طنز

دوست داشتی بخندیم، پس چرا مردی؟

اصلآ عمران جان میدونی چیه؟ اصلآ هم حکایت ما نیست حکایت این مرگ دوست داشتنیه! بی هوا میاد تو میشینه بغل دست آدم. همین پریشب که اومد بغل دست تو نشست قبلش اومد بشینه بغل من بهش گفتم این شناسنامه من ببین دلت میاد؟ بعد گفت که نه خدایی هنوز خیلی بچه ای!
اصلآ نگفت که قراره سراغ تو هم بیاد وگرنه خفتش میکردم. چه کنم که بی خبر از در میاد و میره. میگن تو رفتی من که باورم نمیشه پس اینهمه مطلب نخونده از من که امضای شکرچیان پاشه مال کیه؟
دلم نمیاد گریه کنم آخه آدمایی مثل تو اشک غم و غصه رو دوست نداشتن. اصلآ شاید مصلحت این بوده که هارد من بترکه که خبر رفتنتو دیر بشنوم.
حالا من اینجا توی شهرستون دستم از همه جا کوتاهه! اصلآ همه امکانات مال این پایتخت بی در و پیکره حتی مرگ عمران صلاحی. تقصیر من نیست خودت میگفتی باید خندید اصلآ مگه آدم گریش میگیره از این کارای خنده دار روزگار؟
ببین این رضا ساکی نوشته که امروز طنز بنویسیم آخه خنده داره عمران صلاحی و مرگ؟
میخوام زنگ بزنم بهشت ببین خودت گوشی رو بردار کس دیگه اگه برداره معلوم نیست چه بلایی سرش میاد اگه خودت برداشتی بهت میگم ناقلا همه کارات ما رو میخندوند خواستی ببینی مرگتم ما رو میخندونه؟ بهت میگم آره دارم میخندم اما نه به مرگ تو به این «حالا حکایت ماست». بهت میگم ایندفه رو که مردی دفه بعد از این شوخیا با ما نکن.
اگه کس دیگه برداشت میگم یعنی بهشت فقط همین یه عمران صلاحی رو کم داشت؟ نه اگه کس دیگه برداشت گوشی رو میذارم میترسم بغضم بترکه تو ناراحت بشی.
دیگه نمینویسم بیشتر پیش برم اشکم در میاد آخه ناسلامتی تو مردی…

* زندگی از دم در، قصد رفتن دارد… (گل آقا)
* عمران صلاحی شاعر و طنزپرداز، درگذشت. (بلاگچین)

Advertisements