روزانه · شخصی

گرفته شعله‌ی آتیش، به دنیایی که دیروزه

انگار همین دیروز بود، انگار نه انگار. حالا من در مرخصی پایان‌دوره‌ی خدمت سربازی‌ای هستم که یک سال و پنج ماه و ۱۱ روزش گذشته و مانده ۱۹ روز که ۱۶ روزش مرخصی‌ست و می‌ماند دو سه روز در انتها برای تسویه حساب با اجباری که قرار است از زندگی من بیرون برود. اتفاق‌های عجیبی در این مدت برای من افتاد و چیزهایی دیدم و دوستانی پیدا کردم که برای تعریف کردنش خیلی بیشتر از یک سال و نیم زمان لازم است و حوصله‌ی بی‌حوصله‌ها را سر می‌برد.
خوشحالم، بی‌اندازه خوشحالم. فکرش را هم نمی‌کردم که تمام شود. البته یاد گرفته‌ایم تا آن امضای آخر پای برگه نخورده است مطمئن نباشیم به تمام شدنش اما خب تمام می‌شود به هر حال. در دفتری برای دوستی که زودتر از من تسویه حساب می‌کند و نمی‌بینمش نوشتم:
قصه‌مون کوتاهه، توی تقدیری که
یه سال و شیش ماهش، روشنه؟ تاریکه!
توی این شب‌قصه، من و تو بیداریم
من و تو تو تقویم، روزا رو می‌شماریم
بعد هر خاموشی، با قرق درگیریم
روز و شب تکراری، نقش این تصویریم …
حالا شایعه‌هایی هست مبنی بر اینکه قرار است مدت خدمت سربازی ۲۴ ماه بشود، معافیت تک‌پسری که پدرش بالای ۶۰ سال دارد لغو شود و … همه‌ی این‌ها یعنی که در این مملکت برای هیچ‌چیز نمی‌شود از قبل برنامه ریخت. همه‌ی این‌ها یعنی که چه خوب شد که سربازی را تمام کردم و تمام نشدم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s