نانوشته‌های یک زن

نانوشته‌ی سه

از نامه قبلیم مدت زیادی میگذره، فرصت نشد بنویسم، به هر حال عذر میخوام که طول کشید، گفتم که قرار عقد و عروسی رو گذاشتیم، بعد از چند هفته من و محمد به اصطلاح بزرگترا رفتیم خونه بخت، ولی اگه میدونستم این خونه بدبختیمه عمرآ اگه با اجازه بزرگترایی از دهنم در میومد، سعی کردم احساسی که به محمد ندارم رو پیدا کنم، سعی کردم دوستش داشته باشم، سعی کردم به عشقی که میگن بعد ازدواج به دست میاد و خیلی هم قویتره برسم، کم کم داشتم به این حس میرسیدم، کم کم داشتم عاشقش میشدم، با اومدن آیدین زندگیمون شیرین تر هم شد، درآمد محمد خوب بود و دست به خرجشم همین طور، احساس کمبودی نداشتم اما این خوشی همش به دو سال اول ختم شد، کم کم اخلاق محمد عوض شد، خشن تر شد، چیزی که تا اون موقع ازش ندیده بودم، هر مشکلی که براش پیش میومد سر من خالی میکرد، داد و فریاد میکرد، اگه کسی ناراحتش میکرد، همه عصبانیتش رو سر من خالی میکرد، منم فکر میکردم اشکالی نداره و زود میگذره ولی هرچی بیشتر پیش میرفت بدتر میشد، گاهی به داد و فریاد هم راضی نمیشد و دست هم بلند میکرد، گاهی حس میکردم دو سال اول خواب و خیال بوده، محمدی که من میشناختم اینجوری نبود، تا میومدم حرفی بزنم داد و فریاد و سر و صدا، اصلآ تصورش رو هم نمیکردم اینجوری بشه، مشکل مالی نداشتیم، اما دیگه کم کم داشتم ازش متنفر میشدم، اصلآ نمیدونستم چرا اینقدر اخلاقش عوض شده، رابطمون کم کم سرد میشد، گرچه گهگاهی مهربون میشد، گرچه همیشه منو عزیز صدا میکرد اما من خشونتش هیچ وقت از ذهنم بیرون نمیرفت، حتی گاهی انقدر احساس تنفرم شدید بود که نمیخواستم پهلوش بخوابم، اصلآ هرچی سعی کرده بودم تو دو سال اول دوستش داشته باشم از بین رفته بود.
نمیدونم چی شد، چطور گذرم به اونجا افتاد، کی خبرم کرد، یه روز توی پاسگاه نیروی انتظامی محمد رو دیدم با سمیرا، دوست دختر قدیمیش، اصلآ به چشام مطمئن نبودم، یه دفعه چشمام سیاهی رفت، اومدم خونه اصلآ هیچی نمیفهمیدم، قدرت تفکرم رو از دست داده بودم، چرا با من اینجور رفتار میکرد، مگه ما چی کم داشتیم؟ که الآن اونو باید با دوست قبل از ازدواجش ببینم، تصور همچین چیزی هم برام سنگین بود، اشک ریختم، اما جلوی خودش به روم نیووردم، شاید اخلاقش بدتر میشد، شاید اصلآ به من توجه نمیکرد، شاید…

Advertisements