موسیقی

گفت‌وگوی اینترنتی با مهرداد آسمانی – قسمت اول

با درود و احترام به خواننده‌گان محترم «راه‌من»
هم‌وطنان آزادی‌خواه و ستم‌دیده به زور گلوله و خشم کثیف ستم‌گر، وادار به سکوت می‌شوند. شاید این سکوت اجباری را به خیال خام‌شان نشان پیروزی بدانند، اما با ورق زدن صفحات تاریخ متوجه خواهند شد شکستی بزرگ در انتظارشان هست. پرده‌ها را پاره کردند، جوانان را به خاک و خون کشیدند، رای مردم را دزدیدند، به مردم نسبت اراذل و اوباش دادند، بچه‌های مردم را در زندان‌ها شکنجه کردند، اعدام پشت اعدام، خلاصه که جای سالم برای این مردم باقی نگذاشتند.
پس بدانند هر حکومتی که ضد مردم حرکت کرد، کشتار عمومی را برای سرکوب مردم انتخاب کرد، نفس‌های آخرش را می‌کشد. این نظام از داخل دچار مشکل شده است. تا یک سال دیگر شاهد اتفاقی خواهید بود و خواهید دید که این نظام از درون دچار مشکل است.
مردم هوشیار ایران باید هوش‌مندانه و با استفاده از اتفاقاتی که در آینده رخ خواهد داد، با کمترین خون‌ریزی به آرزوی بزرگ و حقیقی‌شان که همانا آزادی‌ست برسند.
برای همه‌ی آزادی‌خواهان و اندیش‌مندان مبارز ایرانی آرزوی پیروزی و موفقیت دارم.
«مهرداد آسمانی»

در ادامه‌ی مطلب، قسمت اول گفت‌وگوی مهرداد آسمانی با چهار پایگاه اینترنتی، یعنی گفت‌وگو با مجله‌ی اپیزود و وبلاگ راه من می‌آید، پاسخ‌های مهرداد آسمانی خالی از لطف نیست، شما را به خواندن آن‌ها دعوت می‌کنم. می‌توانید نسخه‌ی پی‌دی‌اف این گفت‌وگو را از اینجا دریافت کنید.

با سپاس بی‌کران از «مهرداد آسمانی» که با وجود همه‌ی مشغله‌های حرفه‌ای و زنده‌‌گی، برای انجام این گفت‌وگو صبر وحوصله‌ی فراوان نشان داد، ازطرف هرچهار پایگاه اینترنتی که در این گفت‌وگو حضور دارند، روز بیست‌وپنجم تیرماه سال‌روز تولد مهرداد عزیز را به او صمیمانه شادباش‌ می‌گوییم و روزهایی خوش‌رنگ‌تر و لحظاتی پُرثمرتر و پیروزی‌های بیش‌تر ‌برای این هنرمند باارزش سرزمین‌مان آرزومندیم.

 

گفت‌وگوی اختصاصی چهار پایگاه اینترنتی با «مهرداد آسمانی»

مجله‌‌ی«اپیزود»، وب‌سایت«راه من»، وبلاگ«دادا»، وبلاگ«دلکده»

مریم.ب.آزاد – مجله‌‌ی اپیزود:

با درود

آقای آسمانی، این نخستین تجربه‌ی من در زمینه‌ی گفت‌وگو با یک هنرمند است و خوش‌حال‌ام که این مهم را برای نخستین بار درگفت‌وگو با شما و از طریق مجله‌ی«اپیزود» تجربه می‌کنم. همیشه «نخستین‌ها» به‌یادماندنی‌ترین‌ها هستند و امیدوارم این تجربه برای هر دوی ما ارزش به یاد سپردن داشته باشد چرا که در بیش‌تر مصاحبه‌های مثلن«هنری» امروزی، چه از مصاحبه‌شونده و چه از مصاحبه‌کننده، حرف‌هایی می‌شنویم که ارزش به یاد سپردن ندارند و تنها خاصیتی که دارند این است که ما را بیش از پیش با توخالی بودن و پوشالی بودن بعضی از مثلن «ابرستاره‌های هنری‌مان» آشنا می‌کنند که به‌راستی هیچ حرف تازه‌ای برای گفتن ندارند. با این مقدمه نخستین پرسش را مطرح می‌کنم:

– نمی‌دانم آیا شما فیلم Simone به کارگردانی Andrew Niccol با بازیگری آقای آل پاچینو Al Pacino را دیده‌اید یا نه؟ اگر پاسخ مثبت است و سوژه‌ی فیلم را به یاد دارید که چه عالی و اگر نه ضمن این‌که پیشنهاد  می‌کنم حتمن این فیلم را ببینید، مختصری ازداستان فیلم را بازگو می‌کنم که بر اساس آن پرسش‌هایم را مطرح کنم.

داستان از این قرار است که آقای آل پاچینو در نقش یک کارگردان معروف به دنبال یک بازیگر زن برای نقش اول یکی از فیلم‌های هنری‌اش است و هیچ کدام از بازیگران معروف هالیوودی با درخواست دست‌مزدهای بالا و ده‌ها ادا و اصول دیگرشان، نظر وی را تامین نمی‌کنند تا این‌که یک مهندس کامپیوترنابغه که از طرفداران سرسخت فیلم‌های این کارگردان بوده، یک مُدل شبیه‌سازی شده‌ی کامپیوتری و روش کار با آن را در یک دیسک کامپیوتری جا می‌دهد و  پیش از مرگ‌اش آن را به این کارگردان هدیه می‌کند. نام این مُدل را Simone می‌گذارد که کوتاه شده‌ی Simulate One است.

خلاصه این‌که کارگردان پشت کامپیوتر می‌نشیند و جزء به جزء حرکات و گفتار و حالات چهره‌ی دل‌خواه‌اش را رو‌به‌روی صفحه‌ی مانیتور بازی می­کند و Simone هم همه‌ی آن‌ها را مو به مو تقلید می‌کند و بعد کارگردان با جادادن صحنه‌هایی که این مُدل شبیه‌سازی شده بازی کرده، لابه‌لای صحنه‌های دیگری که بازیگران دیگر فیلم‌اش بازی کرده‌اند و ادیت‌کردن این صحنه‌ها، فیلم مورد نظرش را می‌سازد و با همین یک فیلم ناگهان Simone تبدیل به یک ستاره‌ی نوظهور می‌شود و در بین مردم محبوبیتی عجیب پیدا می‌کند و تقاضاها برای دیدن فیلم‌های بیش‌تر از Simone و هم‌چنین انجام گفت‌و‌گوهای مختلف با او روز به روز بیش‌تر می‌شود و کارگردان، هم‌چنان خود در نقش Simone جلوی کامپیوتر بازی می‌کند و از احساسات و اندیشه‌های خودش مایه می‌گذارد، درحالی که مردم بر صفحه‌ی تلویزیون Simone را می‌بینند و همه‌ی اعتبار این حرف‌ها و احساسات زیبا را به او نسبت می‌دهند و به قول معروف Fan او  می‌شوند و خواهان دیدار حضوری با او می‌شوند و این شور و هیجان برای سیمون آن‌قدر بالا می‌گیرد که کارگردان به فکر می‌افتد حقیقت سیمون را برای مردم فاش کند و بگوید که او جز یک مدل شبیه‌سازی شده‌ی کامپیوتری چیزی بیش نیست و همه‌ی آن‌چه آن‌ها را مجذوب سیمون کرده احساسات و اندیشه‌های کارگردان است نه چیز دیگر.

اما متوجه می‌شود که شدت علاقه و  شیفته‌گی و تعصب مردم به این بُت نوظهور آن‌قدر زیاد است که امکان ندارد حرف‌های او را باور کنند و بعد تصمیم می‌گیرد «سیمون» را از بین ببرد و اعلام می‌کند که سیمون دراثر ابتلا به یک بیماری کُشنده درگذشته است. اما کسی باور نمی‌کند و طرفداران سیمون از پلیس می‌خواهند که او را به جرم قتل سیمون دستگیر و محاکمه کنند. که بعد با کمک دختر کارگردان که مُدل شبیه‌سازی شده را روی کامپیوتر پدرش دوباره احیا می‌کند، پدر از محاکمه و زندان نجات پیدا می‌کند اما تصمیم می‌گیرد حالا که مردم این‌قدر دیوانه‌وار شیفته‌ی سیمون هستند، به قصه‌ی او ادامه دهد و این‌بار در یک گفت‌وگوی تلویزیونی، سیمون اعلام می‌کند که  می‌خواهد وارد دنیای سیاست هم بشود.

البته فیلم پُراز نکات جالب توجه است که نکته به نکته‌اش جای بحث و تامل دارد، اما با توجه به این مختصری که از داستان فیلم بازگو شد و مطمئن‌ام که شما متوجه‌ی منظورم از پیش کشیدن این مثال شده‌اید، فکر می‌کنید چند درصد از«ابرستاره‌های» جامعه‌ی هنری ما Simone هستند، یعنی یک مُدل شبیه‌سازی شده هستند که احساسات و اندیشه‌های کارگردانان، نویسنده‌گان، شاعران و آهنگ‌سازان را فقط و فقط «اجرا» می‌کنند بی‌آن‌که خودشان کم‌ترین درکی از آن‌چه اجرا می‌کنند داشته باشند؟

و به نظر شما این‌که مردم همه‌ی اعتبار یک کارهنری را فقط و فقط به آن Simone که روی صحنه می‌بینند نسبت می‌دهند، تقصیر چه کسی است؟ تقصیر مردم؟ یا آن کارگردانان پشت صحنه‌ای که خودشان در ساختن و پرورندان و بزرگ جلوه دادن «سیمون»‌ها نقش داشته‌اند و حقیقت را از روز اول به مردم نگفته‌اند؟ که حالا اگر هم بگویند، به سبب تعصب و شیفته‌گی بیش از حد به سیمون، کسی حرف‌های‌شان را باور نخواهد کرد و آن‌ها را مثل همین فیلم، متهم به دروغ‌گویی و حسادت خواهند کرد؟

مهرداد: همان‌طور که شما توضیح دادید این یکی از مشکلات بزرگ جوامع هنری در سراسر جهان است. البته فراموش نکنیم که چهره‌های مطرح هنری در هر رشته‌ای که فعالیت می‌کنند برای ارایه‌ی هنرشان از سبک‌های متفاوت و از زبان‌های متفاوت استفاده می‌کنند. پس باید ابتدا به انتخاب راه و روشی که پیشه‌ می‌کنند بپردازیم.

پیش از مطرح شدن و به شهرت رسیدن این چهره‌ها، همیشه عواملی، بانی به شهرت رسیدن و مطرح شدن‌شان می‌‌شود. کم‌کم و به مرور زمان همین چهره‌های هنری با کسب تجربه و با پیدا کردن سبک کاری‌شان، کارنامه‌ی هنری‌شان را می‌سازند. در آغاز کار شاید به بی‌راهه بروند، اشتباه کنند و کارهای سبک و بی‌ارزش اجرا کنند. حال تعدادی به راه خود ادامه می‌دهند و تا ابد به بی‌راهه می‌روند و تعدادی هم راه درست را پیدامی‌کنند و به اوج می‌رسند.

همین‌جا باید به انتخاب و سلیقه‌ی این چهره‌های هنری امتیاز داد یا برعکس هیچ امتیازی نداد. پس من معتقدم انتخاب صحیح و پیدا کردن راه درست، مهم‌ترین بخش کار یک چهره‌ی هنری‌ست. در همین‌جا‌ می‌خواهم عرض کنم که این امتیاز بزرگ را باید برای چهره‌هایی که تبدیل به هنرمندان بزرگ جامعه شده‌اند قایل باشیم که با استفاده از استعداد خدادادی‌شان، بلندگوی خوبی‌ برای بیان و انتشار افکار نویسنده و یا خالق اثر بوده‌اند.

حتمن لازم است اشاره کنم که همان آثار ساخته شده با اجرای‌ استثنایی و بی‌نظیر هریک از مجریان آثار، زودتر و راحت‌تر به دل شنونده یا بیننده می‌نشیند و اثرگذاری‌اش حتمن از چاپ در کتاب بیش‌تر خواهد بود. چه بسا شاعران و نویسنده‌گانی هستند که آثارشان هرگز اجرا نشده و هرگز به شهرت نرسیده، با این حال این دلیل نمی‌شود حقوق خالق اثر ندیده گرفته شود.

اما مشکل بزرگ از جایی آغاز می‌‌شود که پس از گذشت زمان، همان چهره‌ی نه‌چندان سرشناس که امروز تبدیل به یک قهرمان هنری شده( البته به واسطه‌ی همان افکار متفاوت و جلوتر از زمان نویسنده‌گان و خالقین اثر) گمان می‌کند که این حرف‌ها و یا افکاری که بلندگوی خوبی برای انتشار آن‌ها بوده، متعلق به خودش می‌باشد و ناخودآگاه ژست‌های عجیب و غریب می‌گیرد، حرف‌های بزرگ‌تر از خودش می‌زند، جامعه هم ناآگاهانه همه‌ی اعتبار را به مجری اثر می‌دهد و همین می‌شود که شما اشاره کردید.

خالق اثر هم خوب می‌داند که مجری افکارش و آثارش چه می‌کند و چه‌گونه می‌اندیشد، به واسطه‌ی این‌که همیشه پشت صحنه بوده و به اندازه‌ی مجری آثار، طرفدار سینه‌چاک ندارد، یا مجبور به سکوت می‌شود و به دلیل نیاز مالی مجبور به ادامه‌ی این همکاری می‌شود و یا راهی دیگر را انتخاب می‌کند و پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند که این مورد دوم کمتر دیده می‌شود.

البته باید قبول کنیم که امروز جامعه آگاه‌تر از گذشته است. فرق بین «اجراکننده» و «خالق اثر» را می‌دانند. برای این آگاهی بیش‌تر، خالقین آثار بسیار کوشیده‌اند تا جامعه را متوجه‌ی این تفاوت بکنند. نمونه‌اش همین فیلم«سیمون» که شما اشاره کردید، کارگردان هوش‌مندانه به سوژه‌ای پرداخته که جامعه را آگاه کند فرق بین مجری و نویسنده و خالق را به مردم بفهماند.

باید بدون تعصب قبول کنیم که در کشور ما، همه چیز متفاوت با همه‌ی جهان است. مثلن برای این‌که از چشم و ابروی کسی خوش‌مان می‌آید یا به هر دلیلی دوست‌اش داریم، می‌‌خواهیم سر به تن دیگران نباشد. اگرحقی از کسی ضایع شد و فریادی از جایی برآمد، به واسطه‌ی عشق به چشم و ابرو، بدترین ناسزاها را نثارش می‌کنیم که چرا فریاد زدی و حق‌ات را خواستی؟ اصلن چرا فکر می‌کنی‌ که حق داری؟

اگر می‌خواهید به دنبال مقصر بگردید باید به عقب برگردید، باید از خانه‌ی اول پی‌گیری کنید . بگذارید فقط در مورد ترانه حرف بزنیم. در دورانی که ترانه شکل تازه‌ای به خودش گرفت، نویسنده‌گان ترانه و سازنده‌گان موسیقی، همه فقط به فکر تولید و انتشار آثارشان بودند، عاشقانه و بدون درنظر گرفتن حقوق قانونی‌شان، فقط می‌نوشتند و با هنرشان عشق می‌کردند. مردم هم حریص شنیدن بودند، یک رادیو و یک کانال تلویزیونی، یک‌شبه ترانه به اوج می‌رسید، آثار بر سر زبان‌ها می‌افتاد و البته مجری آثار بیش‌ترین استفاده را‌ می‌برد. پول‌های کلان هم نصیب مجری آثار می‌شد نه نصیب خالق اثر. خالق، عاشق بود، به فکر فردای خودش نبود، به دلیل این‌که اول راه بود، حقوق قانونی خالق اثر را نمی‌دانست. می‌توانید از قدیمی‌ترها بپرسید که مجریان به‌شهرت رسیده، با چه افاده و نازی به استودیو می‌رفتند تا منت بگذارند و آثار ساخته شده را اجرا کنند.

همین دست‌زدن‌ها و تشویق‌های مردم که حتمن به واسطه‌ی صدای خوش و اشعار زیبا و موسیقی دل‌نشین نصیب مجری آثار می‌شود، ناخودآگاه رفتار آوازخوان را عوض می‌‌کند. هرچه بیش‌تر به شهرت می‌رسد، خودخواهی‌های کودکانه‌اش بیش‌تر می‌شود، هرکس هر لطفی به او می‌کند فقط انجام وظیفه می‌‌کند و فراموش می‌کند که باید قدردانی کند و مردم هم به واسطه‌ی آثار اجرا شده و خاطراتی که با این آثار ساخته‌اند، چشم‌شان را به روی حقیقت می‌بندند و تعداد مقصرین را به عدد سه می‌‌رسانند.

پس اول خالق‌اثر است که حقوق قانونی خود را نمی‌داند ( البته امروز همه‌ی خالقین آثار به حقوق قانونی خودشان واقف هستند). آثارش را با کمترین دست‌مزد در اختیار تهیه‌کننده قرار می‌‌‌دهند. هیچ شرط و شروطی هم برای تهیه‌کننده و یا آوازخوان نمی‌گذارند که البته اشاره کردم که در مورد سال‌های نخست تغییر شکل ترانه در ایران حرف می‌‌زنم.

دوم «اجراکننده» است که به شهرت رسیده. مجلات و روزنامه‌ها با چاپ عکس‌های پی‌درپی از او، رادیو با پخش پی‌درپی صدای‌شان و این اواخر هم تلویزیون رنگی که جعبه‌ی جادویی نام گرفت، همه وهمه به شهرت هرچه بیش‌تر مجری آثار کمک می‌کنند و مردم هیچ‌کس را، به جز اجراکننده نمی‌بینند.

از همین‌جا و به واسطه‌ی همین شهرت، آقا و یا خانم مجری دچار اشتباه‌حساب بزرگی می‌‌شوند که در نهایت اغلب فراموش می‌‌کنند آثاری که اجرا کرده‌اند متعلق به شخص دیگری‌ست. در نتیجه شنونده که آگاهی درستی از خالق اثر ندارد، مجذوب صدا، حرکات، صورت و تبلیغات رسانه‌ای می‌‌شوند، با آن اثر خاطره می‌‌سازند و همه‌ی اعتبار را به اجراکننده می‌‌دهند.

آندرو نیکل که کارگردان و نویسنده‌ی این فیلم هست حتمن خودش یکی از همین مجروحان هنری‌ست که با ساختن این فیلم، پیام‌اش را به مردم رسانده. برای همین است که در مراسم اسکار به همه‌ی عوامل تولید اثر در رشته‌های مختلف جایزه می‌‌دهند. کارگردان و نویسنده را معرفی می‌‌کنند، سازنده‌ی موسیقی فیلم را در بخشی مجزا به مردم معرفی می‌‌‌کنند و فقط به بازیگر فیلم جایزه نمی‌دهند.

مریم: بله، کاملن درست است. می‌بینم که جهان با ساختن فیلم‌هایی چون«سیمون» و داشتن  مطبوعات آزاد و مستقل، به‌درستی و با هوشیاری تمام همواره سعی در معرفی چهره‌ی واقعی هنرمندان و کارورزان جامعه‌ی هنری به جامعه‌ی مخاطبان دارد. اخیرن من کتابی را ترجمه می‌کردم نوشته‌ی یکی از مدیران سابق رادیو «بی‌بی‌سی» بریتانیا که دراین کتاب به نکات جالبی برخوردم، این‌که هنرمندانی چون «اورسون ولز»، «کریس موریس»، «لوئیس اسمیت» و «هووارد استرن»، به شیوه‌هایی خلاقانه، برنامه‌هایی می‌ساختند و اجرا می‌کردند که به واسطه‌ی آن‌ها،  تزویر و ریاکاری چهره‌های معروف و سرشناس سیاسی و هنری را برای مخاطبان افشا می‌کردند و هم‌چنین اعتماد بیش‌از حد مخاطبان را به رسانه‌ها و کارورزان آن‌ها به چالش می­کشیدند. از پرنسس «دایانا» تا «تونی بلر» و ملکه‌ی انگلستان، از «کیم وایلد» تا «لری کینگ»، هیچ‌کس از دست این هنرمندان نابغه درامان نبود و این‌ها بی‌وقفه درتلاش بودند تا با طرح‌ها و برنامه‌های جدید، واقعیت چهره‌های بُت‌مانندشان را برای مردم‌شان فاش کنند.

از طرف دیگر جهان، منتقدان و هنرشناسانی چون «رولان بارت» دارد که معتقدند: « دردنیای مدرن به ستاره‌ی فیلم و هنرمندان مشهورموسیقی و ورزش‌کاران جایگاهی بُت‌مانند و از نظرمادی قدرت‌مند داده می‌شود. اما آیا این جایگاه بازیگر، سبب خودبزرگ‌بینی وی نمی‌شود؟ اعتقاد به نقش­های قهرمانی که در فیلم‌ها، تئاتر و تلویزیون اجرا می‌شود، یک واقعیت اشتباه برای بازیگران می‌سازد که فراتر از ارزش‌های واقعی مربوط به مشارکت آن افراد درجامعه است.»

بنابراین مردم به کمک چنین افراد شجاع و با دل و جرات و صدالبته آگاهی از واقعیت هنرمندان و جامعه‌ی هنری‌شان و از چه‌گونه‌گی بُت شدن یک بازیگر یا خواننده باخبر می‌شوند و اگر هنرمندان‌شان را دوست دارند، با آگاهی از هرآن‌چه هستند آن‌ها را دوست می‌دارند.

شما فکر می‌کنید چرا در بین هنرمندان یا کارورزان رسانه‌های ارتباط جمعی ما، چنین افراد شجاع و دل‌سوزی نداریم که همه‌ی تلاش‌شان معرفی چهره‌ی واقعی جامعه‌ی هنری ما به مخاطبان باشد؟

مهرداد:  قبل از این‌که به مرحله‌ی افشاگری در رابطه با چهره‌های هنری برسیم، ابتدا باید جامعه‌یی‌ پویا و آماده برای شنیدن حقیقت داشته باشیم و برای رسیدن به این منظور باید سخت کار کرد و ابزار لازم را نیز در دست داشت. باید به این حقیقت اعتراف کنیم که از بابت کار رسانه‌ای و کارشناسانه، ما از جهان مدرن پنجاه سال عقب‌ایم. اگر در سرزمین مادری بودیم، اگر این اتفاقات تلخ تاریخی برای ملت و کشورمان نمی‌افتاد و اگر نظامی مدرن و هم‌سو با جهان پیش‌رفته،  بر افکار مردم حکومت می‌کرد شاید ما هم از این مرزها عبور می‌کردیم.

افشاگری در رابطه با شخصیت هنرمندان یا چهره‌های مطرح یکی از کارهایی‌ست که باید انجام بدهیم، نیاز به کار فرهنگی داریم، باید تحول فرهنگی ایجاد کنیم. به نظرم هرکسی باید از خودش شروع کند تا جامعه‌یی ‌حقیقت‌جو، و نه خرافاتی و بُت‌پرست داشته باشیم.

هنرمندان و چهره‌های سرشناس داخل کشور هم با توجه به حضورشان در سرزمین مادری و محدودیت‌های سیاسی- مذهبی، تولیداتی نداشتند که بتوانند به تحول فرهنگی جامعه کمک کنند.  فرهنگ مردمی که اساس‌اش بر کار یواشکی و پنهانی باشد و نظامی که خودش مردم را به پنهان‌کاری تشویق می‌کند، رسانه‌اش هم در خدمت نظام است، چه‌گونه می‌تواند از این مرزها عبور کند؟

آیا اگر در خانواده‌ی هرکدام از ما،  یکی از اعضای خانواده مشکل اخلاقی داشته باشد، حاضریم دست از خانواده بکشیم و افشاگری کنیم؟ تجربه‌ی دنیای مدرن ثابت کرده که باید چنین کرد، باید جامعه را رو به جلو هدایت کرد، باید خطاکاران را مجازات کرد تا درس عبرتی برای دیگران باشد. اگر هر کدام از چهره‌های هنری بدانند که اعمال‌شان زیر ذره‌بین جامعه و افکار عمومی است، دیگر هرچه که بخواهند نمی‌کنند.

ولی ابتدا باید جامعه آماده‌ی ‌عبور از مرزهای پنهان‌کاری و خرافات باشد که آن‌هم با توجه به شرایط داخل کشور و خارج از کشور، رسمن عملی  نیست. من کاملن با شما موافق‌ام که باید بچه‌های‌ بی‌گناهی که  برای خودشان بُت‌های پوشالی می‌سازند را آگاه کرد، باید جلوی کج‌روی‌های جامعه را گرفت، اما قبول کنید که خیلی راه داریم تا به آن‌جا برسیم.

مریم: بله قبول دارم که خیلی راه داریم تا به آن‌جا برسیم. اما اگر این‌طور فکر کنیم حکایت، حکایت آن ماری می‌شود که دُم خودش را گاز گرفته و یک چرخه یا یک دور تسلسل باطل به‌وجود می‌آید، یعنی جامعه‌ی هنری می‌گوید باید اول جامعه و مردم ظرفیت پیدا کنند تا همه چیز افشا بشود و از این طرف هم تا همه چیز برای مردم فاش نشود، ظرفیت پیدا نمی‌کنند. اما سرانجام یک‌جایی این چرخه باید شکسته شود و از نظر من بهتر است که از جامعه‌ی هنری شروع شود.

شما فکر می‌کنید این امر چه‌قدر ضرورت دارد  که نسل جوان و نوجوان امروز و فردا از واقعیت جامعه‌ی هنری و به‌ویژه «ابرستاره‌گان» پوشالی و «سیمون»های ایرانی باخبر شود؟ و برای این مهم چه باید بکند و از چه منابعی کمک بگیرد وقتی‌که همه‌ی رسانه‌های شهر دراختیار مافیای مثلن هنری است که اجازه نمی‌دهند هیچ خبری در این زمینه‌ها در جایی درز کند؟ به طور مثال نشریات و رسانه‌های شهر فرشته‌گان که مثلن آزاد و مستقل هستند و مثل  نشریه‌های داخلی دراختیار و انحصار دولت و خواسته‌های آن نیستند، آیا شده دراین زمینه‌ها اقدامی بکنند؟

مهرداد: گفتم که حتمن لازم است که نسل تازه از همه چیز باخبر باشد و کورکورانه دنبال هیچ‌کس راه نیفتد، اما هنوز مشکل فرهنگی در سرجای خودش باقی‌ست. من اصلن به مافیای هنری اعتقادی ندارم، کدام مافیا؟

امروز هرکس از راه می‌رسد با چندهزار دلار، آوازخوانی کم‌نظیر می‌شود و همین مثلن مافیا چه ‌می‌توانند بکنند؟ جلوی چه کسی را گرفته‌اند؟ خودشان از همان کسانی هستند که با دیدن دلار هزار پشتک وارو می‌زنند. کدام مافیا؟ این‌ها ادای مافیا را درمی‌آورند، جوجه مافیا هم نیستند. من فکر می‌کنم منظور شما رفیق‌بازی باشد، رفیق‌بازی می‌کنند و حقیقت را به مردم نمی‌گویند. من می‌پذیرم که رفیق‌بازی هست.

اما در مورد نشریات هم باید عرض کنم که صاحبان و سردبیران نشریات هم خوب می‌دانند که جامعه آماده‌ی پذیرش حقیقت نیست، می‌دانند که اگر مطلبی یا عکسی چاپ کنند که با فرهنگ ایرانی هم‌سو نباشد، گرفتار خواهند شد. به یاد دارم که یکی از دوستان من که برنامه‌های شبانه را در لس‌انجلس می‌ساخت و آن‌زمان اصلن تی‌وی‌های بیست‌وچهار ساعته وجود نداشت در رابطه با یکی از هنرمندان مرد سرشناس، دست به افشاگری زد و انصافن یک کلمه هم دروغ نگفت. فردای آن شب به من زنگ زد و گفت وقت داری که هم‌دیگر را ببینیم؟ باتوجه به این‌که مدتی بود با او حرف نزده بودم به دیدن‌اش رفتم. بسیار آشفته بود، گفت فقط می‌خواهم دستگاه پیام‌گیر مرا گوش کنی. برای‌ام پیام‌ها را پخش کرد، من چنان فحش‌هایی در عمرم نشنیده بودم!! بیش از صد پیام و همه فحش‌های خانواده‌گی و بسیار زننده!!

خُب از شما می‌پرسم چنین جامعه‌ای آماده‌ی شنیدن حقیقت هست؟ مگر نشریات یا رسانه‌های تصویری قصد درگیری با مردم را دارند؟ قبول دارم که باید از یک‌جا شروع کنیم، اما معتقدم که باید یک نسل فدا شود تا نسل بعدی به شنیدن حقیقت عادت کند و هم‌چنین معتقدم که این‌کار فرهنگی باید از سرزمین مادری آغاز شود.

مهاجران ایرانی در رسانه‌های غیرایرانی می‌بینند که با چهره‌های سرشناس چه ‌می‌کنند. نسل تازه‌ی‌ همین مهاجران که این‌جا متولد شده‌اند، فرهنگی کاملن متفاوت با خانواده‌شان دارند. هرچند که پدران و مادران ایرانی  تلاش ‌می‌کنند که زبان مادری و رسم و رسومات خوب ایرانی را به فرزندان‌شان بیاموزند اما باز هم این بچه‌ها در مدرسه، دانشگاه‌ها، مجلات، فیلم‌ها . رادیو با فرهنگ کاملن متفاوت روبه‌رو ‌می‌شوند و بسیار آماده‌تر و امروزی‌تر فکر می‌کنند.

نسل تازه هرگز به آن تلویزیونی که افشاگری کرده بود زنگ نمی‌زند که فحش‌های ناموسی بدهد. اینی که فحش می‌دهد همان نسلی‌ست که فرهنگ پنهان‌کاری و خرافه و بُت‌پرستی  را به همراه دارد.

مریم: شما درست می‌گویید اما از یاد نبریم که همین جهان مدرن هم بهای زیادی پرداخت کرده تا بدین جا رسیده که نسل امروزش با شنیدن حقیقت یک هنرمند از یک رسانه، آن رسانه را فحش‌باران نمی‌کند. برای مثال در همین کتابی که گفتم اخیرن ترجمه می‌کردم سرنوشت بعضی از همان هنرمندان شجاع که گفتم  هدف‌شان افشای تزویر و ریای چهره‌های سرشناس بود آورده شده که حتا کشته شدند یا کارشان را از دست دادند یا تبعید شدند اما از گفتن حقیقت نهراسیدند ازجمله‌ی این‌ها می‌توانم به «آلن برگ» اشاره کنم که با شلیک گلوله‌ی تفنگ یک کوکلاکس‌کلان متعصب هنگام راننده‌گی در مسیر کار تا منزل‌اش در دِنور، درهجدهم ژوئن ۱۹۸۴ کشته شد. چراکه حقیقت‌گویی‌های او، جناح راست سازمان نئوفاشیست را خشمگین کرد.

او یک برنامه‌ی رادیویی در KOA-AM و مخاطبان زیادی در سراسر امریکا داشت،  حقیقت‌گویی‌های  او درباره‌ی کنترل اسلحه، نژادپرستی و مسیحیت، یک فعال کوکلاکس‌کلان را چنان خشمگین کرد که با اسلحه و فریاد «برای مُردن آماده باش» به استودیوی او حمله کرد.

یا مثلن «کریس موریس» به سبب این نوع فعالیت‌هایش از سوی رادیو BBC ممنوع‌الاجرا شد و کارش را در آن رسانه از دست داد و حتا دادگاهی شد. پس می‌بینم که هنرمندان جهان بهای گزافی پرداخت کردند تا جامعه‌شان را به آن رشد و ظرفیت لازم برای درک حقیقت برسانند. با این وصف، این پرسش جالب باقی می‌ماند که:

شما به عنوان یک هنرمند جوان امروزی که خود جزئی از جامعه‌ی هنری هستید، تا چه حد حاضرید دراین زمینه نسل جوان امروز و فردا را یاری کنید و به واقع سنت‌شکنی کنید و برخلاف فرهنگ غلط اما رایج فعلی، اجازه دهید خبرهای مهم پشت پرده‌ی جامعه‌ی هنری درز پیدا کند و دورویی و ریای بسیاری از هنرمندنماها برای مردم فاش شود؟

آیا حاضرید این خطر را به جان بخرید که حتا مورد اتهام‌های ناروایی چون دروغ گفتن و حسادت کردن قرارگیرید اما «حقیقت» را برای نسل فردا فاش کنید؟

مهرداد: من حاضرم از خودم شروع کنم. باید به جایی برسیم که شهامت از خود گفتن را داشته باشیم. به جای پرداختن به دیگران چرا از خودم شروع نکنم؟ اگر قرار باشد هرکس بیاید و راجع به دیگری حرف بزند، برای ما که مشکل فرهنگی داریم، به جای روشن‌گری و تحول فرهنگی، کار به تسویه حساب‌های شخصی  و تشویق هرچه بیش‌تر جامعه به پشت سر هم‌دیگر حرف زدن و برای هم چاله کندن می‌کشد. جالب این‌جاست که تا کسی خودش، توسط چهره‌های مطرح مجروح نشده باشد به فکر روشن‌گری و تحول نمی‌افتد. اصلن باور نمی‌کند چنین اشکالی وجود دارد.

در مورد دیگران حاضر نیستم حرف بزنم چرا که ‌می‌دانم کار به کجا خواهد کشید. از فردا هرکس دل‌اش خواست یک‌مشت دروغ سرهم می‌کند و با آبروی دیگری بازی می‌کند. اما اگر اول از خودمان شروع کنیم و فقط  قرار باشد از اشتباهات‌مان بگوییم، به خودمان حتمن تهمت نمی‌زنیم، به شرط این‌که همه‌ی مشکلات اخلاقی‌مان را بازگو کنیم و تمرین کنیم که پنهان‌کاری را از فرهنگ‌مان دور سازیم.

باید کمی تحقیق کنیم و ببینیم دنیا چه‌گونه به این‌جا رسیده؟ چه‌گونه مردم‌شان را به شنیدن حقیقت عادت داده‌اند؟ این تنها راه‌حلی‌ست که به فکر من می‌رسد. یک کار فرهنگی بزرگ با کمک چهره‌های مطرح و کاربلدانی که هدف‌شان خدمت به جامعه باشد.

مریم: کاملن درست گفتید، باید تحقیق کنیم و ببینیم دنیا چه‌گونه به این‌جا رسیده، این مهم­ترین کاری است که باید انجام دهیم. همان‌طور که گفتم هنرمندان جهان بهای سنگینی پرداخت کردند و بسیاری حتا از جان‌شان گذشتند تا به این هدف بزرگ برسند و این حرف شما هم کاملن درست است که هرکس باید ازخودش شروع کند یا به قول «مایکل جکسن» نازنین که همین دو هفته‌ی پیش از بین ما رفت بهتر است بگوییم:

I’m Starting With The Man In The Mirror
I’m Asking Him To Change His Ways
And No Message Could Have Been Any Clearer
If You Wanna Make The World A Better Place
Take A Look At Yourself, And Then Make A Change

و در همین رابطه هم «گاندی» بزرگ جمله‌ی زیبایی دارد که می‌گوید: « تو خود باید همان تغییری باشی که می‌خواهی در جهان رخ دهد.»

و این‌که گفتید: « جالب این‌جاست که تا کسی خودش توسط چهره‌های مطرح مجروح نشده باشد، به فکر روشن‌گری و تحول نمی‌افتد.»

شاید دلیل این‌که من تا این اندازه براین موضوع پافشاری می‌کنم این است که خودم به دست یکی از همین چهره‌ها به شدت زخمی و مجروح شده‌ام و شما کم‌وبیش در جریان هستید و فکر می‌کنم شاید اگر حقیقت را می‌دانستم یا کسی زودتر به من می‌گفت یا خودم هوشیارتر بودم و حقیقت را زودتر می‌فهمیدم، تا آن اندازه زخمی و صدالبته خشمگین نمی‌شدم و دوستی‌ام با آن هنرمند که از حق نباید بگذریم در کار هنری‌اش یکی از بهترین‌هاست، به آن پایان تلخ نمی‌انجامید. به قول «حمید مصدق»:

ای کاش آن حقیقت عریان محض را

هرگز ندیده بودم

دیدم که بی‌دریغ

با رشته‌ی فریب،

این رقعه رقعه‌ی زنده‌گی‌ام کوک می‌خورد

دانایی‌ام به ناتوانی‌ام افزود

دیدم که آن حقیقت عریان ز چشم من

مکتوم مانده بود

در زیر چشم باز من،

– اما همیشه کور

در شهرهای پاک مقدس

در شهرهای دور

دیو و فرشته وعده‌ی دیدار داشتند.

شاید به‌همین دلیل است که دنبال «مقصر» می‌گردم اما ازسویی هم فکر می‌کنم شاید بهتر باشد به‌قول شما از خودمان شروع کنیم و هر یک تقصیرهای خودمان را به عهده بگیریم. این‌گونه دیگر خشم و عصبانیتی نیز از دست‌هم نخواهیم داشت. به هرحال دغدغه‌ی من یکی این است که همواره بکوشم با«حقیقت» زنده‌گی کنم و حقیقت را هرآن‌چه که هست، چه خوب، چه بد، چه به دل‌خواه من و چه خلاف میل من، بپذیرم و با آن کنار بیایم. درباره‌ی آن هنرمند مورد نظر هم که می‌دانید، باید بگویم امروز دیگر کینه و رنجشی از او به دل ندارم و این حقیقت را پذیرفته‌ام که او هم به نوعی قربانی همین فرهنگ غلط و جامعه‌ی سنتی ما بوده و شاید نمی‌توانسته یا جرات‌اش را نداشته که این سنت‌شکنی را بکند و حقیقت خودش را «برهنه» کند. اما اگر چنین می‌کرد، مسلمن برای من ارزشی بیش از پیش پیدا می‌کرد.

بگذریم، و برسیم به این پرسش که ظاهرن کمی متفاوت با چهار پرسش پیشین است اما درحقیقت و درباطن به آن‌ها مربوط  می‌شود:

برای شما به‌عنوان یک انسان، در یک رابطه‌ی دوستانه یا همکاری، چه چیز غیرقابل بخشایش است که اگر اتفاق بیفتد دیگر تحت هیچ شرایطی حاضر نیستید با آن دوست یا همکار ارتباط داشته باشید و به دوستی یا هم‌کاری با او ادامه دهید؟

به عبارت دیگر خط قرمز یک رابطه برای شما کجاست؟ که اگر کسی از آن بگذرد برای همیشه از زنده‌گی خصوصی و حرفه‌ای شما حذف می‌شود؟ برای مثال خیانت؟ دروغ؟ حسادت؟ تهمت؟ توهین علنی یا ضمنی به شما یا خانواده‌تان؟  بی‌چشم و رو بودن و به یاد نداشتن خوبی‌هایی که درحق او کرده‌اید؟ از کدام‌یک از این موارد می‌گذرید؟ و از کدام‌یک هرگز تحت هیچ شرایطی نمی‌توانید بگذرید؟

و باز درهمین رابطه، به نظر شما آیا همکاری یا دوستی با کسی که سابقن «بهترین دوست» بوده اما به دلائلی که ذکر شد دیگر آن آدم سابق نیست، ارزش این را دارد که آدم در حق او گذشت کند و به رابطه‌ی دوستی یا هم‌کاری با او ادامه دهد؟

مهرداد: فرصت‌دادن مجدد به کسی‌که جدا از ارتباط‌های اقتصادی، ارتباط عاطفی هم با او داشته‌ام، همیشه برای‌ام لذت‌بخش و زیباست. من معتقدم که دوست صمیمی و صادق که بدون چشم‌داشت، در همه‌ی‌ شرایط زنده‌گی ‌همراه من باشد را به‌ندرت پیدا می‌کنم. حال اگر به دلایلی اشتباهی از او سر زد، اول به قلب خودم مراجعه می‌کنم که آیا دوست‌اش دارم یا خیر؟ به من چه خوبی‌هایی کرده؟ کجاها به دادم رسیده؟ لحظات تنهایی‌ام را صادقانه با حضورش چه‌گونه پُر کرده؟ حضورش چه تاثیری در زنده‌گی ‌من داشته؟  خلاصه همه‌ی‌ لحظاتی که با این دوست داشته‌ام را در نظر می‌گیرم و در صورت امکان، فرصتی دوباره به او خواهم داد.

من اصولن روی کسی به این ساده‌گی ‌خط قرمز نمی‌کشم، اما اگر کشیدم، هرگز به پشت سرم نگاه نخواهم کرد. در این چند سالی که از عمرم می‌گذرد با دو نفر به‌طور جدی قهر کرده‌ام و به‌قول شما «خط قرمز» کشیده‌ام که تا آخر عمرم هم هرگز با آن‌ها روبه‌رو نخواهم شد، که هردو هم برای‌ام بسیار عزیز بوده‌اند و هرگز دل‌ام نمی‌خواهد اتفاق بدی برای‌شان بیفتد، اما من با آن‌ها به آخر خط رسیده‌ام.

قبل ازاین‌که به این خط قرمز برسم، به خودم و به عزیزان‌ام فرصت‌های زیادی دادم. تلاش کردم با حرف‌زدن و توضیح‌دادن و توضیح‌خواستن، همه‌ی تلاش‌ام را برای حفظ دوستی بکنم تا دچار اشتباه نشده باشم و درنهایت به جایی رسیدم که امروز برای شما تعریف کردم و به خودشان هم اعلام کردم که دیگر باهم کاری نداریم. بدشان را نمی‌خواهم و دوست ندارم خبر بدی در موردشان بشنوم، اما به هیچ عنوان با آن‌ها روبه‌رو نخواهم شد.

خط قرمز برای من زمانی می‌رسد که کسی به خانواده‌ام بد کند، قلب خانواده‌ام را بشکند. همه‌ی کسانی که خانواده‌ی‌ مرا می‌شناسند می‌دانند که بسیار مهربان و صمیمی هستند، میهمان‌نواز و دل‌سوز هستند و آزارشان به کسی نمی‌رسد. هیچ چیزی در این دنیا برای‌ام عزیزتر از خانواده‌ام نیست. با کمتر کسی معاشرت دارم، کمتر کسی را به حریم خانواده‌ام راه می‌دهم، ولی اگر کسی آن‌قدر برای‌ام عزیز بوده که کنار خانواده‌ام بنشیند و محرم حریم خانواده‌ام باشد و کاری کند که خانواده‌ام را برنجاند، هرگز با او کاری نخواهم داشت.

اما در رابطه با قسمت آخر سوال‌تان باید عرض کنم که  رابطه‌ی‌ کاری و حرفه‌ای برای من، جدا از روابط خانواده‌‌گی‌ست. من همکارانی دارم که قبلن با آن‌ها کار می‌کردم و شاید مدتی کار نکردم و دوباره با آن‌ها کار کردم. شاید اشکال اخلاقی هم داشته‌اند و خودشان هم می‌دانند که داشته‌اند اما در جایگاهی قرار نگرفته بودند که به خانواده‌ی‌ من بد بکنند، پس اگر به خودم بدی کردند، گذشت کردم، یا اگر من به آن‌ها بدی کردم، آن‌ها گذشت کردند و دوباره با هم کار کردیم. اما اگر کسی ارزش هم‌کاری نداشته باشد، دیگر وقت‌ام را تلف نمی‌کنم.

مریم: مرسی از این پاسخ زیبا و روشن. آخرین پرسش من این است که با توجه به فیلم «سیمون» همان‌طور که هوادران متعصب سیمون  دوست نداشتند حقیقت را بفهمند، سیمون‌های ایرانی هم هوادارانی دارند و از آن‌جایی که مواردی از این دست، نوع ایرانی‌اش خنده‌دارتر از آب در‌می‌آید، تعصب هواداران سیمون‌های ایرانی هم از نوع عجیب و غریب است و حرف‌هایی را از سوی این سیمون‌پرستان شنیده‌ام و می‌خواهم موردی که نام شما هم درمیان است را در این‌جا مطرح کنم و آن این‌که:

برخی سیمون‌پرستان وطنی، وقتی در مقابل حقایق مطالبی که در«دلکده» نوشته‌ می‌شود، تاب نمی‌آورند، برای مثلن توجیه رفتارهای غیرمتعارف خود یا سیمون‌شان، چنین می‌گویند که مطالب دلکده را «مهرداد آسمانی» دیکته می‌کند!!! من خودم سال‌هاست با «آنسه» دوست هستم و روحیات و شخصیت‌ و نوع افکارش را به‌خوبی می‌شناسم و به همین دلیل حرف‌های هواداران سیمون برای‌ام خنده‌دار است. فقط دوست می‌‌دارم در این باره نظر شما را نیز بپرسم؟

مهرداد: چند سال پیش این ماجرا برای‌ام بسیار اهمیت داشت، در مقابل هر حرفی، به‌سرعت برآشفته می‌شدم و هرجوری که شده بود می‌خواستم جواب بدهم. اما امروز اصلن برای‌ام مهم نیست که چه می‌گویند. اصلن همین‌ست که می‌گویند، چه اتفاقی خواهد افتاد؟

من اصلن تلاشی برای عوض کردن فکرشان ندارم و از این‌که این‌گونه فکر می‌کنند ناراحت هم نیستم. پس اگر جوابی به این سوال می‌دهم فقط برای رسیده‌گی به یکی از مشکلاتی‌ست که جامعه‌ی هنری با آن روبه‌روست.

در این یک‌سال گذشته، چند بار به آنسه‌ی عزیز توصیه کردم دیگر در این رابطه مطلبی ننویس و این ماجرا را رها کن، وقت‌ات را برای کارهای مهم‌تر مصرف کن. با این‌که شاهد زحمات‌اش برای سایت«حرف» و پروژه‌های دیگری که انجام داد، بودم و احساس‌اش را کاملن درک می‌کنم، هنوز معتقدم باید این ماجرا را رها کند و به کارهای جدی‌تر بپردازد.

معنی خاک‌غربت را داریوش، شهره، ابی، لیلا، شهرام شب‌پره، معین، بیژن مرتضوی و دیگر هنرمندانی که خاک غربت روی شانه‌های‌شان نشسته است، خوب می‌دانند. در نتیجه طوری رفتار کرده‌اند که هواداران‌شان هم می‌دانند که غربت با آن‌ها چه کرده‌است. بارها جلوی چشم‌شان، سرکیسه‌شان کردند. بارها ضبط آلبوم‌شان را متوقف کردند، تا تکلیف یک‌کار و صد صاحب را روشن کنند. این هنرمندانی که نام بردم و دیگرانی که نام نبردم خوب می‌دانند من چه می‌گویم.

بارها دستمزد کنسرت‌های‌شان را خوردند و آن‌ها چاره‌ای جز سکوت نداشتند. معنی بی‌پولی را هم چشیده‌اند. خوب می‌دانند که نشست و برخاست با کسانی که فقط  بنابر اجبار، تحمل‌شان می‌کردند یعنی چه؟

شما نمی‌دانید این خاک غربت چه می‌کند!! صبر داشته باشید! شاید یک‌روز فهمیدند که حضور من چه اهمیتی داشته است یا چه‌قدر بی‌اهمیت بوده است. شاید هنرمندان ظاهرن خوش‌حال باشند ولی هرگز راضی نیستند. تفاوت خوش‌حال بودن و راضی بودن از زمین تا آسمان است.

هیچ‌کس از دل دیگری خبر ندارد، من خوب می‌‌دانم که چه می‌‌گویم چرا که تجربه کرده‌ام. پس بگذارید هرچه  می‌خواهند راجع به من و هنرمندان دیگر بگویند، آینده نشان خواهد داد که  چه اشتباه بزرگی را مرتکب شده‌اند.

طرح این موضوع هم هدف‌مند و از بازی‌های قدیمی این شهر است که شاید برخی هنوز با این بازی آشنا نیستند. من بهتر از هر کسی می‌‌دانم که چه کسی پشت این داستان است، می‌‌دانم از کجای قضیه هراس دارند که این‌گونه خود را به در و دیوار می‌کوبند.

من هرگز به کسی باج ندادم و نمی‌دهم، باج هم نمی‌گیرم، پس هرکس که پای‌اش را از گلیم‌اش بیش‌تر دراز کند جلوی‌اش را خواهم گرفت، کما این‌که در طول این سال‌ها به هیچ‌کدام‌شان باج ندادم تا قربان صدقه‌ام بروند و از کارهایم تعریف کنند.

من رفیق‌فروش نبودم و اجازه نمی‌دادم کسی از هنر و هنرمند و سوءاستفاده کند. من با کسی دست‌به‌ یکی نکردم و نخواهم کرد  تا سر رفیق‌ام را کلاه بگذارم. پس کسی ‌که منافع‌اش با حضور من به‌خطر افتاده، از روز مبادا می‌هراسد و با توجه به تماس‌های شبانه‌روزی که با برخی از همین طرفداران دارد، احمقانه خط می‌دهد و خودش هم بی‌خبر است که تعدادی از این ایمیل‌هایش را برای‌ام فرستاده‌اند و از همه چیز خبر دارم. همین جا به شما قول خواهم داد که روزی همه‌ی‌ این ایمیل‌ها را در اختیارتان خواهم گذاشت.

قرار نیست که هنرمندان به طرفداران یکدیگر باج بدهند تا مورد لطف‌شان قرار بگیرند. من دَم کسی را نمی‌‌بینم تا از «کیوکیو‌بنگ‌بنگ»، «آخرین‌خبر» و«مانیفست» تعریف کنند. اصلن بدترین کارهای اجراشده را من ساختم، لطفن فراموش‌شان کنند و به آینده امیدوار باشند.

بازهم درحضور دوستان اینترنتی به آنسه‌ی عزیز توصیه می‌کنم این ماجرا را رها کن! روی مبل خانه‌ات بنشین و این «شو» را تا آخر تماشا کن. من آدم بی‌هوشی نیستم پس حرف مرا بپذیر و با صبر و حوصله، نتیجه‌ی‌ رفتار غلط  این ‌بیخبران را ببین.

آنسه‌ی عزیز با بسیاری از هنرمندان و صاحبان رسانه‌ها در تماس است و دوستان زیادی در لس‌انجلس دارد. گاهی اوقات من خودم از طریق«دلکده» از اخبار باخبر می‌شوم. در طول این مدت هرگز از آنسه نپرسیدم با چه کسی حرف می‌‌زنی یا نمی‌زنی.

من به شما دوستانی که وقت گذاشتید و با من گفت‌وگو کردید اعلام می‌کنم مطالب‌«دلکده» هیچ ربطی به من ندارد، قلم و نظریات شخصی آنسه‌ی‌ عزیز است که من با برخی از آن‌ها موافق‌ام.

آنسه را بسیار باهوش و کوشا می‌شناسم. در بدترین شرایط کنونی، مجله‌ی اپیزود را با کمک یاران‌اش به‌روز می‌کند و با وجود فیلتر شدن و سرعت کم اینترنت در ایران، با زحمت شبانه‌روزی مجله‌ای زیبا  و خواندنی را به چاپ می‌رساند. من برای‌اش احترام زیادی قایل هستم، اما گاهی با افکار و نوشته‌هایش مخالف‌ام و گاهی هم موافق.

این‌ها آرزو نکنند که من حرف بزنم که گفتنی برای‌شان بسیار دارم، اما حرمت نگه می‌دارم، به خودم و هم‌کاران‌ام احترام می‌گذارم، به حرفه‌ی موسیقی احترام می‌گذارم و جوابی به این آدم‌ها نمی‌دهم. این‌ها باید آموزش ببینند که حرمت نگه دارند و حداقل برای آثاری که تولید شده، احترام قایل باشند. وظیفه‌ی هنرمندان است که هواداران‌شان را آموزش بدهند که با همکاران‌شان چه‌گونه باید رفتار کنند. هواداران کاری نکنند که بیش از این به هنرمند محبوب‌شان ضرر برسانند. این‌ها نمی‌دانند با این حرف‌ها فقط برای هنرمندشان دشمن درست می‌کنند. من توصیه می‌کنم به‌جای غرض‌ورزی و حرف‌های بیهوده، کاری کنند که برای هنرمند آرامش و عشق به ارمغان بیاورند، نه کینه و دشمنی. کاری نکنند که هنرمندشان از این ارتباط حاصله پشیمان شود.

آنسه جان! از دلکده برای کاری تحقیقی و بزرگ استفاده کن. گذشته را فراموش کن، درس بگیر و به فکر خانواده‌ات باش. هرآن‌چه که تا دیروز بر دلکده نوشتی را پاک کن و نهایتن از صفحه‌ی ذهن‌ات پاک کن. زنده‌گی  فقط اینی نیست که این‌ها می‌‌بینند، زنده‌گی زیباست. با زنده‌گی‌ات عشق کن و این ماجرا را رها کن.

مریم: ممنون‌ام. اتفاقن من هم با شما هم‌عقیده‌ام که باید این داستان‌ها را رها و وقت باارزش را صرف کارهای بهتر کرد ومن هم مثل شما همواره به «آنسه» همین را می‌گویم که ماجراهای کودکانه‌ی سیمون از نوع ایرانی‌اش و حرف‌های بیش‌تر احمقانه‌ی هواداران متعصب‌اش را کنار بگذارد و به زیبایی‌های جهان که کم هم نیستند بپردازد و شک ندارم که درآینده‌ی نزدیک چنین خواهد شد.

در مورد این‌که گفتید: «‌قرار نیست که هنرمندان به طرفداران یک‌دیگر باج بدهند تا مورد لطف‌شان قرار بگیرند. من دَم کسی را نمی‌‌بینم تا از کیوکیو‌بنگ‌بنگ، آخرین خبر و مانیفست تعریف کنند.»

نخست باید بگویم به قول قدیمی‌ها «مُشک آن است که ببوید نه آن‌که عطار بگوید» هرکس حتا ذره‌ای هوش هنرشناسانه داشته باشد، متوجه‌ی ارزش‌های هنری کارهایی چون «کیوکیوبنگ‌بنگ»، «آی مردُم مُردم»، «دل‌کوک»، «چله نشین»، «شب سپید»، «شک‌می‌کنم» و چند ترانه‌ی دیگر از کارهای مشترک شما، گوگوش، شهیارقنبری و خانم زاکاریان می‌شود و واقعن نیازی نیست که هیچ یک از شما دراین میان باجی بپردازید تا از کارهای‌تان تعریف شود و تعریف الکی هم واقعن ارزشی ندارد.

این‌که چند هوادار بی‌سواد که حتا ساده‌ترین واژه‌های زبان مادری‌شان را هم غلط می‌نویسند و هرخط از پیام‌های‌شان پُر از ایرادهای وحشتناک دیکته‌ای و دستوری و نگارشی است بیایند برای آدم هورا بکشند، به‌راستی که کم‌ترین ارزشی ندارد. اگر کسی آمد و با معیارهای هنرشناسانه و رویکردهای تخصصی نقد هنری، درباره‌ی ترانه یا آهنگی نظر داد، آن زمان می‌توان گفت که آن نقد یا نوشته درخور توجه است. درغیر این‌صورت همان‌طور که شما گفتید این‌جور تعریف و تمجیدهای جانب‌دارانه و سطحی، کم‌ترین اهمیتی ندارد.

در زمینه‌ی نقد آثار هنری هم باید بگوییم که متاسفانه ما هنوز خیلی خیلی از جهان عقب‌ایم، به‌ویژه در زمینه‌ی ترانه که در این سال‌ها کار چندان مهمی صورت نگرفته و به جرات می‌توانم بگویم از زمانی که خودم و دوستان‌ام (که پیش‌تر درسایت «حرف» و وبلاگی که به هوادارای از شهیارقنبری داشتم مرا همراهی می‌کردند)  کار نقد ترانه را کنار گذاشتیم، باید بگویم هیچ کجا نقد درخور توجهی در مورد ترانه ندیده و نخوانده‌ام چراکه عمیقن براین باورم که از نظر ترانه، کار هیچ ترانه‌سرای دیگری به اندازه‌ی کارهای«شهیار قنبری» قابل نقد به شیوه‌ی نقد مدرن و امروزی نیست چون شهیارقنبری(صرف نظر از همه‌ی آن‌چه بین ما رخ داد و همه‌ی دل‌خوری‌های من از او) به‌راستی تنها ترانه‌نویسی است که ترانه‌هایش از نظر استاندارد‌های جهانی قابل نقد است.

بالطبع آهنگ‌سازی هم که روی ترانه‌های «شهیار» کار می‌کند باید آهنگی ارایه دهد که هم‌پای ترانه باشد، اگر بیش‌تر نیست، کم‌تر هم نباشد. پس نتیجه می‌گیریم که نظر دادن درباره‌ی ترانه‌هایی که کارهای مشترک شما دراین چندسال اخیر بودند، کار هرکسی نیست و اگر کسی به هردلیلی با صاحبان اثر مشکل شخصی دارد، حق ندارد که ارزش‌های هنری این کارها را نادیده بگیرد. خود من نمونه‌ی کاملی از کسی هستم که  پس از شش سال هواداری علنی و یک عمر هواداری غیرعلنی از شهیارقنبری، درگیری بسیار حاد و شدیدی با او داشتم، اما مشکل شخصی من با شهیار دلیل نمی‌شود که ارزش‌های هنری کارهای زیبای‌اش را نادیده بگیرم و به آسانی از آن‌ها بگذرم. این اخلاقی است که امیدوارم بین همه‌ی مخاطبان ترانه­ی فارسی جا بیفتد تا دیگر کسی بی‌خودی و از روی غرض‌ورزی محض، درباره‌ی ترانه یا اثری هنری نظر ندهد.

اما در مورد باج دادن ِ بعضی از مثلن هنرمندان شما راست می‌گویید. متاسفانه  بعضی‌ها چنین می‌کنند و صدافسوس که هوادران متعصب حافظه ندارند و رفتارها و گفتارهای سابق این «باج‌دهنده‌گان» را از یاد  می‌برند.

یکی از این حضرات که آهنگ‌سازی است با ملیتی غیرایرانی، حتا خود مرا در زمانی که مدیر وبلاگ هواداران شهیارقنبری بودم  نشانه گرفته بود و به واسطه‌ی یکی از هوادران «داریوش» حتا شماره‌ی تلفن‌اش را دراختیار من قرار داد (که البته من هرگز با ایشان تماسی نگرفتم) تا به نوعی نظر هواداران شهیارقنبری را هم نسبت خودش مثبت کند.

اما از سوی دیگر وقتی با سایت دیگری که از هواداران سرسخت «ایرج جنتی عطایی» بودند مصاحبه می‌کرد، جوری حرف می‌زد که همه‌ی اعتبار ترانه‌ی نوین ایران را به ایشان نسبت می‌داد و در گفت‌وگویی هم که با تلویزیون تپش داشت، به کنایه به بداخلاق بودن شهیارقنبری اشاره کرد. که من همان زمان روی وبلاگ‌ام واکنش نشان دادم و این رنگ‌به‌رنگ شدن و دو دوزه‌بازی این حضرت را به باد انتقاد گرفتم که گویا ایشان از همان زمان هم با من دشمن شد و بلافاصله پس از به هم خوردن رابطه‌ی «شهیار» با هواداران‌اش به سوی او رفت و همه‌ی حرف‌های گذشته‌اش علیه شهیار را تغییر داد و ای‌بسا در زمان حمله‌ی غیرمنصانه‌ی شهیار به من، ته دل‌اش خوش‌حال هم بود چراکه دید من اهل باج دادن به او نیستم و علاقه‌ای به این شیوه‌ی جلب حامی برای خودم ندارم.

اما خُب، خیلی‌ها مثل من و ما نیستند و هم خوب باج می‌دهند و هم خوب باج می‌گیرند تا هوای هم را داشته باشند و به قول شما همان «رفیق‌بازی­ها» را بیش از پیش رواج می‌دهند، بی‌آن‌که دل‌شان برای ارزش‌های هنری یک کار و بالا بردن سطح شعور و آگاهی جامعه‌ی مخاطبان بتپد که از نظر من هم، کار این‌ها به‌راستی هیچ اعتبار و ارزشی ندارد.

این «زمان» است که درباره‌ی ارزش‌مند بودن یک کار هنری قضاوت می‌کند نه هواداران متعصب هنرمندان.  مطمئن‌ام «واروژان» تا زمانی که زنده بود به کسی باج نداد که از کارش تعریف کنند، اما امروزه او هنوز بی رقیب و بی‌همتا بر قله‌ی موسیقی پاپ ایران می‌درخشد و یاد و خاطره‌ی کارهای زیبای‌اش هنوز در دل همه‌ی ما زنده است.

و اما این‌که گفتید :« این‌ها آرزو نکنند که من حرف بزنم که گفتنی برای‌شان بسیار دارم» راست‌اش را بخواهید من یکی آرزو می‌کنم شما حرف بزنید و گفتنی‌ها را بگویید که به قول «حمید مصدق»: حرف را باید زد! درد را باید گفت! من این شعر را خیلی دوست دارم و چون فکر می‌کنم بخشی از آن با حال و هوای گفت‌و‌گوی ما بسیار جور است، به عنوان حسن ختام پرسش‌هایم، این قسمت را به شما تقدیم می‌کنم:

از کجا که من و تو

شور یک‌پارچه‌گی را در شرق

باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وا نکنیم.

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی‌خیزند

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟

چه کسی با دشمن بستیزد؟

چه کسی پنجه در پنجه‌ی هر دشمن دون

– آویزد

کوه باید شد و ماند

رود باید شد و رفت

دشت باید شد و خواند.

حرف را باید زد!

درد را باید گفت!

در مورد آن ایمیل‌ها که گفتید «روزی همه‌ی‌ این ایمیل‌ها را در اختیارتان خواهم گذاشت.» من بدون دیدن آن‌ها هم صد در صد نظرشما را تایید می‌کنم و شک ندارم که داستان همان است که شما گفتید.

بی‌اندازه سپاس‌گزارم که پرسش‌های طولانی مرا با حوصله پاسخ دادید و از پاسخ‌های صادقانه و روشن‌تان ممنون‌ام و امیدوارم شاهد موفقیت بیش از پیش شما در همه‌ی جنبه‌های زنده‌گی باشیم . برای شما و خانواده‌ی گرامی‌تان آرزوی تن‌درستی و شادکامی دارم.

اینک «فواد» عزیز مدیر وب‌سایت«راه من» پرسش‌های خود را مطرح می‌کند:

فواد.ص – وب‌سایت «راه من»

فواد: با درود به شما. مهرداد جان، شما یکی از اولین هنرمندانی بودی که نسبت به وقایع اخیر ایران واکنش نشان دادی و نامه‌ای را به همین مناسبت منتشر کردی. این روزها خواننده‌گان زیادی آهنگ‌هایی را اجرا کرده‌اند در ارتباط با اتفاقاتی که در ایران رخ داده است، آیا شما قصد چنین کاری نداری؟ به نظر شما یک ترانه و آهنگ در این شرایط باید چه ویژه‌گی‌هایی داشته باشد که ماندگار شود؟

مهرداد: من فکر می‌کنم هنرمندان باید همیشه به فکر ضبط چنین کارهایی باشند. در همه‌ی این سال‌ها هنرمندانی بوده‌اند که از وطن و از جوانان وطن نوشته‌اند و اجرا کرده‌اند. هنرمندانی که جلوتر از جامعه حرکت کرده‌اند، پرچم‌دار بوده‌اند و چنین روزهایی را می‌دیدند. فکر می‌کنم ترانه‌هایی مثل «دیوار یار»، «جنگل شش‌وهشت»، «حریق شهر قصه» و دیگر ترانه‌هایی از این دست که در طول فعالیت هنری‌ام ضبط کردم، بتوانند جوابگوی وظیفه‌ای که در قبال جامعه به عهده دارم باشند.

اما اگر ترانه‌ای که فردای امروز را فریاد کند برای‌ام بنویسند با کمال میل ضبط خواهم کرد. امروز میهن در خطر نیست، بچه‌های میهن در خطرند. کسی به کشور من تجاوز نکرده، به بچه‌های کشورم و حقوق‌شان تجاوز شده، پس ترانه باید برای بچه‌های میهن نوشته شود نه برای وطن. از ستم و ستم‌گر باید خواند، از ظلم و مردم‌کُشی باید خواند. از خون نداهایی که کم‌ترین حق‌شان بازپس گرفتن رای‌شان بود، از این همه زندان و شلاق، از این همه مادر داغ‌دار، از این همه گردن‌کلفتی ستم‌گران باید خواند. امروز حرف حقوق مردم در میان است، از حق داشتن آزادی باید خواند.

باید ترانه‌ای را ضبط کنیم که از نظام ستم‌گر بگوید، از مردم تحت ستم حرف بزند، اگر در پی تولید کاری اثرگذار هستیم باید مستقیمن به ظلم ظالم بپردازیم. امروز نویسنده‌گان، پژوهش‌گران، سیاسیون مبارز و هنرمندان نقش بسیار مهمی را در هدایت جامعه  به سوی هدفی ارزش‌مندتر و والاتر ایفا می‌کنند. پس باید هوش‌مندانه و بدون گرایش‌های سیاسی فقط به آزادی مردم ایران بیاندیشند. فقط از آزادی مردم باید خواند.

فواد: در آلبوم «شب سپید» آهنگی را اجرا کرده‌ای به نام «جنگل شش و هشت» با کلام شهیار قنبری. در این آهنگ از اتفاقاتی نام برده می‌شود که در یک سال اخیر حادث شدن‌شان پُررنگ‌تر بوده است، می‌شود گفت آینده در جریان این اثر اتفاق می‌افتد. می‌گویند هنرمند جلوتر از جامعه‌اش حرکت می‌کند. در لحظه‌ای که این ترانه اجرا می‌شد، تا چه حد فکر می‌کردید آینده مطابق آن پیش برود تا جایی‌که حتا به این بیت هم برسیم: «یه جعبه رنگ واسه روز مبادا، رای همه فدای اخم آقا»؟ آیا وضعیت از این بدتر هم خواهد شد؟

مهرداد: کاملن با شما موافق هستم. این ترانه را بسیار دوست دارم. قبل از این‌که شهیار این ترانه را بنویسد کلی باهم راجع به مسایل ایران حرف زدیم، کلی راجع به نقش رسانه‌ها حرف زدیم و تصمیم گرفتیم که ترانه‌ای در این مورد اجرا کنیم.

نقطه نظرهای شهیار نیز همان‌طور که در متن ترانه آمده است بسیار هوش‌مندانه و منطقی بود، در نتیجه زمانی‌که شهیار متن ترانه را برای‌ام خواند از وسعت افکار شهیار بسیار لذت بردم. موسیقی ترانه را به شکلی که شنیدید ضبط کردم که آن هم برای من شکل تازه‌ای داشت. موسیقی این ترانه که در بخشی از آن رپ کردم، با توجه به متن ترانه نوشته شده بود.

از «خراب شدن بخش خبر و آگهی‌های دوبی»، «دروغ جلوه دادن کشتار میلیونی» و«رابطه‌ی اخم آقا با رای مردم». باید همین‌جا عرض کنم که همه‌ی اعتبار این ترانه متعلق به «شهیار قنبری» خواهد بود که شاعر ترانه است و من با موسیقی و صدای‌ام در انتشار این افکار از هیچ تلاشی دریغ نکردم.ا

ضبط ترانه‌ی معترض و ترانه‌ای که فردای جامعه را فریاد می‌زند وظیفه‌ی هنرمند متعهد و پیش‌رو می‌باشد. هنرمند باید آگاه و فرهنگ‌ساز باشد و جلوتر از زمان حرکت کند.

فواد: مهرداد آسمانی، آهنگ‌سازی است که با هنرمندان زیادی همکاری داشته است و جنجالی‌ترین همکاری‌اش آهنگ‌سازی برای گوگوش بوده و همین‌طور هم‌صدایی با او. با توجه به این‌که شما آهنگ‌سازی هستی که دائمن در حال ساخت فضاهای جدیدی و از تکرار پرهیز می‌کنی، چه‌گونه شد که ریسک همکاری با گوگوش را پذیرفتی و دست به خلق فضاهای جدیدی زدی که پس از بیست سال سکوت هنری گوگوش، یک انقلاب محسوب می‌شد، بازخورد این فضاها در بین مخاطبین و کارشناسان چه بود؟ چه‌گونه این همکاری ادامه یافت و چه شد که در سکوت پایان پذیرفت؟

مهرداد: من به کار خودم و شاعرانی که همکاران من بودند، اطمینان کامل داشتم، می‌دانستم با تکیه به اشعار بدون نقص و تجربه‌ی کاری خودم و فواصلی که همیشه دوست داشتم در آهنگ‌هایم استفاده کنم، با توجه به قدرت اجرای آوازخوانی که یکی از مهم‌ترین مجریان موسیقی در پنجاه سال اخیر بوده است، حتمن موفق خواهم شد.

این افکار من و اعتمادی که به هنر همکاران‌ام و کار خودم داشته‌ام، باعث شد که اثری خلق شود که حتا دشمنان خالقین این آثار هم در مقابل این آثار، راهی جز سکوت نداشته باشند. اما اظهار نظر کردن در باره‌ی کارهای هنری توسط کارشناسان، این‌جا زیاد مرسوم نیست، حداقل به صورت عمومی مرسوم نیست، شاید در گوش‌هم، از هم تعریف کنند یا اگر با کسی هم‌کاری می‌کنند، از صبح تا شب از هم‌کارشان خوب بگویند و بعد از قطع این همکاری، دشمن خونی هم شوند و اگر فرصتی به دست آمد، نیشی هم به هم بزنند، اما نقد جانانه و به دور از بغض و کینه، این‌جا زیاد مرسوم نیست.

در غربت اظهار نظرکردن در مورد کار دیگر هنرمندان توسط رسانه‌ها هم بیش‌تر بسته‌گی به روابط آن هنرمند با آن رسانه دارد. اگر رابطه خوب باشد، مدام کفش‌های یک‌دیگر را برق خواهند انداخت و اگر روابط بد باشد آن‌گاه دیگری را به سر و روی‌ات می‌کوبند و چون هنرمندان، صاحب رسانه نیستند که مدام به سبک رسانه‌های امروز، با هم سوال و جواب کنند و یقه‌ی هم‌دیگر را بگیرند، راهی جز سکوت برای هنرمند خالق اثر باقی نمی‌ماند. به هرحال آینده و مردم حتمن قاضی‌های خوبی خواهند بود.

در مورد بخش آخر سوال‌تان باید عرض کنم که یک‌بار در باره‌ی این مسایل توضیح داده‌ام و فکر نمی‌کنم لازم باشد مجددن توضیحات‌ام را تکرار کنم، با این حال جوابی مختصر به پرسش‌تان خواهم داد. مختصر از این جهت که یاد گرفته‌ام در مورد مسایلی که  بلد نیستم حرف بزنم، بلد باشم حرف نزنم!!

همان‌طور که حرف زدن، بلدی می‌خواهد، حرف نزدن را هم باید بلد باشیم یا این‌که در زمان مناسب حرف بزنیم یا طوری حرف بزنیم  که دیگران از حرف‌های‌مان برداشت غلط نکنند. من نمی‌دانم چرا قطع این هم‌کاری این‌قدر سوال‌برانگیز شده؟؟ مگر چه اتفاقی افتاده؟؟ مگر قرار بود که این هم‌کاری تا آخرعمر ادامه پیدا کند؟؟  به نظر من اگر این اتفاق نمی‌افتاد سوال‌برانگیز می‌شد.

پس از ضبط ترانه‌ی «شب سپید» که دقیقن دو سال و نیم پیش و قبل از کنسرت«کداک» بود در مصاحبه با آقای «منصور سپهربند» با احترام اعلام کردم که دیگر آهنگی برای ایشان ندارم. در همان گفت‌وگو از دعوت به همکاری از هنرمند استثنایی کشورمان آقای«شماعی‌زاده» حرف زدم و در آلبوم«شب سپید» هم به‌جز «شک می‌کنم» و «شب سپید» که کاری قدیمی بود، من آهنگ دیگری در آن آلبوم برای ایشان نداشتم.

لازمه‌ی پیشرفت کار هنری را اول، درجا نزدن می‌دانم و دوم این‌که آوازخوانان با استعدادهای مختلف همکاری داشته باشند تا از خلق آثار تکراری دور شوند به شرطی که در انتخاب شعر و آهنگ دچار اشتباه نشوند، مخصوصن به کلام، بیش‌تر اهمیت بدهند، و هدف‌شان از ضبط ترانه، فقط این‌که کاری ضبط کرده‌باشند نباشد. آن‌وقت حتمن شاهد پیشرفت کار هنری خواننده‌گان خواهیم بود. برای پیشرفت کار هنری ایشان، حتمن لازم بود که با هنرمندان دیگری نیز همکاری داشته باشند، ضمن این‌که آهنگ‌های من هم در مقام مقایسه با آهنگ‌های دیگران قرار می‌گرفت. اشعار شاعران هم با هم مقایسه می‌شد و نتیجه‌ای زیبا و حقیقی حاصل می‌شد.

علاوه بر این‌ها من هم بسیار خسته بودم، فشار کاری زیادی را تحمل می‌کردم که فقط مربوط به ساخت موسیقی نبود. عقد قراردادها و این‌که این قراردادها به سلامت به پایان برسند و بسیاری مسایل حاشیه‌ای دیگر که فکر نمی‌کنم لازم باشد برای همه‌گان باز شود. پس به قول شما، بی‌سرو صدا پایان گرفت. اما همیشه آرزوی موفقیت برای هنرمند بزرگ کشورمان را دارم و برای ادامه‌ی فعالیت‌های هنری‌ام طرح‌هایی دارم که پس از حدود یک‌سال بررسی به نتایج درستی رسیده‌ام که به‌زودی همه‌گان را در جریان خواهم گذاشت.

فواد: شما در این سال‌ها ترانه‌هایی اجرا کرده‌اید که امضای بزرگانی پای آن‌ها بوده است، نام‌هایی چون شهیار قنبری، محمد صالح‌ علا، زویا زاکاریان و … با ترانه‌سراهای کم‌شناس‌تر همکاری آن‌چنانی نداشته‌اید. نظرتان در مورد ترانه‌سراهایی که در داخل ایران فعالیت می‌کنند چیست؟ آیا قصد همکاری با آن‌ها را در کنار نام‌های بزرگ ندارید؟

مهرداد: برای‌ام همکاری با جوانان علاقه‌مند به ترانه بسیار جالب خواهد بود، حتمن در زمانی مناسب به این‌کار خواهم پرداخت. شاید با دعوت از همه‌ی جوانانی که شعر و ترانه می‌نویسند، کاری بزرگ انجام دادیم.

فراموش نکنید برای من نام و شهرت نویسنده مطرح نیست، بلکه محتوای کار برای‌ام اهمیت دارد. ولی باید قبول کنیم که در این سال‌ها هنوز جایگزین مناسبی برای بزرگان ترانه پیدا نکردیم. شاید کسانی باشند که من نمی‌شناسم اما تا به امروز هنوز ترانه‌ای در سطح کار بزرگانی که بیش از چهل سال است که می‌نویسند و هنوز هم خوب می‌نویسند، پیدا نکرده‌ام.

من با افتخار حاضرم با استعدادهایی که قابلیت بزرگ شدن و تازه شدن را داشته باشند، همکاری کنم.

فواد: مهرداد جان! آقای امیرقاسمی در مصاحبه‌ای با «فرید زلاند» با صراحت گفت که گوگوش از همان ابتدای دوره‌ی جدید فعالیت هنری باید به سمت همکاران قدیمی خود می‌رفت و کار با آنان را ادامه می داد. به نظر شما این چه‌گونه دیدگاهی است که چنین عقیده ای را ابراز می‌کند و از چه جایگاهی برخواسته است؟

ضمن این‌که خانم گوگوش در مصاحبه‌های اخیر خود تا آن‌جایی که من اطلاع دارم اسمی از شما نمی‌برد، آیا کارهایی که شما ساخته‌ای شامل چهار آلبوم برای خانم گوگوش فراموش شده است؟ یا هنرمند قصد دارد برای خوشایند دیگران، قسمتی از کارنامه‌ی هنری خودش را نادیده بگیرد و همه‌ی تعریف‌هایی را که از شما کرده است را از یاد ببرد؟ آیا از دید شما اسم این حرفه‌ای‌گری است؟

مهرداد: هرکسی باید خودش بهتر بداند که تا کجا اظهار نظر کند وجایگاه‌اش کجاست؟ من هم مثل شما از جایگاه گم‌شده‌ی بسیاری از این افراد بی‌خبرم. برای مردم، نظر کارشناسی «حسن شماعی‌زاده» ارزش دارد که سخاوت‌مندانه چندین بار در مصاحبه‌هایش به من لطف فراوان داشت، هنرمندی که خودش خالق این همه زیبایی‌ست.

نظر کسی که سوت هم بلد نیست بزند برای مردم ارزشی ندارد. با این حال من هم کاملن با نظر این آقا موافق هستم. ایشان باید از ابتدا با همکاران قدیمی‌شان همکاری می‌کردند. اما انگیزه‌ی من برای موافقت با این نظر، با انگیزه‌ی آقای مجری بسیار متفاوت است و هیچ ربطی به موسیقی و شناخت بیش‌تر و کمتر ازجنس صدا ندارد.

انگیزه‌ی موافقت‌ام را امروز نخواهم گفت ولی قول می‌دهم یک‌روزی به این سوال شما بازگردم و جوابی مفصل به این پرسش خواهم داد. این‌ها با این حرف‌ها، دنبال عکس‌العمل می‌گردند و بسیار کوشیده‌اند که مرا وادار به عکس‌العمل کنند. پرپر می‌زنند که حرفی از من در ارتباط با همکاران بشنوند تا آن‌طور که خود می‌خواهند از آن استفاده کنند.

فرید زلاند از دوستان من است و همیشه این دوستی توام با احترام از جانب دو طرف بوده. در این رابطه اصلن ایشان تقصیری ندارند، ایشان برای تبلیغ کار تازه با رسانه‌ها گفت‌وگو می‌کنند و باید هم بکنند، ولی این بدان معنا نیست که قصد بی‌احترامی به همکاران‌شان را داشته باشند.

اما در مورد بخش آخر سوال‌تان باید عرض کنم که  هر آوازخوانی پس از ضبط کارهای تازه، اگر گفت‌وگویی انجام می‌دهد بیش‌تر در مورد همکاران تازه‌اش و کارهای تازه‌اش حرف می‌زند، اصلن نیازی  به تکرار حرف‌های گذشته و تعریف و تمجیدهای تکراری نیست، البته با حفظ احترام برای آثار و خالقان اثر.

حرفه‌ای بودن یا نبودن رفتار هنرمندان همیشه زیر ذره‌بین جامعه بوده و هست، پس اجازه بدهید بیننده و شنونده خودش قضاوت کند و به رفتار آن هنرمند نمره‌ی قبولی یا ردی بدهد. آثاری که ضبط شده سرجای خودش است، شما این‌قدر حساس نباشید. شاید شرایط روحی و احساسی و یا حرفه‌ای هنرمند به‌گونه‌ای‌ست که بهتر است این‌گونه رفتار کند.

من که دلگیر نیستم و خوش‌حال هم می‌شوم که مدتی نام‌ام از زبان‌ها بیفتد. می‌دانم که هیچ‌کس قصد اهانت به دیگری را ندارد، اگر هم داشته باشد با این کار، اهانت به کسی نخواهد شد. شاید با این رفتار دشمنان دست از سر هر دو طرف برداشتند.

فواد: با سپاس از شما مهرداد جان، در آخر اگر لطف کنید چند خطی را برای خواننده‌گان «راه من» در رابطه با اتفاقات اخیر ایران بنویسید، ممنون می‌شوم.

مهرداد: با درود و احترام به خواننده‌گان محترم «راه‌من»، هم‌وطنان آزادی‌خواه و ستم‌دیده به زور گلوله و خشم کثیف ستم‌گر، وادار به سکوت می‌شوند. شاید این سکوت اجباری را به خیال خام‌شان نشان پیروزی بدانند، اما با ورق زدن صفحات تاریخ متوجه خواهند شد شکستی بزرگ در انتظارشان هست. پرده‌ها را پاره کردند، جوانان را به خاک و خون کشیدند، رای مردم را دزدیدند، به مردم نسبت اراذل و اوباش دادند، بچه‌های مردم را در زندان‌ها شکنجه کردند، اعدام پشت اعدام، خلاصه که جای سالم برای این مردم باقی نگذاشتند.

پس بدانند هر حکومتی که ضد مردم حرکت کرد، کشتار عمومی را برای سرکوب مردم انتخاب کرد، نفس‌های آخرش را می‌کشد. این نظام از داخل دچار مشکل شده است. تا یک سال دیگر شاهد اتفاقی خواهید بود و خواهید دید که این نظام از درون دچار مشکل است.

مردم هوشیار ایران باید هوش‌مندانه و با استفاده از اتفاقاتی که در آینده رخ خواهد داد، با کمترین خون‌ریزی به آرزوی بزرگ و حقیقی‌شان که همانا آزادی‌ست برسند.

برای همه‌ی آزادی‌خواهان و اندیش‌مندان مبارز ایرانی آرزوی پیروزی و موفقیت دارم.

مهرداد آسمانی

ادامه دارد…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s