سیاست

بعد از شش سال

چند روزی بیشتر نمانده به روزی که قرار است بیایی٬ شش سال نبوده‌ای٬ خیلی‌ها فراموشت کرده‌اند٬ خیلی‌ها خسته شده‌اند٬ خیلی‌ها هنوز هم می‌گویند حقت بوده است٬ جای تعجب ندارد٬ با آن برنامه‌سازی‌های صدا و سیمای وقت آدم‌ها سنگدل می‌شوند٬ اما هنوز هستند بچه‌هایی که همیشه اسم تو را می‌آورند٬ هنوز هستند کسانی که غیر از انتظار سال نو٬ منتظر اتفاق دیگری هم هستند و آن آمدن توست.
می‌آیی٬ در را که باز می‌کنند آفتاب چشمانت را دقیقه‌ای می‌زند٬ پلکهایت را ببند٬ تنفس کن٬ با اینکه آلوده است٬ با اینکه بوی دود می‌دهد اما آزاد است که هوای زندان را از خاطر می‌برد٬ لبخندت کجا رفته است٬ چهره‌ات خسته است٬ اما امید عمق چشمانت خانه کرده است.
کمربندت را محکم کن٬ شش سال پیش کمربند می‌بستی یا نه؟ آخرین باری که خودت را وزن کرده‌ای٬ کی بود؟ لاغر شده‌ای اما محکم‌تر قدم برمی‌داری.
شهر را نگاه کن٬ شلوغ است٬ شیشه‌ی مغازه‌ها پر است از درصدهای تخفیف و حراج ویژه‌ی نوروز٬ شیرینی‌فروشی‌ها پر است و آجیل‌فروش‌ها وقت سرخاراندن ندارند٬ شش سال پیش با بچه‌ها می‌آمدی٬ قیمت‌ها پایین‌تر بود٬ نبود؟
بساطی‌ها فروش ویژه‌ی عید خودشان را شروع کرده‌اند٬ هفت‌سین‌های فانتزی٬ سبزه‌های جورواجور٬ لباس‌ها و شلوارهای روی زمین٬ قیمت‌هایش نسبت به مغازه‌ها غیرقابل باور است.
خیابان هم مثل همیشه پر از ماشین است با این تفاوت که شماره ماشین‌ها یا فرد است یا زوج٬ راستی قیافه‌ی آدم‌های زوج و فرد با هم فرقی دارد؟ پسر جوانی پشت فرمان سرش را بالا و پایین می‌برد٬ صدای موزیکش هم نسبتآ بالاست٬ گوش کن٬ انگلیسی‌اش واضح است:
«Protect Your Ears»

قدم بزن٬ چه خوب است که کسی حواسش به تو نیست یا تو را نمی‌شناسد٬ با خیال راحت می‌توانی نگاه کنی٬ دختر جوانی کنار خیابان ایستاده است٬ غوغایی‌ست٬ ماشین‌های جورواجور به او که می‌رسند ترمز می‌کنند٬ قیافه‌شان را به خاطر بسپار٬ همه هم جوان نیستند٬ میانسال و پیر هم بینشان پیدا می‌شود٬ کدام یکی را سوار می‌شود؟ مهم است؟ کنار پیاده‌رو چند جوان ایستاده‌اند٬ میان انگشت‌هایشان سیگاری می‌سوزد٬ خارجی است یا ایرانی؟ مهم است چون بودجه‌اش فرق می‌کند!
دو کاسب هم مشغول صحبت‌اند٬ معلوم است شغلشان خلوت‌ترین شغل این روزهاست٬ یکی می‌گوید:‌ «اوضاع به هم ریخته٬ با حرفایی که این می‌زنه خدا به ملت رحم کنه»٬ دیگری در جوابش می‌گوید: «خب راست میگه٬ چرا ما نباید از این انرژی‌ها داشته باشیم٬ میگن همه مشکلات کشور باهاش حل میشه٬ خدا رو چه دیدی٬ شاید سال دیگه نزدیک عید جیبامون پر از اسکناس شد٬ راجع به اون قضیه‌ی اسراییلی‌ها هم اگه راست میگن ثابت کنن»٬ لحظه‌ای نگاهشان به تو میفتد که نگاهشان می‌کنی٬ می‌گذری و می‌شنوی: «اکبر گنجی بود؟» «نه بابا٬ اون هنوز تو زندونه٬ معلوم نیست زنده‌س یا مرده»

Advertisements

9 دیدگاه برای «بعد از شش سال»

  1. سلام فواد جان. خیلی این نوشته‌ات منقلب‌ام کرد. یعنی هر دوی این نوشته‌های آخرت.

    امیدوارم گنجی آزاد بشه. دعا می‌کنم.

    دوست داشتن

  2. مي ريم استقبالش . مگه نه؟ حتما بايد يه برنامه اي بذاريم.بايد بدونه كه فراموشش نكرديم
    =====
    آری می‌رویم با درد اما پر از امید….

    دوست داشتن

امکان ثبت دیدگاه وجود ندارد.