یک تکه نور · کتاب

اونا خودشون می‌آن سر وقت آدم

فامیل جمع خیلی بسته‌ایه. از مشغولیت‌های کوچیک‌ترین برادرزاده تو اوقات فراغتش خبر داره. اما وای به اون روزی که پسرک بزنه به سرش بخواد با یه غریبه عروسی کنه! بیست تا عینک دسته‌دار یه‌چشمی روی قربونی بدبخت متمرکز می‌شه، چهل تا چشم وراندازکنان تو هم فرو می‌ره، بیست تا دماغ با بدگمانی بو می‌کشه که: «حالا دختره کی هست؟ تو شأن والای فامیل ما هست؟» اون‌وری‌ها هم همین‌طورن. معمولاً تو همچین مواردی هر دو طرف تمام فکر و ذکرشون اینه که با این وصلت خیلی از سطح خودشون می‌آن پایین.
اما اگه فامیل روزی غریبه‌ای رو تو دامن خودش پذیرفت، اون‌وقت دست بزرگش رو روی فرق سر اونم می‌ذاره. ولی عضو جدید طایفه هم بایست تو محراب خویشاوندی قربونی بده:
دیگه هیچ روز تعطیلی نیست که مال خودش باشه!
همه این سنت رو لعن و نفرین می‌کنن. هیچ‌کس نیست که با میل و رغبت روز تعطیلشو با فامیل بگذرونه. اما خدا به داد اون کس برسه که غیبت کنه! نتیجه اینکه همه با آه و ناله به یوغ ناگوار فامیل گردن می‌دن. حالا خوبه که این جمع‌ها اغلب به دعوا ختم می‌شه …
بنا به جامعه‌شناسی کلان جرج سیمل هیچ‌کس نمی‌تونه قد نزدیک‌ترین عضو طایفه کفر تو رو در بیاره. علتشم اینه که اون دقیقاً می‌دونه قربانیش رو چه مواردی حساسیت داره. فامیل هم‌دیگه رو خوب می‌شناسن، اینه که هیچ‌وقت نمی‌تونن از ته دل همو دوست داشته باشن. فامیل هم‌دیگه رو به قدر کافی نمی‌شناسن تا بخواد از هم خوششون بیاد.
فامیل خیلی به هم نزدیک‌ان. یه غریبه هیچ‌وقت جرأت نمی‌کنه این‌قدر به تن تو نزدیک بشه که دخترخاله‌ی زن‌داداشت رو حساب خویشاوندی می‌شه. ببینم! یونانیای عهد عتیق بودن که به قوم و خویشاشون «عزیزان» می‌گفتن؟…
تو فامیل هیچ‌وقت کسی، کسی رو جدی نمی‌گیره. اگه گوته خاله‌ی پیری داشت، ایشون حتماً پا می‌شد می‌رفت وایمر پیش خواهرزاده‌ش، از تو کیف توالتش چند تا قرص خوشبوکننده درمی‌آورد می‌ذاشت تو دهنش و نگاه می‌کرد ببینه پسرک داره چی کار می‌کنه. آخر سر هم کلی از دست گوته دلخور می‌شد و راه می‌افتاد می‌رفت. ولی گوته از این‌جور خاله‌ها نداشت. چیزی که گوته داشت، آرامش بود. این‌طوری بود که نمایشنامه‌ی فاوست به وجود اومد. اگه به خاله خانوم بود می‌گفت گوته تو این کار افراط رو از حد گذرونده …

خدا اون روز رو نیاره که بعد از فنای این دنیا، توی اون دنیا یه فرشته‌ی دوست‌داشتنی بیاد به پیشوازت، شاخه‌ی نخلی رو که توی دستشه به آرومی تکون بده و بگه: «بگو ببینم! ما با هم قوم و خویش نبودیم؟» اون‌وقته که تو وحشت‌زده، با دلی شکسته و با شتاب فرار می‌کنی سمت جهنم.
اما فرار هم اصلاً دردی رو دوا نمی‌کنه. آخه اونای دیگه هم همه اون‌جا نشستن.

+ بعضی‌ها هیچ‌وقت نمی‌فهمن!، کورت توخولسکی، مترجم: محمدحسین عضدانلو؛ انتشارات افراز.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s