خوراک آراِس‌اِس

نانوشته‌ی دو

نوشته‌شده در

واست از دبیرستان شروع میکنم، ولی اول یه توضیح کوچولو بدم که من لباس پوشیدم به روزه و خودم رو مجبور به رعایت حجاب نمیدونم ولی مقید به اخلاق اجتماعی هستم، دوران قبل از ازدواج من چندان عاشقانه نبود، بیشتر با همکلاسیهای خوب و صمیمیم بودم، مهمونیای هفتگی که هنوزم گاهی اوقات اتفاق میفته، گشت و گذار و بیرون رفتنای نوجوونی، یکی از بهترین دوران من بود، که دیگه واسه من تکرار نمیشه.
گفتم که اون روزای من چندان عاشقانه ای نداشت اما توی همون دوره من سه تا دوست پسر داشتم، گرچه رابطه با هیچ کدومشون به عشق نرسید اما رابطه با اولی که خیلی مبتدیانه بود و زود تموم شد، دومی رو زیاد خودم دوست نداشتم ولی در مورد سومی باید بگم که کمی دوستش داشتم اما عاشقش نبودم، کلآ قبل از اینکه ازدواج کنم درست و حسابی معنی عشق و دوست داشتن رو نفهمیدم و هر چه بود گذشت.
دیپلم رو که گرفتم زیاد خونه نشین نشدم! گرچه دوستم همش چهار ماه بود رفته بود و قرار بود برگرده ولی من به اصطلاح نامردی کردم و منتظرش نموندم! ولی میدونستم که حتمآ خونوادش با ازدواج ما مخالفت میکردن و اصلآ هدف ما ازدواج نبود.
یکی از همون روزای خونه نشینی، پسرداییم و خونوادش برای من اومدن خواستگاری، اون موقع هیچ احساسی نسبت به خواستگارام نداشتم و همین حس در مورد پسرداییم هم صدق میکرد. میدونستم که مامان و بابام نظرشون در مورد اون مثبته و همین طور میدونستم که پسرداییم یه دوست دختر داره ولی مطمئنآ موقع خواستگاری فکر میکردم که مثل من و دوستم اونا هم قطع ارتباط کردن.
گرچه فکر نمیکردم که دوستش داشته باشم ولی ازش بدم هم نمیومد، وضع مالیش بد نبود و همینطور دست به خرجشم خوب بود، من هم فکر میکردم بعد از ازدواج حتمآ عشقم بهش بیشتر میشه بر اساس شنیده هام که عشق بعد از ازدواج قویتر از عشق قبل از ازدواجه.
واسه اینکه نامه طولانی نشه میگم که به پسرداییم جواب مثبت دادم و قرار عقد و عروسی رو گذاشتیم و من به دوران خوش مجردیم پایان دادم.

Advertisements

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.