خوراک آراِس‌اِس

به ساعتت نگاه نکن

نوشته‌شده در


توی پیاده‌رو راه می‌رفتم که یهو سوزش عجیب و زیادی توی انگشت کوچیکه‌ی پام حس کردم و هر چی تو دستم بود انداختم رو زمین و ناله‌کنان نشستم. نزدیک بود یه عابر پیاده‌ای هم عینکم رو لگدمال کنه که من  در همون حال ناجور بهش تذکر دادم و حواسشو جمع کرد. نمی‌دونم زنبور بود، مورچه بود، عقرب بود، چه کوفتی بود. هر جوری بود پریدم توی ماشین و سلطان خودش تبدیل شد به یه ماشین اتومات و من پامو تو دستم گرفته بودم تا برسم خونه. عینهو این مجروحای انقلابی خودمو پرت کردم توی خونه و گلاب رو ترسوندم.
به هر زحمتی بود رفتیم درمونگاه و دو عدد آمپول نمی‌دونم چی‌چی در دور طرف خودم نوش جان کردم و مقادیری هم لیدوکایین به انگشتم تزریق شد. هر چند دکتر گفت این سوزشش فعلن با هیچ مسکنی از بین نمی‌ره. حالا همه‌ی این اتفاقا هم وقتی افتاد که نیم ساعت مونده بود به سر رسیدن مهمونا واسه تولدم. با سوزش بی‌نظیری در پا و اعصابی داغون اومدیم خونه.
اما خب مهمونی تولد به خوبی و خوشی و میمنت با حضور دوستان شاد، گذشت و یکی از بهترین تولدای عمرم شد. کلی خاطره ازش موند. هر چند که هنوز پام داره می‌سوزه …
عکسی هم که در بالا مشاهده می‌کنید هدیه‌ی همیشه‌رفیقم، عزیزترینم، هست که هر روز بابت بودنش در کنارم شادم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s