شخصی

سر در ابرها

باورکردنی نبود، روز تولد سی سالگی‌ام، با گلاب و گابریل* داشتیم به ناکجاآباد می‌رفتیم به جایی که قبلن در نقشه‌ی زندگی‌مان نبود. از دامنه‌‌ی کوهی در البرز بالا می‌رفتیم تا برسیم به ابرها، تا بهشتی از بهشت‌های گم‌شده. جایی میان نوشهر و نور، بالاتر از آبشار آب‌پری‌اُ، با هوایی که نفس داشت.
گلاب سعی می‌کرد مه را در مشت بگیرد و از آن خود کند و من خوشحال از اینکه سی سالگی‌ام را در قله‌ی خوشبختی نفس می‌کشم کنار بهترین یار.
بعد آن بهشت را دور زدیم و کیک کوچکی خریدیم و در ساحل نوشهر، جشن دو نفره‌ای برپا کردیم و بعدتر در خانه‌ی دوست بودیم.
گذشت و گذشت تا امروز که مثل همه‌ی روزها ظهر از خواب بیدار شدم و کارت پستالی را دیدم که گلاب بالای سرم گذاشته بود، خواندمش و پر شدم از لبخند و اشک که در هوای این شعر عاشقانه نفس می‌کشم. پرم از خوشحالی.

* نام پراید ما

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s