خوراک آراِس‌اِس

بایگانی دسته‌ها: روزانه

اینجا و اکنون

نوشته‌شده در

حالا درست ۱۱ سال از زادروز این وبلاگ می‌گذرد. ۲۵ مهر که می‌شود دوباره قصد نوشتن در وبلاگ می‌کنم و بعد از چند روز موتورم به پت‌پت می‌افتد.
حالا ۷ ماه از نوشتن آخرین مطلب راه من گذشته است و من از نوشتن فرار می‌کنم و از ننوشتن عذاب می‌کشم.
حالا تقریبن چهار ماه است که ساکن تهران شده‌ایم و اسیر قیل‌وقال پایتخت دود و آهن که حتا شلوغی‌اش هم خوش است.
حالا حدود یک ماه است که دانشجوی کارشناسی ارشد شده‌ام و فکر می‌کنم دارد از دوباره دانشگاه رفتن خوشم می‌آید.
حالا
حالا
حالا
حالا تو روبه‌روی من نشسته‌ای و هیچ کاری خوش‌تر از تماشای تو نیست.

۹۵۰۱۰۱

نوشته‌شده در

چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی
ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید

آرتین

نوشته‌شده در

از ماشین پیاده شدیم، با گوشی‌ام عکسی از چراغ‌های روشن کوچه گرفتم و وارد خانه شدیم. بچه‌ها خانه را روی سرشان گذاشته بودند و انگار منتظر ما بودند تا کمی بی‌خیال زلزله شوند و آرام بگیرند. بعد از اینکه چند دقیقه‌ای دور و بر ما پلکیدند و فهمیدند ما هم آدمیم، دوباره به کار خودشان مشغول شدند. وقتی موهایم بلند بود، آرتین از من می‌ترسید، حالا انگار مرا نشناخته بود. به لطف اینکه ما سالی یک بار هم به‌زور به صله‌‌ی ارحام تن می‌دهیم، بچه‌های فامیل هر سال باید حداقل نیم ساعتی وقت بگذراند تا موجودات ناشناخته‌ی فامیل را شناسایی کنند.
اما امان از وقتی که شناسایی بشویم، دیگر ما را هم باید با آن‌ها بفرستند مهدکودک، چون مثل پدر و مادرهایشان آدم‌بزرگ نیستیم. ما هم با آن‌ها خانه را می‌گذاریم روی سرمان.
وقتی خودمانی شدیم، آرتین مرا شناخته بود و خوشحال بود که موهایم را کوتاه کرده‌ام و دیگر از من نمی‌ترسد. گوشی‌ام را بیرون آوردم و شروع کردم عکس گرفتن از بچه‌ها، هر عکسی که می‌گرفتم باید می‌دیدند و کیف می‌کردند. آرتین عکس خودش را که دید، با انگشتش عکس‌های گوشی را ورق زد تا رسید به عکسی که از کوچه گرفته بودم، مکث کرد. گفتم می‌دانی اینجا کجاست؟ گفت: امام رضا!
به عکس دقت کردم، خیلی شبیه بود …

بمون تا حضورت خرابم کنه

نوشته‌شده در

If I Stay

داشتیم درباره‌ی زندگی قشنگ‌مان حرف می‌زدیم و عشق واقعی‌مان و اینکه بعد از کلی به هیچ‌جا نرسیدن، به همه‌جا رسیده‌ایم و چه کیفی دارد. بعد، از  پدر و مادرمان حرف زدیم و اینکه چقدر حمایتمان کرده‌اند و چقدر می‌توانیم و باید حمایتشان بکنیم و بعد … گفتیم حالا خب بس است دیگر، بهتر است یک فیلم ببینیم.
کلی اسم فیلم را رد کردیم تا رسیدیم به فیلم اگر بمانم (If I Stay). از قضا موضوع فیلم درباره‌ی عشق دختر و پسری بود که دختر عاشق نواختن ویلن‌سل است و پسر عاشق موسیقی راک و از این کله‌خربازی‌ها. فیلم پر بود از حمایت پدر و مادر از فرزندشان، چیزی که هنوز که هنوز است در ایران سراغی از آن نمی‌توان گرفت و همین‌طور خیلی جاهای دیگر (برای اینکه نگویید غرب‌زده است و وطن‌فروش). اما با خودمان که تعارف نداریم وضعیت مملکت ما و خودمان داغان‌تر از این حرف‌هاست.
یک جایی از فیلم دختر باید تصمیم بگیرد بین ماندن با عشقش و رفتن به مدرسه‌ی عالی موسیقی یکی را انتخاب کند. مادر و دختر می‌ایستند کنار ظرف‌شویی برای خوب شدن حالشان و حرف می‌زنند.

میا: خیلی به‌هم‌ریخته‌م. ما یه سال و نیم خیلی خوبی با هم داشتیم اما حالا داره مسیر زندگی‌‌مون از هم جدا می‌شه.
مادر: همه‌چی تموم شد؟
– آره! … معمولن آدما وقتی عاشق هم‌دیگه نیستن از هم جدا می‌شن، نه وقتی کاملن عاشق هم‌دیگه‌ن. اما من هنوز چیزی سرم نمی‌شه، درسته؟
– تو خوب می‌فهمی اما عاشق شدن هنوز واسه سن و سال تو زوده. مخصوصن وقتی اوضاع خیلی جدی می‌شه.
– اگه ما اهل موسیقی نبودیم، می‌تونستیم مثل آدم‌های عادی بریم کالج و با هم باشیم.
– خیلی هم ساده و معمولی نیست میا. هر رابطه‌ای سختی خودش رو داره، لازم نیست اینو من بهت بگم.
– آره، می‌دونم.
– تقصیر موسیقی ننداز.
– اما موسیقی داره رابطه‌مون رو به‌هم می‌زنه!
– مزخرفه میا، خودت هم می‌دونی.
– اما چی کار می‌تونم بکنم؟ دارم تیکه‌تیکه می‌شم.
– تو می‌ری به جولیارد و ویلن‌سل می‌زنی یا اینکه نمی‌ری و با آدام می‌مونی و کلی ماجرای دیگه رو از دست می‌دی، یا اینکه اصلن هیچ‌کدوم، فردا شاید یک شهاب‌سنگ می‌خوره به زمین شایدم نه. زندگی مثل یه گندکاری بزرگ می‌مونه، اما قشنگی‌ش هم به همینه. هر کاری بکنی من پشتتم. از یه طرف چیزی رو می‌بری و از طرف دیگه چیزی رو از دست می‌دی. چی می‌تونم بگم، عزیزم؟ عشق واقعی خیلی ضدحاله.

خیلی از ماها خیلی از جاها به این حرف زدن‌ها، حمایت‌ها و فداکاری‌ها نیاز داشته‌ایم اما حتا ترسیده‌ایم فکر کنیم … حالا باید تلنگری به خودمان بزنیم. از بچه‌ها حمایت کنیم. از تصمیم‌هایی که می‌گیرند. با تحقیر و تمسخر، رؤیاهایشان را کم‌رنگ نکنیم. بگذاریم جرئت خطر کردن داشته باشند و احساس کنند کسی هوایشان را دارد.

پی‌نوشت: آخر فیلم متوجه شدم فیلم از روی رمانی به همین نام نوشته‌ی گیل فورمن ساخته شده. بله، ما یک چنین فیلم‌بین‌هایی هستیم! خوشبختانه، کتاب را نشر هیرمند (+) با ترجمه‌ی مهرآیین اخوت منتشر کرده است.

آغاز سال نو

نوشته‌شده در

۱۴ روز و اندی تعطیلات هم تمام شد و به یمن دید و بازدیدها و غیره، به هیچ کاری نرسیدم. کاش می‌شد عید نوروز را در خانه‌ی خودمان باشیم اما همه فکر کنند که رفته‌ایم یک‌وری که دستشان به ما نمی‌رسد، اما نمی‌شود. چه بهتر که تعطیلات تمام شد و حالا همه کار و زندگی دارند و انتظاراتشان از ما کمتر می‌شود، تمامی که ندارد. به امید اینکه روزی مذاکرات با اعضای خانواده و فامیل هم به نتیجه‌ی خوشحال‌کننده‌ای برسد.

اینک زیر نورافکن

نوشته‌شده در

taoon

۲۵ مهر ۸۴، بعد از دو سال وبلاگ‌نویسی در پرشین‌بلاگ و دیگران، وبلاگ راه من رو با کلی ذوق و شوق و دردسر راه انداختم. سیستم مدیریت محتوا، مووبل‌تایپ بود و خودم سعی کردم همه‌ی کاراش رو انجام بدم.
حالا ۹ سال و چند روز گذشته. از روزهایی که هی مطلب می‌نوشتم و ماه تموم نمی‌شد. نگاه می‌کنم به این روزها و می‌بینم هی مطلب نمی‌نویسم و ماه تموم می‌شه. به یاد اون روزها دوباره آلبوم راه من داریوش رو گوش می‌دم. می‌خونه «ترانه مال مردم، نت‌به‌نت پیدا ولی گم بود …».

زندگی مطابق برنامه‌ریزی تو پیش نمی‌رود

نوشته‌شده در

درست یه ماهه مطلبی تو وبلاگ ننوشتم. دچار افسردگی بعد از جام جهانی شده بودم، اما بهونه می‌آرم. باید بلد باشم بیشتر از اینا بنویسم، ولی هر تصمیمی واسه نوشتن می‌گیرم دو سه روز بیشتر دووم نمی‌آره. اتفاقایی بیرون از ماجرای تو هست که به ماجرای تو کار داره. راه فراری هم نیست. آخرش شرایط باید با من کنار بیاد.