خوراک آراِس‌اِس

ایمان

نوشته‌شده در

از لب تو غزل پرید
از دست من هیچ
چه خیالی!
شعر هم زخم مرا سوزاند
تو … شاعر بودی

من به ناز کشیدن می‌آمدم
تو … نقاشی بودی
تو را خدا
سال‌ها این‌چنین زیبا رقصیده بود

من از دست می‌رفتم
که چشم‌های تو صلح بود

چه می‌شد اگر
به نقاش تو ایمان می‌آوردم

۲۶/مهر/۱۳۸۶

Advertisements

یک پاسخ »

  1. چند جاش مبهمه که وقتی آنلاین دیدمت دربارش می گم …

    دوست داشتن

    پاسخ
  2. شعر خوبی بود به هر حال …

    دوست داشتن

    پاسخ
  3. سلام خوبی که..
    عالیه مثه همیشه موفق و سبز باشی اقا فویی…

    دوست داشتن

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s