خوراک آراِس‌اِس

لعنتی، این‌جا جای تو نیست

نوشته‌شده در

وقتی پایین می‌آیم کسی در ناهارخوری نیست. صبحانه تمام شده. خدمتکاران در حال تمیز کردن فنجان‌ها و بشقاب‌ها هستند. بازیکنان رفته‌اند. می‌نشینم و ته‌مانده‌ی سرد چای را سر می‌کشم و آخرین تکه‌ی کره را روی یک تکه نان سرد می‌مالم و می‌خورم. خدمتکاران از لای در آشپزخانه مرا نگاه می‌کنند…
به آن‌ها می‌گویم «بیاین بنشینین. بیاین گپی بزنیم.»
ولی خدمتکاران همان جایی که هستند کنار در آشپزخانه باقی می‌مانند و مرا نگاه می‌کنند.
به آن‌ها می‌گویم «قصه‌ای رو براتون تعریف می‌کنم، تعریف کنم؟ یه شب فرانک سیناترا دیروقت پا به باری در پالم استرینگ می‌گذاره، جایی که فقط خودش هست و متصدی بار، متصدی بار در حال تمیز کردن و بستن درها است که ناگهان در باز می‌شه و زنی می‌گه ببخشید! ببخشید! این‌جا دستگاه پخش موسیقی دارین؟ و فرانک سیناترا برمی‌گردد و مستقیماً به صورت زن نگاه می‌کند و می‌گوید ببخشین چی گفتین؟ و زن دوباره می‌گوید این‌جا دستگاه پخش موسیقی دارین؟ فرانک نگاهی به اطراف می‌اندازد سپس رو به زن می‌گوید به نظر نمی‌رسه چنین دستگاهی اینجا باشه ولی اگه بخوای خودم برایت می‌خونم. زن می‌گوید نه متشکرم و راهش را می‌کشد و می‌رود. متصدی بار که خیلی هول کرده می‌گوید معلومه که شما رو نشناخته آقای سیناترا. اما فرانک شونه‌هاشو بالا می‌ندازه و می‌گه شاید هم شناخته.»
خدمتکاران از کنار پنجره به‌طرف میز من می‌آیند. خدمتکاران حالا شهامت پیدا کرده‌اند، قلم و کاغذ در دست دارند…
در حالی‌که به آن‌ها امضا می‌دهم می‌گویم «اون با من ملاقات کرده.»
آن‌ها می‌پرسند «کی؟»
«فرانک سیناترا.»

یونابتد نفرین‌شده حکایت حضور ۴۴ روزه‌ی کابوس‌وار برایان کلاف بر روی نیمکت لیدز بونایتد است. مردی که داربی کانتی را از دسته‌ی دو به دسته‌ی یک آورده و قهرمان انگلستان کرده بود. مردی که تا نیمه‌نهایی جام باشگاه‌های اروپا رفته بود و در آن‌جا به یوونتوس و داور و زمین و زمان باخته و حذف شده بود. مردی سرشار از جنون و عشق به فوتبال. فوتبالی که قرار است برنده باشد اما نه با هر شیوه‌ای. کلاف شیفته‌ی فوتبال زیباست. اما حالا او مجبور شده است از سرمربی‌گری داربی کانتی استعفا بدهد، به همراه یار همیشگی‌اش، پیتر تیلور. یک فصل را به همراه تیم دسته سومی برایتون اند هاو آلبیون در قعر جدول دست و پا زده است چون همه‌ی فکر و ذکرش پیش داربی بوده. «هرگز استعفا نده».
دن روی، سرمربی انگلستان می‌شود. همان کسی که برایان از او متنفر است، از فوتبالی که تیمش بازی می‌کند. از شیوه‌ای که قهرمان می‌شود. دن لیدز را قهرمان انگلستان کرده است. حالا نیمکت قهرمان انگلیس در اختیار برایان قرار می‌گیرد. اما این تیم او نیست، تیم دن است. او باید همه‌چیز را عوض کند ولی ایجاد تغییر در این تیم دشوار است.

دوباره در آسمان هستی. در آسمان هستی و به‌سوی ایران می‌روی، به دعوت شخص شاه؛ شاه ایران می‌خواهد تو مربی تیم ملی‌اش شوی…
تو و بیل و ونس از ساندی میرور. همه‌ی مسیر در فرست‌کلاس.
شاه به تو پیشنهاد هفته‌ای پانصد پوند در قبال مربی‌گری تیم ملی ایران می‌دهد، دو برابر دستمزدت در برایتون، با یک آپارتمان مجلل و استخر خصوصی، با اتومبیل‌های آخرین مدل و راننده‌های همیشه حاضر به خدمت، با پرواز به خانه هر بار که بخواهی و هوس کنی، با مدرسه‌ی امریکایی برای سه بچه‌ات…
تو سیب و پرتقال در دهان اسب‌های شاه می‌گذاری و سرت را به علامت منفی تکان می‌دهی؛ این شغل مال تو نیست، نه این کشور، نه این تیم ملی.
و تلفن زنگ می‌زند و زنگ، و پیشنهادها می‌آیند و می‌آیند. آستون‌ویلا، کوئینزپارک رنجرز. ولی نه تیم ملی انگلیس. نه برای تو. انگلیس نه. هنوز نه.

برایان در کتاب ماجرا را تعریف می‌کند اما گاه به گذشته برمی‌گردد و من‌ها، تو می‌شوند. از لحظه‌های نفس‌گیر و پرتنش من روی نیمکت لیدز تا خاطره‌های خوش تو روی نیمکت داربی. آن‌ها هیچ‌وقت برایان را مربی تیم ملی انگلیس نمی‌کنند، چون کلاف رک و پوست‌کنده حرف می‌زند. چون کلاف فوتبال را می‌شناسد و دوست دارد، نه آدم‌هایی که برای آن تصمیم می‌گیرند. روایت دل‌نشینی است از آن‌چه بر یک مربی درجه‌ی یک فوتبال می‌گذرد. روایتی از تنهایی آدم‌ها. حتی اگر به فوتبال علاقه‌مند نباشید با در دست گرفتن این کتاب خود را جای برایان کلاف می‌گذارید و با همه‌ی صعود و سقوط‌هایش همراه می‌شوید. برایان کلاف به شانس اعتقاد ندارد. به خدایان اعتقاد ندارد. به پرونده‌ها اعتقاد ندارد. او فقط به یک نفر اعتقاد دارد: برایان هوارد کلاف.

برایان کلاف بعدتر [که در کتاب نیست] به ناتینگهام‌فارست می‌رود و تیمش را قهرمان انگلیس و اروپا می‌کند. دو بار پیاپی قهرمان اروپا می‌شود. او فقط به برایان هوارد کلاف اعتقاد دارد.

این رمان نوسته‌ی دیوید پیس است و آن‌را حمیدرضا صدر ترجمه کرده است. ترجمه‌ی نسبتاً روان و خوبی است هر چند کتاب می‌توانست ویراستاری بهتری داشته باشد. کتاب را نشر چشمه، که این روزها اسیر غضب بی‌فرهنگان صاحب‌منصب شده و حال و روزش دست‌کمی از حال و روز برایان کلاف در کتاب ندارد، در ۴۷۴ صفحه منتشر کرده است. متأسفانه خرید اینترنتی سایت نشر چشمه غیرفعال شده است، می‌توانید کتاب را از این‌جا (با امضا و دست‌نوشته‌ای کوتاه از حمیدرضا صدر) به صورت اینترنتی تهیه کنید.

+ حمیدرضا صدر مترجم این کتاب و نویسنده‌ی دو کتاب «روزی، روزگاری فوتبال» و «نیمکت داغ»، فردا یعنی سه‌شنبه ۶ تیر ۹۱ ساعت ۶ عصر میهمان «باشگاه کتاب اگر» خواهد بود، برای دیدار با او می‌توانید به کتاب‌فروشی اگر (خیابان ۱۶ آذر، کوچه‌ی عبدی‌نژاد،‌شماره‌ی ۶) بروید.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s