اجتماعی · شخصی · طنز

می‌خنده با چشمای تر

استاد گفت: «اجباری در خریدن این کتاب نیست، اما اگه دو روز ناهار نخورین می‌تونین کتاب رو بخرین»
البته اگه استاد نگاهی به هیکل من می‌نداخت متوجه می‌شد که من یه هفته هم ناهار نخورم فرقی نمی‌کنه و نمی‌تونم با پس‌انداز کردن پولش کتاب رو بخرم، چون اصولن من پولی واسه خوردن ناهار پرداخت نمی‌کنم که بتونم با نخوردنش پولی پس‌انداز کنم. ولی خب مخاطب استاد فقط من نبودم و کل کلاس بود. شاید بقیه بتونن این کارو بکنن.
به این فکر می‌کردم که با این وضعیت فیلان، از کجا واقعن؟ بعد تصمیم گرفتم برم واسه وام دانشجویی ثبت‌نام کنم اما کارمند مربوطه فرمودن که آخرین مهلتش واسه این ترم ۳۰ آذرماه بوده. حالا ۳۰ آذرماه از کجا می‌فهمن که دانشجو قراره ترم بعد هم تو دانشگاه باشه و شرایط دریافت وام رو داسته باشه، خدا می‌دونه. اما اینجا نوشته تازه از ۱۲ بهمن این قضیه شروع شده ولی انگار دانشگاه ما قوانین جداگونه‌ای داره. کلن من هر موقع خواستم از تسهیلات دانشجویی استفاده کنم به دیوار خوردم. آخه بعدش هم متوجه شدم سبد کالای تدبیر و امید به دانشجوهای متأهلی تعلق می‌گیره که یارانه می‌گیرن، و برای ما که تا امروز داشتیم به خانواده‌مون کمک مالی می‌کردیم حاصلی به همراه نداره. بنابراین باید بریم جلوی خونه‌ی بابا صف دو نفره‌ تشکیل بدیم و نیمی از سبد کالا رو مال خود کنیم.
دارم به عکس وال‌ای که رفته جای منو تو قاب عکس بچگی‌م گرفته نگاه می‌کنم و می‌بینم که همچین بی‌راه هم نیست. خیلی به من شبیهه. البته که به من الآن و نه من تپل‌مپل یه ساله.
می‌تونستم الآن جای اون عزیزان فرهیخته‌ی هنرمندی باشم که هر مزخرفی رو با اسم ترانه، به قیمت بالای یک میلیون تومن به این و اون می‌فروشن و وقتی ترانه‌هاشون رو می‌شنوم از اعماق وجود برای گوش‌هام غصه می‌خورم. می‌تونستم اما نتونستم. اما نتونستم و نیستم. از اول هم نه خوب درس خوندم نه خوب پول در اوردم.
به دوستم می‌گم آینه‌ی سلطان (پیکان زیر پام) کنده شده. می‌گه تو این گرونی! می‌گم آره! چسبش پونصد شیشصد تومن (مسلمن هزار منظورمه) قیمتشه. حالا خوب شد جای دیگه‌ش کنده نشده. خوشحالیم دیگه! دوست داریم سلطان هم خوشحال باشه. فکر کنه کلی قیمتشه که هست.
پیرمرد دست بلند می‌کنه و سوار می‌شه. می‌گم کجا می‌ری؟ تو این شهر که ماشین گیر نمی‌آد. می‌خواد بره بیمارستان. می‌رم سمت بیمارستانی که کمی مسیرم رو دور می‌کنه. می‌گه شما خیلی خوب رانندگی می‌کنی، بعضیا این‌قد تند می‌رن که آدم از این‌که سوار ماشین‌شون شده پشیمون می‌شه. می‌خندم. می‌خوام به‌ش بگم که از سلطان انتظار بیشتر از این هم نمی‌ره ولی خب خدایی بعضی‌وقتا خوب رانندگی می‌کنم. پیاده می‌شه و می‌خواد حساب کنه که می‌گم برو پول نمی‌خواد. لبخندی می‌زنه و می‌گه خدا خیرت بده. دوست دارم ریا بشه. خوشحالم.

+ عنوان مطلب از ترانه «کولی» شهیار قنبری با صدای هلن

Advertisements

1 دیدگاه برای «می‌خنده با چشمای تر»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s