واژه رنگ زندگی بود · کتاب

واژه رنگ زندگی بود؛ یک: گهواره‌ی گربه

🔖 هدفم این نیست که این کتاب رساله‌ای به هواداری از باکونونیسم باشد. اما لازم می‌بینم در باب این رساله یک هشدار باکونونیستی به شما بدهم. نخستین جمله‌ی اسفار باکونون چنین است:
«همه‌ی چیزهای راستی که می‌خواهم به شما بگویم همه دروغ‌های شرم‌آورند.»
و هشدار باکونونیستی من چنین است:
هر آن کس که نتواند درک کند که چگونه می‌توان کیش مفیدی بر بنیاد‌های دروغ برپا کرد از درک این کتاب در می‌ماند.

🔖 کسی از پدر پرسیده بود برای تمدد اعصاب از چه بازی‌هایی استفاده می‌کند، و جواب پدر این بود: وقتی این همه بازی واقعی در جریان است چه لزومی دارد خود را به بازی‌های من‌درآوردی مشغول کنم؟

🔖 پدرم محفوظ‌ترین آدمی بود که تا آن روز دنیا به خود دیده بود. دست هیچ‌کس به پدرم نمی‌رسید برای این‌که پدرم به هیچ بشری علاقه نداشت. به یاد دارم قبل از آن‌که پدر بمیرد روزی سعی کردم درباره‌ی مادرم از او حرف بکشم. یک ذره هم چیزی از مادرم به یاد نداشت.
نمی‌دانم قصه‌ی مشهور صبحانه را شنیده‌اید یا نه. ماجرای صبحانه مربوط به روزی می‌شود که مادر و پدرم برای گرفتن جایزه‌ی نوبل به سوئد می‌رفتند. روزنامه‌ی ساتردی ایونینگ پست یک بار قصه را چاپ کرده است. مادر صبحانه‌ی مفصلی تدارک می‌بیند. و بعد که میز را جمع می‌کند می‌بیند یک بیست‌وپنج سنتی و یک ده سنتی و سه پنی پهلوی فنجان قهوه‌ی پدر است. آخر پدر به مادر انعام داده بود.

🔖 پدر سرش را از پنجره بیرون آورد و من و آنجلا را که روی زمین می‌غلتیدیم و جیغ‌جیغ می‌کردیم و فرانک را که بالای سر ما ایستاده بود و می‌خندید نگاه کرد. دوباره سرش را تو برد، و بعد هم یک کلام نپرسید آن همه داد و بیداد سر چه بوده است. آدمیان در حیطه‌ی تخصص پدر نبودند.

🔖 بعد از آنی که آن ماسماسک منفجر شد و بعد از آنی که مسلم شد آمریکا فقط با یک عدد بمب ناقابل می‌تواند شهری را از صفحه‌ی روزگار برچیند، یکی از دانشمندان رو به پدر می‌کند و می‌گوید، «علم در این لحظه گناه را تجربه کرده است.» و پدر در می‌آید و می‌گوید: «گناه چیست؟»

🔖 هر شاهی که صرفه‌جویی کنید انگار یک شاهی درآمد داشته‌اید.

🔖 ایچ. لوکراسبی را عقیده بر این بود که دیکتاتوری‌ها اغلب چیزهای خوبی هستند. کراسبی نه آدم مزخرفی بود و نه احمق. راحت‌تر می‌توانست با نوعی دلقک‌مآبی روستاییانه با جهان روبه‌رو شود، اما بسیاری از حرف‌هایی که در باب بشریت مهارنشده و بی‌انضباط می‌زد نه تنها مضحک که راست نیز بود.
کراسبی اما به مرحله‌ی خاصی که می‌رسید دیگر از لحاظ استدلال و شوخ‌طبعی کم می‌آورد و می‌لنگید و از همه مهم‌تر وقتی بود که به این پرسش نزدیک می‌شد که آدمی به راستی قرار است در فرصتی که بر کره‌ی خاک زنده است چه کند.
کراسبی سخت معتقد بود که هدف از حضور آدمی بر زمین تولید دوچرخه برای اوست.

🔖 کراسبی گفت، «یک صندلی آهنی بود که مردی روی آن نشسته بود که زنده زنده کبابش کرده بودند. مرد را به جرم کشتن پسرش کباب کرده بودند.»
هیزل با خونسردی به یادش آمد که، «اما بعد از آن‌که کبابش کرده بودند تازه کاشف به عمل آمده بود اصلاً بچه‌ش را نکشته بود.»

🔖 «عجیب نیست که بچه‌ها در بزرگی دیوانه می‌شوند. گهواره‌ی گربه چیزی نیست جز یک مشت ایکس (X) یک مشت مجهول میان دو دست انسان، و بچه‌های کوچک مدام به این همه ایکس نگاه می‌کنند و نگاه می‌کنند و نگاه می‌کنند…»
«و بعد…»
«نه گربه‌ی مرده‌شور برده‌ای در کار است و نه گهواره‌ی مرده‌شور برده‌ای.»

🔖 بالاخره آدمی هرازگاهی باید از یک چیزی حرف بزند، آن هم فقط برای این‌که حنجره‌ی آدم در وضع خوبی باشد، تا اگر پیش آمد و دو کلمه حرف واقعاً با معنا پیدا شد، این حنجره بتونه خوب کار کنه و آدم کم نیاره.

🔖 وقتی مسلم شد که هیچ نوع رفورم دولتی یا اقتصادی از عهده‌ی کم کردن فلاکت این مردم بر نمی‌آید، این کیش تازه به ابزار واقعی امید مبدل گشت. حقیقت دشمن خلق بود، چرا که حقیقت هراسناک بود، و به همین دلیل باکونون به عهده گرفت مدام دروغ‌های خوب‌تری به خورد مردم دهد.

🔖 پرسیدم، «از نظر باکونونیست‌ها اصلاً چی مقدسه؟»
«تا جایی که من می‌دانم، هیچ چیز.»
«هیچ چیز؟»
«فقط یک چیز.»
به حدس اسم چند چیز را بردم: «اقیانوس؟ خورشید؟»
فرانک گفت، «انسان. همین. فقط انسان.»

🔖 من فقط با یکی از عقاید باکونون موافقم. با این عقیده که اساس همه‌ی کیش‌های این سرزمین و از آن جمله خود باکونونیسم بر دروغ استوار است.

🔖 به کاسل پدر رو کردم و پرسیدم، «قربان، اگر تسلا و دلخوشی ادبیات را از انسان بگیرند، این انسان محروم‌مانده از ادبیات چگونه می‌میرد؟»
کاسل پدر گفت، «به یکی از این دو صورت: یا از گندیدگی قلب، یا از آتروفی سلسله اعصاب.»

🔖 شاید بهتر آن باشد که هنگام به یاد آوردن جنگ، همه‌ی لباس‌های‌مان را بیرون بیاوریم و خود را رنگ آبی بزنیم و چهار دست و پا راه برویم و مثل خوک خورخور کنیم. بی‌تردید این‌کار مناسب‌تر از سخنرانی باشکوه و رژه‌ها و نمایش و پرچم و تفنگ‌های روغن‌کاری شده است.

🔖 روزی این دنیای دیوانه باید که به آخر برسد،
و خداوند ما همه‌ی آن چه را که به عاریت به ما سپرده بود پس خواهد گرفت،
و اگر در آن روز بخواهید که از خداوند ما گلایه کنید یک راست بروید و گلایه کنید. تنها سری تکان خواهد داد و لبخندی خواهد زد.

🔖 از مردی بپرهیزید که با کوشش بسیار در کار آموختن چیزی است، آن چیز را می‌آموزد، و می‌بیند از گذشته خردمندتر نشده است. این شخص به شکلی جنایت‌کارانه از مردمانی بیزار است که جاهل‌اند اما برای نیل به جهالت خود راه دراز و سختی را طی نکرده‌اند.

🔖 بیایید جمهوری خود را با زنجیره‌ای از داروخانه‌ها، زنجیره‌ای از خواربارفروشی‌ها، زنجیره‌ای از اتاق‌های گاز و با یک بازی ملی افتتاح کنیم. بعد از آن، می‌توانیم قانون اساسی جمهوری را بنویسیم.

🔖 اگر جوان‌تر از امروز بودم، کتابی در باب تاریخ حماقت بشری می‌نوشتم؛ و بالای قله‌ی مک‌کیب می‌رفتم و کتاب تاریخم را بالش سر می‌کردم و می‌خوابیدم؛ و از زمین مقداری زهر آبی و سفید برمی‌داشتم، زهری که آدمی را به هیئت تندیس در می‌آورد؛ و خود را به هیئت تندیسی در می‌آوردم، تندیسی که به پشت خوابیده است و نیشخند هولناکی بر لب دارد و با نگاهی پرسشگر به آن کسی که می‌دانید کیست نگاه می‌کند.

 

📗 گهواره‌ی گربه
کرت ونه‌گوت جونیور
ترجمه‌ی علی‌اصغر بهرامی
نشر افق

📡 واژه رنگ زندگی بود

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s