روزانه

فید از نو، فیدلی از نو

هر چی فید روی فیدلی داشتم، پاک کردم. نمی‌دونم قصدم از این حرکت چی بود اما خب، کیف کردم.

Advertisements
روزانه

آهای کلاغ قصه

صبح از توی شومینه صدای کلاغ می‌آمد. آیا واقعن کتاب «من و خارپشت و عروسکم» برای بچگی‌های ما نوشته شده؟ بی‌چاره ما. بی‌چاره بچگی.

روزانه

+۱۰

تاریخ صدور گواهینامه‌م رو نوشته ۱ دی‌ماه ۱۳۸۲. حالا، ۱۰ سال و ۲۰ روز از اون تاریخ گذشته و من باید می‌رفتم گواهینامه‌م رو تمدید می‌کردم. اما خب هنوز نرفتم برای تمدید اون و پلیس +۱۰  منتظر منه هم‌چنان. به این فکر می‌کنم اون فؤادی که ۱۰ سال پیش اون‌قدر حوصله داشت که واسه گواهینامه گرفتن اقدام کنه و بره کلاس رانندگی کی بود. در حالی که من حوصله ندارم تا یکی از این دفاتر پلیس +۱۰ برم و گواهینامه‌ی جدید بگیرم.
البته دلم هم نمی‌آد اون کارتی که رنگ و روش عوض شده و شبیه لواشکه رو با یه گواهینامه شبیه کارت تلفن عوض کنم، اما چاره‌ای نیست. یکی از همین روزا که نمی‌دونم کی هست، باید به انتظار پلیس +۱۰ خاتمه بدم.

روزانه

کمال انقطاع

امتحان امروز از اون امتحانا بود که با تقلب هم به جایی نمی‌رسی. از اون امتحانا که مثل نماز خوندن می‌مونه. تا می‌شینی سر جلسه و برگه‌ی سؤالا رو می‌بینی، همه‌ی سختیای زندگی یادت می‌آد، بعد تصمیم می‌گیری فراموششون کنی اما کلی ایده‌ی تازه به ذهنت می‌رسه برای ادامه‌ی زندگی. به هر حال نکته‌ی مثبتش این بود که برگه سفید نمونده بود آخر جلسه. آخه کی با یه ساعت نگاه کردن رو کتاب معانی و بیان، می‌ره سر جلسه، جز یکی مثل من؟

روزانه

این‌جوریاس

تصمیم گرفته بودم امروز رو به درس خوندن بگذرونم ولی خب اتفاقاتی افتاد که نشون بده همیشه زندگی مطابق خواسته‌ی تو پیش نمی‌ره. معمولن هم این اتفاقا زمانی می‌افته که تو تصمیم می‌گیری درس بخونی.

روزانه

صبح شنبه‌ی سگی

دوباره ساعت زندگی‌م به وقت آمریکای جنوبی شده است. لابد به خاطر نزدیکی جام جهانی است. امروز ساعت ۶ صبح که کم‌کم داشت خوابم می‌برد، با صدای گوش‌خراش زوزه‌ی چند سگ خوابم پرید. بلند شدم از پنجره بیرون را نگاه کردم، دیدم ۵ سگ نخراشیده راه افتادند در کوچه‌ی ما و درست جلوی در خانه به هم پارس می‌کنند و زوزه می‌کشند. بعد از یکی دو دقیقه هم خسته شدند و از پیچ کوچه پیچیدند و رفتند. فکر کنم گله‌های‌شان با هم قاطی شده بود، داشتند مذاکره می‌کردند.

روزانه

خیال خود را بفرست

ادیتور وردپرس رو باز کردم و بهش نگاه کردم. اون بالا نوشتم خیال خود را بفرست. دیگه چیزی ننوشتم. هیچی ننوشتم. چند بار رفرش کردم، بیشتر از چند بار اتصال اینترنت از دست رفت. یکی دو بار هم مطلب نانوشته رو پاک کردم و برش گردوندم. همین کارای بیخود حدود یه ساعت طول کشید. چون اینترنت دولت تدبیر و امید هم مثل اینترنت دولت کودتا در بعضی شرایط حساس قطع و وصل می‌شه. مهم نیست، ما همیشه از دست اینترنت خسته‌ایم.
چند روزه یکی توی مغزم این رباعی حافظ رو مدام می‌خونه:
امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست
تا در نگرد که بی‌تو چون خواهم خفت