حقوق بشر

قیصرانه

همه‌چیز از مرگ فاطی شروع شد. نه! خیلی قبل از آن شروع شد اما نه به دست فاطی. از آب‌منگل‌ها شروع شد. برادران آب‌منگل بزرگ و کوچکشان فرقی نمی‌کرد، هر کدام بود همین کار را می‌کرد. ذاتشان همین بود آن‌ها مردار زنان را می‌پرستیدند نه برای تقدسش برای رنجی که به او تزریق می‌کردند. تجاوز یک کلمه بود. رد گم‌کنی بود. تجاوز یک رنج بود. تجاوز به بکارت نبود. تجاوز به حق بود. حق دوست داشتن، حق ابراز عقیده، حق رهایی، حق آبرو، حق زن بودن…
همه‌چیز در قلم کیمیایی بود. روح فاطی سپید بود. یک فرمان بود که به زیارت رفته بود. خونریزی را بوسیده بود. قصاب بود اما قصاب نبود. فرمان بود. دایی هم بود که جمشید مشایخی نقشش را بازی می‌کرد. فرمان قسم خورده بود. چاقو بود که نامردی بود. فرمان بی‌تیزی بود. انگار مسعود فردمنش بود که دکلمه‌ی تختی می‌خواند: «نبرد نابرابر، نیست کار ما برادر»
اما برادران آب‌منگل جنسشان انسان نبود. اگر مرد بودند، زن را می‌بوییدند. چاقو بود و نامردی و فرمانی که برادرش را خواند. برادران آب‌منگل باید می‌ترسیدند.
سوپراستار نمی‌شد اگر این قصه نوشته نمی‌شد. بهروز وثوقی بود. قیصر رسید. قیصر زن را می‌بویید. قیصر زن را تقدس می‌کرد. چاقو غیرتش نبود، چاقو فریادش بود. فریاد آزادی. حالا قیصر باید می‌جنگید. با غصه‌های مادرش، با مظلومیت فاطی، با مرگ مردانگی فرمان، با خاطره‌های دایی و با عشق اعظم. قیصر سر بلند کرد. او که بلند شد، برادران آب‌منگل دیگر زنده نبودند. قصه‌ی این مردی دخلی به جنسیت ندارد. این مردی چیز دیگری‌ست. فاطی مرد بود، فرمان مرد بود، قیصر مرد بود، اعظم هم مرد بود که اگر مرد نبود قیصری نبود.
بچه‌ها مردانه ایستاده‌اند. اگر دیگر قیصری نیست بچه‌ها هستند. یک قانونی نوشته‌اند، هیچ چیز سر جای خودش نیست. انرژی هسته‌ای روی اسکناس است و مردانگی در زندان. یک ایرانی بود نه آن سال‌های دور که کوروش بود و داریوش. یک ایرانی بود همین سال‌هایی که ندیدیم. یک فرهاد و یک داریوش داشت که می‌خواندند، یک شهیار قنبری داشت که می‌نوشت: «جمعه‌ها خون جای بارون می‌چکه» و «تو آخه مسافری، خون رگ اینجا منم» ایرج و اردلان هم بودند.
یک ایرانی بود. یک تختی داشت که دنیا جلوی خاکی بودنش چیزی کم داشت. تختی غلامرضا بود. مردم را مثل مادرش احترام می‌گذاشت. مقدس بود چون مقدس می‌داشت.
یک ایرانی هست که سخته. مردانی مانده‌اند که مرد نیستند. چشمان‌شان با بدن زن هم‌خوابه می‌شود. اما زنانی مانده‌اند که مردانه‌اند. حکم را که صادر کردند انگار که فاطی خودکشی کرد. ما دایی شدیم با خاطره‌هایمان. فرمان عذاب می‌کشد. حالا قیصرها ایستاده‌اند. مردم در خیابان قیصرهایشان را می‌ستایند اما قیصرها به بند ۲۰۹ اوین می‌روند. انگار که باز هم شهیار نوشته است و داریوش خوانده است: «منم که جنگلی بی‌زمین بودم، به جرم کشف گل در اوین بودم».
آخر قصه هنوز نرسیده است. آخر قصه اما قیصر نمرد. خواستند که بمیرد. فیلم بود دیگر. خواستند و شد. اما بچه‌ها چیز دیگری می‌خواهند. قیصرانه می‌خواهند. اینجا اما کسی فیلم‌نامه را تلخ تمام نمی‌کند. قیصرها پای هدفشان مردانه‌اند. برادران آب‌منگل قانون شده‌اند اما زنده نخواهند ماند. و ما باز هم زن را خواهیم خواند و خواهیم نوشت.
=========================
* با احترام به استاد کیمیایی که نوشته‌ی فوق وامدار نثر اوست.

+ امضا کنید همیشه روزنه‌ی امیدی هست.

Advertisements