روزانه

آرتین

از ماشین پیاده شدیم، با گوشی‌ام عکسی از چراغ‌های روشن کوچه گرفتم و وارد خانه شدیم. بچه‌ها خانه را روی سرشان گذاشته بودند و انگار منتظر ما بودند تا کمی بی‌خیال زلزله شوند و آرام بگیرند. بعد از اینکه چند دقیقه‌ای دور و بر ما پلکیدند و فهمیدند ما هم آدمیم، دوباره به کار خودشان مشغول شدند. وقتی موهایم بلند بود، آرتین از من می‌ترسید، حالا انگار مرا نشناخته بود. به لطف اینکه ما سالی یک بار هم به‌زور به صله‌‌ی ارحام تن می‌دهیم، بچه‌های فامیل هر سال باید حداقل نیم ساعتی وقت بگذراند تا موجودات ناشناخته‌ی فامیل را شناسایی کنند.
اما امان از وقتی که شناسایی بشویم، دیگر ما را هم باید با آن‌ها بفرستند مهدکودک، چون مثل پدر و مادرهایشان آدم‌بزرگ نیستیم. ما هم با آن‌ها خانه را می‌گذاریم روی سرمان.
وقتی خودمانی شدیم، آرتین مرا شناخته بود و خوشحال بود که موهایم را کوتاه کرده‌ام و دیگر از من نمی‌ترسد. گوشی‌ام را بیرون آوردم و شروع کردم عکس گرفتن از بچه‌ها، هر عکسی که می‌گرفتم باید می‌دیدند و کیف می‌کردند. آرتین عکس خودش را که دید، با انگشتش عکس‌های گوشی را ورق زد تا رسید به عکسی که از کوچه گرفته بودم، مکث کرد. گفتم می‌دانی اینجا کجاست؟ گفت: امام رضا!
به عکس دقت کردم، خیلی شبیه بود …

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s