خوراک آراِس‌اِس

مرد خوب کودکی‌های من؛ خداحافظ

نوشته‌شده در

خبر همیشه یک خط بیشتر نیست، خبر غم است، خبر رفتن است، خبر خاطره‌هاست، خبر فوت مهدی آذر یزدی است. شوکه می‌شوی، اما ثمری ندارد، آمدنی رفتنی است، متن زیر را بهمن ۱۳۸۵ در ویژه‌نامه‌ی مهدی آذر یزدی روزنامه‌ی خاتم یزد نوشته‌ام، توان نوشتنم نیست. مرد خوب کودکی‌های من؛ خداحافظ.

از وقتی که بچه بودیم زیاد نمی‌گذرد، خودمان را می‌گویم بچه‌های شصت (۱۳۶۰-۱۳۷۰). البته که فرقی نمی‌کند برای همه‌مان همیشه زود دیر می‌شود. عمر مثل باد نوازشمان می‌کند و می‌گذرد. بعد برمی‌گردیم و یادمان می‌افتد که وای چه دورانی داشتیم، کاش به کودکی برمی‌گشتیم. به راستی که کودکی هر کس برای خودش عالمی دارد و خاطراتش شوخی نیست.
این‌ها را گفتم تا به یاد بیاورم مهدی آذر یزدی پیرمرد خوب کودکی‌هاست. قصه‌های خوب، بچه‌های خوب، دنیای خوب با داستان‌های شیرین کلیله و دمنه، سندبادنامه، قابوس‌نامه و تمام کتاب‌هایی که خواندنش بزرگترها را هم ممتنع است.
با عنوان قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب همه چیز آسان شد. حکایت‌هایی شیرین و ایرانی برای بچه‌های سرزمینی که تمامش پر از قصه و داستان دوست‌داشتنی است و همه‌اش درس عبرت. مهدی آذر یزدی را با قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب می‌شناسیم با اینکه تألیفات دیگری هم دارد اما کودکی خیلی از ماها حداقل یکی از جلدهای این کتاب را داشته است. با آن صفحه‌ی به قول راوی‌اش جای عکس دوست‌داشتنی‌اش برای هدیه‌دهنده و هدیه‌گیرنده که همیشه در خاطر می‌ماند.
فکر کنم حالا سری این کتاب‌ها به چاپ سی‌ام رسیده باشد. کتابی که از همان روی جلدش بی‌ریاست. سبک طراحی کتاب هم خالی از زرق و برق کتاب‌های نسل جدید کودکان است که فقط قیمت پشت جلدشان پربار است نه کاغذ و متن مصرفی‌شان. هرچه از رفاقت این کتاب‌ها بگویم کم است.
اما زندگی نویسنده‌ی خوب بچه‌ها از زبان خودش را که می‌خوانی به قول خودش روضه‌خوانی‌ست. با رنج شروع می‌شود، با رنج ادامه می‌یابد و … و افسوسی که به صورت آه کشیده می‌شود. حالا او هم‌چنان کتاب می‌خواند (بچه‌های خوبش دیگر کتاب می‌خوانند؟) و دیگر چیزی نمی‌نویسد چون قرار نیست چاپ بشود. ممیزی برای کتاب‌های آذر یزدی؟ بگذریم. برای بزرگداشت یکی از پیرمردهایی که خیلی بافرهنگ است و گله‌ای از بچه‌های خوبش ندارد چه می‌توان نوشت؟ من هم یکی از همان بچه‌هام، همشهری راوی قصه‌های خوب، اما فراموشش کرده‌ام. اصلاً ما همینیم، شعر و ترانه و داستان را حفظ می‌کنیم اما زود از خاطر می‌بریم…
تقدیر و تشکر از مردی که زندگیش پر است از لوح و تقدیرنامه، اما طعنه‌ی تلخ مادرش را فراموش نمی‌کند که «پول این‌همه قلم زدن و فرهنگ کو؟»، تکراری‌ست. فقط می‌توانم بگویم شرمنده‌ام مرد خوب کودکی‌های من.
و قسمتی از شعری را می‌نویسم که برای بازگشت به خاطرات گفته‌ام:
منو ببر به کــودکــی، به قــصه‌هــای الکـی
به دنیــای قشنگی که یکــی بود و نبود یکـی
منو ببر به اضطراب، هــوای نـمـره و کتــاب
جایی‌که تنها نباشم با فکرش حتی توی خواب

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s