شخصی

من در بی‌پایان این بن‌بست غمگین، ترانه‌ی شادی را روی دیوار زمزمه می‌کنم … گوش کن

در میان نوشته‌های من، در همین وبلاگ، اگر از خواننده‌های قدیمی وبلاگ بوده باشی و یا اگر حوصله کرده باشی و از روی آتش فیلترینگ پریده باشی و سری به آرشیو وبلاگ زده باشی، می‌دانی و می‌دانم که نوشته‌ی غمگینی نیست. یعنی تا جایی که خاطر من به یاد می‌آورد، تعداد نوشته‌هایی که اشک باشد را می‌توان با انگشتان دو دست سرشماری کرد. اما تا بخواهی طنز و نوشته‌های سرخوشانه پیدا می‌شود.
دفتر ترانه‌ها را ولی اگر ورق بزنم، پر است از تنهایی غمگینی که خود من‌اند. فکر می‌کنم آدم غمگینی هستم که غمگینی‌اش در تنهایی‌اش لانه کرده است. بلد نیستم گریه کنم، یا فکر می‌کنم که سرازیز شدن اشک‌های من سخت است. همیشه با خودم اندیشیده‌ام با این سرسختی در اشک نریختن، چقدر مایه‌ی تاسف است اگر مرگ عزیزانی فرا برسد و من مات و مبهوت به یک گوشه خیره شوم و دیوانه‌وار منجمد باشم. گاهی شاید آن باران لعنتی را آرزو کنم که بر سر عزاداران عزیز من خراب شود تا آبروی چشم‌های من حفظ شود. اما من بارها امتحان خود را در اشک پس داده‌ام. اما من بارها گریسته‌ام. اما من در یک سال دو عزیز را در عرض چند ماه از دست داده‌ام و گریه امان نداده است و خواسته‌ام تا باران نبارد و اشک‌های من روی آسمان را سیاه کند. آن‌روزها شوهرعمه‌ای بود که اگر عمه‌ای نبود، عموی من بود. من هیچ‌گاه عمو نداشته‌ام و این درست نیست. مگر همه‌ی عموها برادرهای پدرند؟ من به او عمو می‌گفتم و حتمآ که عموی من بود و رفت. و رفت تا ببیند که من در رفتن او، اوی عزیز، گریه می‌کنم. و رفت تا به من ثابت شود که گریه می‌کنم.
و بعد، درست در وقتی که همیشه انتظارش نیست و بی‌وقت خوش‌قول است، عزیز دیگری از تبار عزیزان از دست رفته شد. پدربزرگی که بزرگ بود و بزرگ ماند و بزرگ رفت. دوست‌داشتنی‌ترین غم تاریخ زندگی من، در روزی رفت و در خاکی رفت که همیشه آرزو می‌کرد. و عجیب بود آن عاشورای پدربزرگ که در تاسوعایش رفته بود. و من باز هم گریستم در آن سرزمین پدربزرگ که در روزهای معمول جمعیتش به ده نفر هم نمی‌رسد اما آن روز عاشورا بود…
همیشه اعتقاد داشتم با تمام بی‌اعتقادی‌ام، هر آدم خوب بر اساس همان اعتقاداتی که دارد می‌میرد، حالا این آدم خوب پیش من تعریف‌هایی که دارد که الزامآ درست نیست در حالی که فکر می کنم درست است.
من بارها گریسته‌ام، برای مرگ عزیزانی گریسته‌ام که عزیز بوده‌اند. ننوشته‌ام اما غمگین سروده‌ام، نتوانسته‌ام زیاد شاد بسرایم. من احساساتی بعد از دیدن فیلم «کتاب سیاه» هم گریسته‌ام. می‌توانم گریه کنم. آخرین بارش همین همین چند ساعت پیش بود که دوست خوبم نادر از رفتن پدرش گفت. این نوشته‌ی حسین نوروزی، این آدم خوب که دوستش دارم از صمیم قلب، بدجور دلتنگ و غمگینم کرد و اشک آمد. سال خوبی که فروردین جزء ماه‌هایش نیست فکر می‌کنم برای من هم سال خوبی باشد. از پس این غم‌های غمگین شاید شادی بیاید.
در میان این‌همه ترانه‌ی غمگین، چشمم می‌خورد به ترانه‌ِ شادی که شاد زمزمه‌اش می‌کنم:
با شب فامیلن اون چشان
نسبت داره با من نگات
قد و بالات بهت میاد
دوسِت دارم خیلی زیاد…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s