خوراک آراِس‌اِس

صدای لرزه‌ی شمس الضّحی نمی‌آید

نوشته‌شده در

۹۰ سال عمر،‌ برای خیلی از ماها خیلی زیاد است، برای خیلی از ماها آرزوست؛ اما برای تو خاطره شد. رفتی و دیگر کسی با لهجه‌ی یزدی‌اش به من نخواهد گفت: «ننه! یَه چیزی بخور …» و من حالا هی این جمله را تکرار می‌کنم. مادر مادربزرگ یا مادربزرگ مادر برای خیلی‌ها نسبت دوری‌ست، ۹۰ سال عمر برایشان دور است، آرزوست. برای من اما، مثل مادربزرگ، مثل مادر …
خانم‌بزرگ خانواده‌ی ما، عزیز همه‌ی ما، حالا ۱۰ روز از رفتنت می‌گذرد. اگر دست‌هایم را وقت گرفتن استکان و نعلبکی چای می‌لرزاندم تا شبیه لرزش دست‌های تو شود، حالا پلک‌هایم می‌لرزد که صدای لرزان قرآن خواندن تو دیگر به گوش نمی‌رسد.
خواستی بعد از رفتنت شعر بگویم و نوشتم:

نوای ذکر ِ شب و هل اتی نمی‌آید
صدای لرزه‌ی شمس الضّحی نمی‌آید
عزیز ِ دل، نفسم، مادرم بخواب آرام
به این ضیافت ِ تو جز خدا نمی‌آید …

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s