یک تکه نور · کتاب

هیچ‌وقت هم نمی‌بریم

gaavbazi

زندگی نزاع بین ماست – ما انسان‌ها، مثلاً، و طبیعت. ما داریم برنده می‌شویم اما هنوز نبرده‌ایم. هیچ‌وقت هم نمی‌بریم. برای نمونه موش‌خرماها. زیر ما هستند. سه قدم بگیر. کمی بیشتر و کمی کمتر. آن زیرند. خب. ولی فرصت به‌شان بدهی برمی‌گردند. نباخته‌اند و هیچ‌وقت نخواهند باخت. ما برای اینکه آن‌ها را بیرون نگه داریم به دیوار و پی‌ریزی احتیاج داریم. برای اینکه به‌شان حالی کنیم – چون کودن نیستند – ما ازشان باهوش‌تریم و ازشان قوی‌تریم. ما باید از قلمروی خودمان دفاع کنیم، مثل بقیه‌ی حیوانات.
فقط حیوانات نیستند. خودمان هم هستیم. زمانی آدمخوار بودیم. طبیعت است دیگر، وقتی بهش فکر می‌کنی، فقط گوشتیم. چی می‌تواند از این طبیعی‌تر باشد، محض رضای خدا؟ ما شاید خوش‌طعم هم هستیم، جوان‌ها مناسب‌ترند. ولی ما سال‌های پیش آدمخواری را گذاشتیم کنار. دیگر مسئله‌مان نیست، گزینه‌مان نیست. گرچه خانه را دورتر ببری، همه‌ی سازمان‌های مرتبط با زندگی بشری را دورتر ببری، دوباره مسئله می‌شود. اگر طبیعت دوباره دست بالا را بگیرد، به‌زودی هم را می‌خوریم. یا کم‌کمش، تصمیم می‌گیریم بخوریم یا نه. بعد، قضیه‌ی جفت‌گیری است. ما فقط چند نسل از آن عجایب بدبخت کتاب برده دوریم. زنای محارم. به هر حال همچنان ادامه دارد، بعضی وقت‌ها. همه‌مان می‌دانیم. چندش‌آور است، ولی باید قبول کنیم.

📖 گاوبازی، رادی دویل، ترجمه‌ی آرزو مختاریان، نشر افق
* از داستان «برده»

یک تکه نور

در اصل یکی بُده‌ست جانِ من و تو

مستان سلامت می‌کنند. آن مستان که هزارند یکی‌اند. علیک‌السلام آن باشد که بیایی نه‌آنکه از دور بگویی و بنویسی؛ بلکه بدان وصال که در یک خانه‌ایم قانع نباید بودن؛ بلکه بدان که در یک پیرهن جمع باشی قانع نباید بودن که پشیمانی آرد.

– مکتوبات مولانا

یک تکه نور · کتاب

کورها می‌توانند هر کاری بکنند

شب موردنظر

«احساس خوبی موقع خرید کردن به آدم دست می‌دهد. الان خودم از آن خوشم می‌آید، بازی کردن نقش مردی که می‌داند چه می‌خواهد و می‌تواند آن را با خود به خانه ببرد. اما آن روزها فقط از تماشای کالاها لذت می‌بردم، که آن هم برای خودش کاری بود، زیرا قدرت آن را داشتیم که نگاه کنیم و نخریم.»*

+ شب موردنظر، توبیاس وولف، ترجمه‌ی منیر شاخساری، نشر چشمه

*از داستان «شعله‌ی آتش»

یک تکه نور · کتاب

اونا خودشون می‌آن سر وقت آدم

فامیل جمع خیلی بسته‌ایه. از مشغولیت‌های کوچیک‌ترین برادرزاده تو اوقات فراغتش خبر داره. اما وای به اون روزی که پسرک بزنه به سرش بخواد با یه غریبه عروسی کنه! بیست تا عینک دسته‌دار یه‌چشمی روی قربونی بدبخت متمرکز می‌شه، چهل تا چشم وراندازکنان تو هم فرو می‌ره، بیست تا دماغ با بدگمانی بو می‌کشه که: «حالا دختره کی هست؟ تو شأن والای فامیل ما هست؟» اون‌وری‌ها هم همین‌طورن. معمولاً تو همچین مواردی هر دو طرف تمام فکر و ذکرشون اینه که با این وصلت خیلی از سطح خودشون می‌آن پایین.
اما اگه فامیل روزی غریبه‌ای رو تو دامن خودش پذیرفت، اون‌وقت دست بزرگش رو روی فرق سر اونم می‌ذاره. ولی عضو جدید طایفه هم بایست تو محراب خویشاوندی قربونی بده:
دیگه هیچ روز تعطیلی نیست که مال خودش باشه!
همه این سنت رو لعن و نفرین می‌کنن. هیچ‌کس نیست که با میل و رغبت روز تعطیلشو با فامیل بگذرونه. اما خدا به داد اون کس برسه که غیبت کنه! نتیجه اینکه همه با آه و ناله به یوغ ناگوار فامیل گردن می‌دن. حالا خوبه که این جمع‌ها اغلب به دعوا ختم می‌شه …
بنا به جامعه‌شناسی کلان جرج سیمل هیچ‌کس نمی‌تونه قد نزدیک‌ترین عضو طایفه کفر تو رو در بیاره. علتشم اینه که اون دقیقاً می‌دونه قربانیش رو چه مواردی حساسیت داره. فامیل هم‌دیگه رو خوب می‌شناسن، اینه که هیچ‌وقت نمی‌تونن از ته دل همو دوست داشته باشن. فامیل هم‌دیگه رو به قدر کافی نمی‌شناسن تا بخواد از هم خوششون بیاد.
فامیل خیلی به هم نزدیک‌ان. یه غریبه هیچ‌وقت جرأت نمی‌کنه این‌قدر به تن تو نزدیک بشه که دخترخاله‌ی زن‌داداشت رو حساب خویشاوندی می‌شه. ببینم! یونانیای عهد عتیق بودن که به قوم و خویشاشون «عزیزان» می‌گفتن؟…
تو فامیل هیچ‌وقت کسی، کسی رو جدی نمی‌گیره. اگه گوته خاله‌ی پیری داشت، ایشون حتماً پا می‌شد می‌رفت وایمر پیش خواهرزاده‌ش، از تو کیف توالتش چند تا قرص خوشبوکننده درمی‌آورد می‌ذاشت تو دهنش و نگاه می‌کرد ببینه پسرک داره چی کار می‌کنه. آخر سر هم کلی از دست گوته دلخور می‌شد و راه می‌افتاد می‌رفت. ولی گوته از این‌جور خاله‌ها نداشت. چیزی که گوته داشت، آرامش بود. این‌طوری بود که نمایشنامه‌ی فاوست به وجود اومد. اگه به خاله خانوم بود می‌گفت گوته تو این کار افراط رو از حد گذرونده …

خدا اون روز رو نیاره که بعد از فنای این دنیا، توی اون دنیا یه فرشته‌ی دوست‌داشتنی بیاد به پیشوازت، شاخه‌ی نخلی رو که توی دستشه به آرومی تکون بده و بگه: «بگو ببینم! ما با هم قوم و خویش نبودیم؟» اون‌وقته که تو وحشت‌زده، با دلی شکسته و با شتاب فرار می‌کنی سمت جهنم.
اما فرار هم اصلاً دردی رو دوا نمی‌کنه. آخه اونای دیگه هم همه اون‌جا نشستن.

+ بعضی‌ها هیچ‌وقت نمی‌فهمن!، کورت توخولسکی، مترجم: محمدحسین عضدانلو؛ انتشارات افراز.

یک تکه نور · کتاب

کتاب بخوانیم و زیباتر شویم

shahyarghanbari-benevis

پیشینیان همیشه گفته‌اند:
– باید شعر خودش بیاید.
نگفته‌اند که برای آمدنش باید خانه‌تکانی کرد. باید پرده‌ها را در شبنم یاس شُست. باید برای این‌که پاهایش زخم برندارد، فرش سرخ بافت. باید چشم‌ها را با نقره‌ی مهتاب گردگیری کرد. باید کار کرد. باید آماده شد. وگرنه، شعر خودش نمی‌آید!
من این را در غربت یاد گرفتم. این‌که اگر حالت الهام، سالی چند بار به سراغت بیاید، بس نیست. نوشتن باید عادت روزانه باشد. شاعر، حالت الهام را سفارش می‌دهد. هر روز شاعر با کار بی‌وقفه، حالت الهام را در اختیار می‌گیرد.
به ما نگفتند که شاعری یعنی کار و کار و کار. نگفتند چون باور نداشتند که شاعری می‌تواند حرفه و کسب و کار و همه‌ی زندگی آدم باشد.
– چه کاره‌اید؟
– شاعر!
– نه، منظورم این است که کجا کار می‌کنید؟ کارمند کدام اداره‌اید؟
وزارت کار حتّا شاعری را به عنوان یک حرفه نمی‌شناسد. وزارت کار جهان را می‌گویم.
جامعه امّا اگر کتابخوان باشد، شاعری حرفه می‌شود.
شاعر می‌تواند با کلمه‌هایش به آسانی زندگی کند. بی‌که ناگزیر باشد، صبح‌ها در بخش تزریقات آمپول بزند و شب‌ها، پاری‌وقت‌ها شعر بنویسد.

جهان نویسنده کم دارد، شوق نوشتن را در بچه‌ها بیدار کنیم.

+ بنویس! ساعت پاکنویس، شهیار قنبری؛ نشر نیماژ.

یک تکه نور · کتاب

کاش باران می‌آمد

IMG_20141128_153419

پول هر کُلُفتی را نازک می‌کند و هر سختی‌یی را نرم. سخت‌ترین و استوارترین‌ها را هم دود می‌کند.

– دود / حسین سناپور

یک تکه نور

هوای مضطرب

گاهی اگر نزدیک حقیقت‌گویی شوی، جسارت کرده‌ای. پنجره را باز می‌کنی تا هوای حقیقت به تو بخورد، جسارت کرده‌ای. پنجره را بازکرده‌ای که هوای تازه بیاید اضطراب می‌آید. پنجره را باز کرده‌ای که عشق وارد شود اضطراب وارد می‌شود. ما جای مضطربی زندگی می‌کنیم.

نقد کیمیایی بر منتقدانش / شرق