خوراک آراِس‌اِس

آدم‌ها

نوشته‌شده در

عباس،  خاتون‌آبادی را برد توی اتاق و جلو پنجره نشاندش. خاله چراغ را روشن کرده نشسته بود ته اتاق. عباس شامش را از تاقچه برداشت و دوباره آمد کنار پنجره. شله را تا نصفه خورد و بقیه را گذاشت جلو خاتون‌آبادی.
خاله گفت: «من می‌دونستم که آخر سر می‌آریش تو خونه!»
عباس گفت: «همین حالا شستمش.»
خاله گفت: «خیال می‌کنی سگ با شستن تمیز می‌شه.»
عباس گفت: «همه‌ی شما خیال می‌کنین که فقط با کشتن تمیز می‌شه.»

– عزاداران بَیَل  / غلامحسین ساعدی

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s