خوراک آراِس‌اِس

نانوشته‌ی یک

نوشته‌شده در

 

نمیدونم اولین حرفهام در اولین نامه رو چجوری به روی کاغذ بیارم. اولین بار که در یکی از چت رومهای یاهو به من پی.ام دادی هرگز فکر نمیکردم که روزی بخوام حرفهام رو واسه تو درددل کنم. اون روزای اول اصلآ حس صمیمیتی به تو نداشتم، اینو رک میگم چون الان هم تو و هم من میدونیم که دوستیمون چقدر محکم شده که آرزو میکنم هیچ وقت این صمیمیت از بین نره.
وبلاگت رو که برای بار اول میخوندم به ناگاه حس کردم به تو نزدیکم، یادم نیست مطلب اونروزت چی بود ولی مهم این بود که فهمیدم که یکی هست گرچه از لحاظ سنی کوچکتر از من اما منو میفهمه.
نوشته هات اونروزا در طوفان بود، کنار صفحه ات دفتر شعرت بود که مطلع اونروزش رو یادم هست که نوشته بودی: » آنقدر ساده ام که حتی من، معنی خورشید را نمیفهمم، آنقدر ساده ام که در حضور تو من، در پی ماه و ستاره میگردم».
همونروز برای تو پیغام گذاشتم که میخوام بیشتر باتو حرف بزنم و از تو خوشم اومده، تو هم از خدا خواسته! به خواهش من جواب مثبت دادی.
و حالا که برات مینویسم، تو حرفامو شنیدی گرچه همشو نه ولی همون یه کم هم کافی بوده که تو راجع به من بفهمی.
وقتی بهت گفتم از من بنویس، گفتی که من خودم توی یه وبلاگ از خودم بنویسم اما نمیتونستم، من از قلم تو خوشم اومده بود! هرچند که تو شک داشتی که نوشته هات قشنگ بشه، ولی من به تو اعتماد دارم، از من بنویس.
شاید بازم یکی مثل تو پیدا بشه که حرفامو درک کنه و منو بفهمه، حرفای زنی که بعد از امضا تازه فهمیده که قبل از امضا چه دورانی بوده، منتظر نوشته هاتم.

Advertisements

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.