ثوابی‌نامه‌ی برزیل · جام جهانی ۲۰۱۴ · طنز

در زندان ستم‌شاهی برزیل چه گذشت؟

روز هشتم

jail07_2937581c

چشمتان روز بد نبیند. دو سه روز است که چشم من دارد می‌بیند و چیز خوبی نیست. روز افتتاحیه‌ی جام جهانی بود که مقادیری پوشش مناسب، بسته‌ی فرهنگی و سوغات‌های قم و مشهد را در بقچه ریختم و آماده‌ی اعزام به ورزشگاه شدم. قصدم این بود مانند دوستان عزیزی که کنار ورزشگاه آزادی بوق و پرچم می‌فروشند، اقدام به توسعه‌ی فرهنگی کنم. یکی از محصولات فرهنگی که خیلی دوستش داشتم، بوق دوسرصدا بود. یک‌طرف آن در هنگام دمیدن صلوات می‌فرستاد و طرف دیگرش «مرگ بر آمریکا» می‌گفت. برای مبارزینی که به زبان فارسی و عربی تسلط ندارند بسیار مناسب بود.
بقچه را برداشتم و به سمت ورزشگاه افتتاحیه رفتم. ولی اوضاع آن‌طور که پیش‌بینی می‌کردم نبود. اطراف ورزشگاه پر از آدم بود و شعار می‌دادند. نمی‌دانم این برادران امنیتی برزیلی چرا کاری با این اوباش نمی‌کردند. تجربه نداشتند. زیلو را انداختم و بسته‌های فرهنگی و سوغات را رویش پهن کردم. می‌دانستم که از بوق‌ها نباید استفاده کنم مبادا باعث دردسر شود. تک‌وتوک پوشش مناسب و بسته‌ی فرهنگی توزیع کرده بودم که یک‌دفعه سر و صدای جمعیت بلند و بلندتر شد و با هیجان بیشتری شعار دادند. داشت خاطراتی از تهران خودمان یادم می‌آمد که از آن طرف خیابان نیروهای گارد ویژه به سمت من آمدند. مطمئن بودم کاری به من نخواهند داشت. چند اغتشاش‌گر را در مسیر بازداشت کردند و دیدم که روبرویم ایستادند. نگاهی به من و خودشان کردند، بعد زیلو را با بساط فرهنگی‌اش جمع کردند.
گفتم: برادران سوءتفاهم شده. من سفیر فرهنگی ایران هستم و برای نظارت بر فرهنگ آمده‌ام. کار من هم مثل خود شما فرهنگی-اجتماعی است. اما گوششان بدهکار نبود. از میان صحبت‌هایشان فقط لایک تروریست را می‌شنیدم. دیگر خونم به جوش آمده بود و پرخاش کردم. می‌دانم اشتباه بود ولی خون به مغزم نرسید. گفتم: تروریست خودتانید و جد و آبادتان و آن آمریکای فلان‌فلان‌شده که شما را روی کار آورده است.
از دور یکی را دیدم که پرچم ایران روی دوشش بود و به سمت ورزشگاه می‌رفت، فریاد زد: آقای ثوابی، شمایید؟
خوشحال شدم از اینکه بالاخره یک هم‌وطن پیدا شد مرا از دست این زبان‌نفهم‌ها نجات بدهد. جواب دادم: بله برادر خودم هستم، شما انگلیسی بلدید؟ خنده‌ای کرد و بی‌‌وجدان انگشت وسط را نشانم داد و به راهش ادامه داد.
مخمصه‌ی بدی بود. مرا با بقچه‌ام در ماشین سیاهی نشاندند که خودمان نظیرش را در ایران داشتیم و معاندین را سوارش می‌کردیم. چاره‌ای نبود جز صبر، که خداوند می‌فرماید با صابرین است.
در کلانتری‌شان همه‌چیز خیلی شیک و مرتب بود انگار نه انگار که کلانتری است و بازداشتگاه. حالی‌شان کردم از ایران هستم و خواستم با سفارت ایران تماس بگیرند، از بد حادثه پاسپورتم همراهم نبود. تا نماینده‌ی سفارت ایران بیاید مرا در بازداشتگاه انداختند. تقصیری نداشتند بندگان خدا، روحانیت را درک نکرده بودند. هر چه دنبال قبله گشتم پیدا نکردم، این شد که به سمت یک‌وری نماز خواندم و برای خودم و مسلمین دعا کردم تا زودتر رها شوم از این بند استکبار. یاد سال‌های مبارزه افتادم، سال‌های کودکی و نوجوانی‌ام در زندان‌های مخوف رژیم ستم‌شاهی.
شب شد و نماینده‌ی سفارت ایران نیامد، شبی که به اندازه‌ی سال‌ها گذشت. غذایشان از ساچمه‌پلوی کلانتری‌های ما بهتر بود اما غذای هتل نمی‌شد. گوشه‌ای دراز کشیدم و عمامه‌ام را زیر سر گذاشتم. غم غربت بر پهلویم سنگینی می‌کرد.
ظهر روز بعد بود که نماینده‌ی سفیر آمد و با من ملاقات کرد. رفتارش با آنچه در ایران بود و روز اول نشان داده بود متفاوت بود. مردک بی‌شعور، می‌دانم با او چه کنم. فکر کرده آمده برزیل چه خری شده. پایم که به ایران برسد یک‌جوری می‌گذارم در کاسه‌اش که تا عمر دارد یادش نرود. از سواحل برزیل برمی‌گردانمش ایران می‌فرستم برود لب مرز خدمت کند. گفت: آقای ثوابی این چه کاری بود کردی برادر، از شما بعید است. اینجا برزیل است، جام جهانی است. قم که نیست، مسابقات تواشیح که نیست.
می‌بینید به همین سادگی در مملکت کفر، به مقدسات توهین می‌کرد. برایش یک جای خوب کنار گذاشته‌ام. تازه ادعا می‌کرد خرش می‌رود اما گفت این‌ها الآن درگیر روز اول مسابقات هستند. کارهایشان که روی غلتک بیفتد با سفارشاتی که کرده است فردا آزاد می‌شوم. یک روز دیگر هم باید در آن خراب‌شده می‌ماندم تا سر و صدای خس و خاشاکشان بخوابد. یک مملکت بلد نیستند اداره کنند، جام جهانی گرفته‌اند.
سخت گذشت اما هر چه بود گذشت. به هر حال مبارزه در جبهه‌ی فرهنگ این دشواری‌ها را نیز دارد. امروز از بازداشت‌گاه آزاد شدم. شانس آوردم زیاد به جسمم آسیب نرساندند. اما روحانی لطیف است زود آزرده‌خاطر می‌شود، اگر مسئولیت سنگین نظارت فرهنگی به دوشم نبود، همین امشب به ایران عزیز بازمی‌گشتم.

خادم ملت: ثوابی
شنبه ۱۶ شعبان‌المعظم‌له ۱۴۳۵ هجری قمری
مصادف با ۲۴ خرداد ماه هجری شمسی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s