شخصی

سلام، خوبی؟

Toranj

دخترک فقط دو روز مهمون ما بود و انگار سال‌هاست می‌شناسمش. تا قبل از اون فقط از روی عکس‌هاش دوست‌داشتنی بود و حالا با عطر خوش خاطره‌ی حضورش.
وقتی با شیطنت از پشت کتابخونه سرک می‌کشید و می‌گفت: «سلام، خوبی؟» و من دلم ضعف می‌رفت واسه بغل کردنش. وقتی سراغ مجسمه‌های چوبی گربه‌هام می‌رفت، کنار هم می‌چیدشون ولی بعد از چند لحظه از پله‌ها پرتشون می‌کرد پایین. وقتی با زبان مخصوص خودش، ترکیبی از فارسی و انگلیسی رو تحویلم می‌داد که حتی اگه دکترای زبان‌شناسی هم داشتم، نمی‌فهمیدم. وقتی کوچه‌های خشتی یزد رو قدم می‌زدیم و او آفتاب یزد رو نفس می‌کشید تا برسونه به بارون لندن. وقتی …
ترنج حالا گوشه‌ای از قلب من نشسته و از داشتن چنین مهمونی، کیف می‌کنم. لحظه‌شماری می‌کنم واسه دیدن دوباره‌ی دوست کوچولوم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s