خوراک آراِس‌اِس

فانوسک شب‌تاب این قالی

نوشته‌شده در

یک روزی قرار بود دنیای خودت را تکان بدهی، اما حتا نتوانستی خودت را هم تکان بدهی. در و دیوار شد زندگی‌ات. صبح از خواب برخاستی و فارغ از اینکه در رؤیای شبانه‌ات چه نقشه‌ها ریخته بودی و چه قهرمان‌بازی‌هایی درآورده بودی، رفتی پی کارت. پی کاری که در حقیقت کاری نیست. هر روز داریم می‌رویم پی کار خودمان. هر که را هم که دوست نداریم می‌فرستیم پی کارش. اما مشخص نیست چه کاره‌ایم.
کم‌کم یادت می‌رود همیشه روز تولدت در وبلاگ مطلب می‌نوشتی. کم‌کم؟ به یک‌باره همه‌چیز یادت می‌رود. هنوز نتوانستی خودت را تکان بدهی، چه برسد به دنیای‌ات. اما یکی تو را انگار با یک همزن برقی هم می‌زند. هم می‌زند. هم می‌زند. حالت به‌هم می‌خورد از این‌همه تکان که خودت هیچ نقشی در آن نداری. حالا تصمیم می‌گیری چیزی در وبلاگ بنویسی، و می‌نویسی. همچنان یکی دارد تو را هم می‌زند. واژه‌ها در سرت می‌چرخند، درست برعکس تو، برعکس عکس تو. هنوز منتظری یکی ترمز این همزن را بکشد. تو و واژه‌ها ته‌نشین شوید، شاید چیز به‌درد بخوری پیدا شود و تو بنویسی و خود و دنیای خودت که هیچ، کلن دنیا را یک‌جا تکان بدهی.
اما، دنیا را آن‌هایی تکان می‌دهند که به قدم‌زدن بر روی لخته‌های خون، علاقه‌ی زیاد داشته باشند…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s