خوراک آراِس‌اِس

بامداد شبانه ها

نوشته‌شده در

اگر به کتابهای مدرسه بسنده میکردم اکنون نامهایی را که در کتابخانه کوچکم دارم و یا بر دیوار اتاقم نقش کرده ام نداشتم و نمیشناختم، اگر داریوش نمیخواند که نور را در پستوی خانه نهان باید کرد، اگر فرهاد نمیخواند که یه شب مهتاب ماه میاد تو خواب، یا من زمینم تو درخت با صدای خشایار اعتمادی پخش نمیشد، من کجا بامداد شاعر را میشناختم؟
نامهایی را ارج مینهم که هرگز در کتابهای درسی ادبیات به آنها برخورد نکرده ام! احمد شاملو، فروغ فرخزاد، صادق هدایت و …
از سهراب سپهری دو یا سه شعر داشتیم که آنها هم سانسور شده حفظ میکردیم، «آب را گل نکنیم، شاید این آب روان… ( زن زیبایی آمد لب رود یا نه سهراب؟ )»
«من مسلمانم، قبله ام یک گل سرخ… ( نسبت شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد؟ )»
نخواندم که «در زندگی زخمهایی هست…» اگر مسعود کیمیایی داش آکل را با مقدمه ای از بوف کور نمیساخت.
هشتاد سال از تولد شاملوی شبانه ها گذشت، همیشه دوست دارم از تولد حرف بزنم، عده ای بر بالینت جمع شدند و از تو یاد کردند، من چه گویم که حتی یکبار بر مزارت نیامده ام، فقط دوست دارم گاهی دفترهایت را ورق بزنم و تو را در خودم زنده کنم، آیدای تو را در آینه ات ببینم، دوست ندارم در هشتادمین سال تولدت از
ورثه ات چیزی بشنوم و بخوانم، دوست دارم بخوانم «لبانت
، به ظرافت شعر، شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل میکند، که جاندار غار نشین از آن سود میجوید، تا به صورت انسان درآید.»
آری تویی که آثارت اتوبیوگرافی کامل است، آری شعر خود زندگیست. تاریخها را در گوشه فراموشکار ذهنم پنهان میکنم، به خصوص تاریخهای رفتن، که زندگی آثار است، مهم این است «من از آنگونه با خویش به مهرم، که بسمل شدن را به جان میپذیرم»
اگر نخواستند در کتابهایم تو و دیگران را به من نشان دهند، باکی نیست که گنج را هر وقت بیابی باارزش است، هر چه دیرتر شاید باارزشتر، و هشتاد سال از متولد شدن بامداد شعر نو میگذرد، در ستایشش چه بگویم، که من کمم برای از او گفتن، او خود باید از خود بگوید، از سرزمینش، از آرزویش، از…
گفتی «هرگز از مرگ نهراسیده ام، اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود، هراس من، باری، همه مردن در سرزمینیست که مزد گورکن، از بهای آزادی آدمی، افزون است.» نیستی ببینی که حتی نان گورکن و عزرائیل را هم آجر کرده اند، خود طوری جان میگیرند که نیازی به گورکن نیست.
حرف آخر را از خودت مینویسم به آنهایی که برای تصدی قبرستانهای کهنه تلاش میکنند:
«نه فریدونم من، نه ولادیمیرم که گلوله ای نهاد نقطه وار، به پایان جمله ای که مقطع تاریخش بود، نه باز میگردم من، نه میمیرم.

و من که ا.صبحم، به خاطر قافیه: با احترامی مبهم، به شما اخطار میکنم
] مردهای هزارقبرستانی! [ که تلاشتان پایدار نیست.
زیرا میان من و مردمی که به سان عاصیان یکدیگر را در آغوش میفشریم، دیوار پیرهنی حتا، در کار نیست.»

Advertisements

یک پاسخ

  1. سلام به دوست عزیز ..نوشته ات را خواندم….آگاهی و آگاهی..
    زمانی که برای کنکور درس می خواندم هم این حس صادق هدایت خواندن و یا کتاب های دیگر بد جوری ما را…
    بالاخره ناراضی هم نبودم تا اینکه فهمیدم هیچ نفهمیدم
    به هر حال
    موفق باشی

    دوست داشتن

  2. سلام فواد جان، مثل همه مطالبت واقعیتو گفتی و بسیارم زیبا بیان کردی، موفق باشی.

    دوست داشتن

  3. به نام حضرت دوست
    فواد گرامی سلام:
    ناب سخن رانده ای.خدایش رحمت کناد شاملو را که اینان هر که مزدش بیش باشد بیشتر نهان می کنند.اکثر هنرمندان در هزارتوی زمان نامشان ناپیداست وقتی می زیند ،چون در خاک می آرامند آنوقت هزار نام است از آنها که بلند می شود.افسوس….
    مهرت هماره پایدار.

    دوست داشتن

  4. به امید روزی که شعر دوستان بتوانند تاریخ واقعی را تحمل کنند!

    دوست داشتن