شخصی

تو این سکوت منتشر

گلاب می‌گه «همیشه همون‌جوری بنویس که تو وبلاگ می‌نویسی. تو وبلاگ خیلی راحت می‌نویسی.» من فکر می‌کنم که چه‌جوری وبلاگ می‌نویسم؟ چه‌جوری می‌شه که انقدر راحت به نظر می‌آد؟ من که خیلی دهنم سرویس می‌شه تا یه مطلب واسه وبلاگ بنویسم.
قبل‌ترها که وبلاگم هنوز برو بیایی داشت، مگر وبلاگ هم برو بیا دارد؟، یا شاید منظورم این است: همان موقع که مردم هنوز وبلاگ می‌خواندند و کودتا نشده بود. روزای خوبی بود. روزای خوب از نظر هر کسی تعریفی دارد. هایده وقتی می‌خواند روزای روشن خداحافظ منظورش روزای خوب نیست، او منظورش روزای روشن است. من وقتی می‌گم روزای خوب منظورم اصلن روشن نیست. خودم هم نمی‌دانم روزای خوب یعنی چه.
از کودتا می‌گفتم، سنه‌ی چند بود؟ فراموش‌کار شده‌ام؟ نه! من از همان اول اولش هم حافظه‌ی خوبی نداشتم. خیلی غم‌انگیزه توی این سن آدم کودتاهای زیادی دیده باشه. خیلیا رو دیده باشی که اومدن و رفتن و تو مونده باشی. تو مونده باشی و نشکسته باشی. توی این کوچه هنوز همه صبح زود بیدار می‌شن. صبح زود خیلی غم‌انگیزه. اینو به سلامتی اون سربازایی می‌نویسم که صبح زود براشون غم‌انگیز نیست،‌ کابوسه.
گلاب می‌گه «همیشه همون‌جوری بنویس که تو وبلاگ می‌نویسی.» توی این وبلاگ یه آدم خسته نشسته که توی مغزش کلمه‌های غم‌انگیز رژه می‌رن. یه مدت دنبال این بودم که بفهمم «اولین خسته که بود؟» دوست داشتم یکی از سؤالای کنکور بود. مطمئنم طراح سؤالای کنکور آدم خسته‌ایه ولی اولین خسته نیست. اگه آدم رو اولین انسان بدونیم، می‌تونیم حدس بزنیم که اولین خسته هم خودش بوده. خسته بود از بهشت زد بیرون، بعد خدا حوا رو فرستاد پی‌اش، خودش هم نشست به داستان نوشتن برای تکذیب خسته‌گی آدم.
این که خسته نباشی، خیلی غم‌انگیزه.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s