دار یه‌چشمی روی قربونی بدبخت متمرکز می‌شه، چهل تا چشم وراندازکنان تو هم فرو می‌ره، بیست تا دماغ با بدگمانی بو می‌کشه که: «حالا دختره کی هست؟ تو شأن والای فامیل ما هست؟» اون‌وری‌ها هم همین‌طورن. معمولاً تو همچین مواردی هر دو طرف تمام فکر و ذکرشون اینه که با این وصلت خیلی از سطح خودشون می‌آن پایین.
اما اگه فامیل روزی غریبه‌ای رو تو دامن خودش پذیرفت، اون‌وقت دست بزرگش رو روی فرق سر اونم می‌ذاره. ولی عضو جدید طایفه هم بایست تو محراب خویشاوندی قربونی بده:
دیگه هیچ روز تعطیلی نیست که مال خودش باشه!
همه این سنت رو لعن و نفرین می‌کنن. هیچ‌کس نیست که با میل و رغبت روز تعطیلشو با فامیل بگذرونه. اما خدا به داد اون کس برسه که غیبت کنه! نتیجه اینکه همه با آه و ناله به یوغ ناگوار فامیل گردن می‌دن. حالا خوبه که این جمع‌ها اغلب به دعوا ختم می‌شه …
بنا به جامعه‌شناسی کلان جرج سیمل هیچ‌کس نمی‌تونه قد نزدیک‌ترین عضو طایفه کفر تو رو در بیاره. علتشم اینه که اون دقیقاً می‌دونه قربانیش رو چه مواردی حساسیت داره. فامیل هم‌دیگه رو خوب می‌شناسن، اینه که هیچ‌وقت نمی‌تونن از ته دل همو دوست داشته باشن. فامیل هم‌دیگه رو به قدر کافی نمی‌شناسن تا بخواد از هم خوششون بیاد.
فامیل خیلی به هم نزدیک‌ان. یه غریبه هیچ‌وقت جرأت نمی‌کنه این‌قدر به تن تو نزدیک بشه که دخترخاله‌ی زن‌داداشت رو حساب خویشاوندی می‌شه. ببینم! یونانیای عهد عتیق بودن که به قوم و خویشاشون «عزیزان» می‌گفتن؟…
تو فامیل هیچ‌وقت کسی، کسی رو جدی نمی‌گیره. اگه گوته خاله‌ی پیری داشت، ایشون حتماً پا می‌شد می‌رفت وایمر پیش خواهرزاده‌ش، از تو کیف توالتش چند تا قرص خوشبوکننده درمی‌آورد می‌ذاشت تو دهنش و نگاه می‌کرد ببینه پسرک داره چی کار می‌کنه. آخر سر هم کلی از دست گوته دلخور می‌شد و راه می‌افتاد می‌رفت. ولی گوته از این‌جور خاله‌ها نداشت. چیزی که گوته داشت، آرامش بود. این‌طوری بود که نمایشنامه‌ی فاوست به وجود اومد. اگه به خاله خانوم بود می‌گفت گوته تو این کار افراط رو از حد گذرونده …

خدا اون روز رو نیاره که بعد از فنای این دنیا، توی اون دنیا یه فرشته‌ی دوست‌داشتنی بیاد به پیشوازت، شاخه‌ی نخلی رو که توی دستشه به آرومی تکون بده و بگه: «بگو ببینم! ما با هم قوم و خویش نبودیم؟» اون‌وقته که تو وحشت‌زده، با دلی شکسته و با شتاب فرار می‌کنی سمت جهنم.
اما فرار هم اصلاً دردی رو دوا نمی‌کنه. آخه اونای دیگه هم همه اون‌جا نشستن.

+ بعضی‌ها هیچ‌وقت نمی‌فهمن!، کورت توخولسکی، مترجم: محمدحسین عضدانلو؛ انتشارات افراز.

کتاب

پیشنهاد سرآشپز

ashpaz shodam

راستش را بخواهید بلد نیستم غذا بپزم و هیچ علاقه‌ای هم ندارم که یاد بگیرم. از آشپزی متنفر نیستم ولی نمی‌دانم چرا از گرسنگی می‌میرم ولی یاد نمی‌گیرم غذا بپزم. ته ته‌ش وقت هلاک شدن نان و ماستی، نیمرویی چیزی فرشته‌ی نجات می‌شود و زنده می‌مانم. برعکس من اما فاطمه ستوده در کتاب می‌خواستم نویسنده شوم آشپز شدم، بسیار به آشپزی علاقه‌مند است و ما را به ضیافت یازده روایت آبگوشتی مهمان می‌کند. چه کسی به مهمانی با غذاهای خوشمزه‌ی این سرآشپز نمی‌رود؟
سرآشپزی که به مواد لازم پخت غذا احترام می‌گذارد و اگر به‌اجبار آنها را برای ریختن در قابلمه ریزریز می‌کند، شخصیتشان را خرد نمی‌کند. می‌بینید؟ هم نویسنده است، هم آشپز.
راوی عاشق آشپزی است و هر غذایی شروع یک روایت است و او را پرت می‌کند به داستان‌ها و خاطراتش. البته مجموعه داستان هم از نظر من مثل غذا می‌ماند و هر چه پیش می‌رود بیشتر جا می‌افتد. لحن شوخ و بامزه‌ی راوی داستان‌ها را لذت‌بخش می‌کند تا به داستان‌های کتلت و سبزی‌پلو و ماهی می‌رسد که وقت خوردن عذای اصلی است. پیش‌غذاهای خوشمزه را که میل کردید به این دو داستان خیلی خوب می‌رسید و انگشت‌هایتان را هم با غذا می‌خورید، چون همه‌چیز به مقدار لازم است. در آخر هم نوبت دسر است و داستان‌های پایانی.

نیما تفنگ را داد دست من و گفت: «من می‌روم پیش زنبورها. کاری می‌کنم یکی‌شان بیاید بیرون، بعد تو بهش شلیک کن.» شلیک کردم. نه به زنبورها، که به چشم‌های سیاه نیما. گلوله‌های ساچمه‌ای درست وسط چشم‌های نیما نشستند. پسرک عزیز، پسرک زیبا، پسرک با چشم‌های درشت و مژه‌های بلندش داشت توی دریای خون غلت می‌زد. من اشک می‌ریختم، ناامید و وحشت‌زده. زبانم بند آمده بود. لال شده بودم. نسرین و بهروز فریاد می‌زدند، بی‌وقفه و هراسناک. عمو عبد و بابا با دو تا کبک خونی، خندان و خرامان، از در باغ آمدند تو. خاله ریحان و مامان سر رسیدند، آشفته و گیسوافشان. بچه‌ی کوچک، دوست کوچک، کور شده بود. دنیا بوی کتلت سوخته می‌داد. جمعه بود. زلزله دست از سرمان برنمی‌داشت.*

چه آشپزی را دوست داشته باشید چه مثل من علاقه‌ای به آن نداشته باشید، مطمئنم غذاهای خوشمزه شما را وسوسه می‌کند. حکایت این یازده روایت آبگوشتی فاطمه ستوده هم همین است. این کتاب را انتشارات هیلا با قیمت ۶۰۰۰ تومان منتشر کرده است. امیدوارم بخوانید و مثل من لذت ببرید.

* قسمتی از داستان کتلت

+ داستان‌های خوش‌مزه / چهار ستاره مانده به صبح

کتاب · ادبیات

پیدا کنید پرتقال‌فروش را

به‌خاطر انجام تحقیقی مجبور شدم چند کتاب از مجموعه‌ی «رمان نوجوان امروز»، چاپ کانون پرورش فکری کودک و نوجوان را بخوانم. اینجا کاری به ضعف داستانی و محتوایی اکثر این رمان‌ها ندارم. می‌خواهم درباره‌ی به‌اصطلاح رمان «دلقک» نوشته‌ی هدا حدادی بنویسم. رمانی که کاملن شکسته نوشته شده است، بگویم مثل وبلاگ؟ نه بهتر است بگویم مثل فیس‌بوک! انگار که تعریف ادبیات و نوشتن عوض شده است و من خبر ندارم؟ هر چه هست به نظر من بی‌سلیقگی و بی‌حوصلگی گروه ویراستاری این مجموعه است.
علی صلح‌جو در کتاب «اصول شکسته‌نویسی» که راهنمایی است برای شکستن واژه‌ها در گفت‌وگوهای داستان، می‌نویسد: «ما، علاوه بر حافظه‌ی صوتی، حافظه‌ی تصویری از واژه‌ها داریم و اگر کسی این حافظه را دستکاری کند، در خواندن دچار مشکل می‌شویم. کسانی که صورت ظاهر واژه‌ها را، به قصد کمک به خواننده در خواندن، تغییر می‌دهند باید به این نکته واقف باشند.»
و دلقک کتابی است که شما نه فقط در گفت‌وگوها که در همه‌ی ۲۷۰ صفحه‌ی داستان با لشکر واژه‌های شکسته روبه‌رو می‌شوید، واژه‌هایی که حتا اصولی هم شکسته نشده‌اند، شاید بهتر است به آنها بگویم واژه‌های شکست‌خورده. چیزی که این روزها در اینترنت و شبکه‌های اجتماعی رواج دارد، اما جای آن‌ها در کتاب نیست. مشکل وقتی بزرگتر به نظر می‌رسد که بدانیم این کتاب برای نوجوان امروز نوشته شده است و کانون پرورش فکری کودک و نوجوان آن را منتشر کرده است. یعنی کانون با این کتاب مروج املای غلط کلمات شده است.

بیس دیقه گذشت. نیگا کردم دیدم صف پشت سرم چند لایه شده. آدمای جلو روم هم کم‌ ِکم، سه‌تا اتوبوس کار داشتن. انگار از زمین و هوا آدم بیرون می‌ریخت. همه‌شونم یا داشتن می‌رفتن که به یه صفی برسن یا توی یه صفی وایساده بودن. ساعت پنج و نیم بود، خیابون ماشین بالا می‌آورد. ماشینا توی هم گوریده بودن و صدای بوق و ترمز بود که همین‌طور چپ و راست تو گوشم می‌کوبید. تمام جونم مثه همیشه بوی دود گرفته بود.
[…]
یادمه اون موقه هم همین‌قدر عصبانی بودم. دلم می‌خواس بعد این‌که مغازه‌شو زیر و رو کردم هیچی ازش نخرم و بذارم تو خماری بمونه و بیام برون و بگم: «آها، حالا بهترین انتخابو کردم!» ولی این کیفه بدجوری دلمو برده بود. همین‌طوری دلم می‌خواس بین بچه‌های کلاس متفاوت باشم. یه‌چیز عجیب بگیرم دستم. اما نگو خیلی وخته ملت از این چیزا دارن و این منم که تا حالا یه همچین چیزی ندیدم …

می‌بینید حتا در شکسته‌نویسی کلمات به این شکل غلط هم عدالت رعایت نشده، چون جمله‌ی اول با قانون نویسنده و ویراستار کتاب باید این‌طور نوشته می‌شد: بیس دیقه گذش!

نمی‌دانم توجیه نویسنده، ویراستار و دبیر مجموعه برای استفاده از این رسم‌الخط چیست که هر چه باشد از نظر من مردود است، اما می‌دانم با هیچ توجیه و هیچ دلیلی نمی‌توان پرتقال را نوشت پرتغال به‌جز اینکه مقصد و مقصودمان کشوری در اروپا باشد.