خوراک آراِس‌اِس

نانوشته‌ی پنج

نوشته‌شده در

این عشق هم عمرش زیاد نبود، همایون (همون دوست جدید) مرد خوبی بود. منو می‌فهمید و دوستم داشت. هرگز منو از خودش دلخور نمی‌کرد اما خانواده‌ش مشکل ما بود. می‌دونست من چه رنجی می‌کشم. دوست داشت بهم کمک کنه اما نمی‌تونست. من از دست محمد به تنگ اومده بودم دلم می‌خواست طلاق بگیرم اما همایون نمی‌تونست با من ازدواج کنه. مشکل خودش نبود مشکل خانواده‌ش بود که اجازه نمی‌دادن با یه بیوه‌ای مثل من ازدواج کنه. همایون خیلی اعتقاداتش رو رعایت می‌کرد. تهران که رفتم تا برای چند روز با هم باشیم اصرار کرد صیغه بخونیم البته شوهر داشتن من رو ندید گرفت! من از این کارها خوشم نمیومد اما به خاطر اون راضی بودم. با اینکه دوستش داشتم اما باید کنار می‌کشیدم. چون مزاحم بودم. با این شرایطی که اون داشت مطمئن بودم که مدت زیادی نمی‌تونیم با هم باشیم چون به هر حال باید ازدواج می‌کرد و من هم بالاخره باید می‌رفتم. پس تصمیم گرفتم جدا بشم ناراحت بود اما مجبور بود قبول کنه چون حق با من بود.
باز هم به حال اول برگشتم محمد بو برده بود و حالا اخلاقش بدتر هم شده بود. گرچه خودش هم رابطه داشت اما انگار رابطه‌ی من مایه‌ی آبروریزی بود. اینجور جاها روابط مخفیانه مردان افتخارشونه و روابط زنان مایه‌ی ننگ!
سخت بود و نفرت‌انگیز اما پیدا شدن نفر جدیدی که توی ایران نبود باز هم امید رو به من برگردوند. لااقل اگر کسی من رو می‌فهمید می‌تونستم تلخی‌های زندگیم رو تحمل کنم. شاید این نفر جدید می‌تونست من رو به زندگی برگردونه. قرار بود به ایران بیاد و من امیدوار بودم گرچه هنوز محمد بود و من شکنجه می‌شدم. اما دلم خوش بود که شاید لحظه‌ای دردهام رو فراموش کنم. منتظر اومدنش بودم تا دلتنگی‌هام رو از یاد ببرم.

Advertisements

یک پاسخ

  1. سلام …افاضات جناب مایلی کهن رو درباره دائی شنیدی …واقعا متاسف شدم …

    دوست داشتن

  2. فقط یه سوال . چرا.جواب خیانت رو با خیانت دادی؟

    دوست داشتن