خوراک آراِس‌اِس

ببین من خیسم از یادت

نوشته‌شده در

«مرد ِ بی‌خورشید»

دوباره بغض ِ دلتنگی، گلوتُ بسته انگاری
ببین من خیسم از یادت، چرا با من نمی‌باری؟
من از شبگریه لبریزم، تب ِ زردی ِ شالیزم
منُ با چشم ِ شب‌تابت، یه شب، تنها درآویزم
بذار از بغض ِ باریدن، تنم هم‌جنس ِ تو باشه
نذار این مرد ِ بی‌خورشید، تو این شبگریه تنها شه
کنار ِ تو تموم ِ من، به تو پیوسته انگاری
ببین من خیسم از یادت، چرا با من نمی‌باری؟
بذار از روزن ِ این عشق، تموم ِ خونه روشن شه
بذار که زخم ِ این غربت، فقط سهم ِ تن ِ من شه
هوای گریه پیچیده، تو این دلتنگی ِ بی‌تو
به من بسپار و شادم کن، تن ِ داغ ِ نفس‌هات‌ُ

علی صالحی / سرباز وظیفه / ناشر: مؤلف / صفحه‌ی ۵۰

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s