Uncategorized · شخصی

هفت ساله سرمست از انگور چشماتم

20081214004045

شاید هر کس دیگری بود، جمعه ۱۸ بهمن‌ماه ۱۳۸۷، ساعت دو که شد دو و نیم رفته بود و پشت سرش را هم نگاه نکرده بود. اما تو ماندی و من آمدم و زندگی هم شدیم. هرچه روزها گذشت و هرچه بر ما گذشت، شد عشقی که حالا از ما جداشدنی نیست. باورت می‌شود حالا هفت سال از آن جمعه‌ی دل‌باز گذشته است؟ همان روزهایی که داریوش ترانه‌ی شهیار قنبری را خوانده بود: با تو جمعه‌ی دل‌گیر چه دل‌بازه، مگه نه؟

هفت سال پیش فکر نمی‌کردم با تو قید همه‌چیز را بزنم، حالا تو را دارم و همه‌چیز را دارم. همه‌چیزم تویی که در دفترم می‌نویسم:

تو میدون ِ آزادی می‌بوسمت
تو ساحل، تو دریا، تو هر جا که هست
می‌خوام گریه‌سازا حسادت کنن
به آوازه‌ی ما تو هر جا که هست …

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s