خوراک آراِس‌اِس

در اصل یکی بُده‌ست جانِ من و تو

نوشته‌شده در

مستان سلامت می‌کنند. آن مستان که هزارند یکی‌اند. علیک‌السلام آن باشد که بیایی نه‌آنکه از دور بگویی و بنویسی؛ بلکه بدان وصال که در یک خانه‌ایم قانع نباید بودن؛ بلکه بدان که در یک پیرهن جمع باشی قانع نباید بودن که پشیمانی آرد.

– مکتوبات مولانا

اینجا و اکنون

نوشته‌شده در

حالا درست ۱۱ سال از زادروز این وبلاگ می‌گذرد. ۲۵ مهر که می‌شود دوباره قصد نوشتن در وبلاگ می‌کنم و بعد از چند روز موتورم به پت‌پت می‌افتد.
حالا ۷ ماه از نوشتن آخرین مطلب راه من گذشته است و من از نوشتن فرار می‌کنم و از ننوشتن عذاب می‌کشم.
حالا تقریبن چهار ماه است که ساکن تهران شده‌ایم و اسیر قیل‌وقال پایتخت دود و آهن که حتا شلوغی‌اش هم خوش است.
حالا حدود یک ماه است که دانشجوی کارشناسی ارشد شده‌ام و فکر می‌کنم دارد از دوباره دانشگاه رفتن خوشم می‌آید.
حالا
حالا
حالا
حالا تو روبه‌روی من نشسته‌ای و هیچ کاری خوش‌تر از تماشای تو نیست.

هیشکی مثل تو نشد

نوشته‌شده در

BatiGol

این شب‌های نوروزی بساط فوتبال‌های مهم باشگاهی هم تعطیل می‌شود و دور، دور بازی‌های ملی است. نصفه‌شب از سر بی‌حوصلگی و بی‌فوتبالی تلویزیون را روشن کردم که کاش روشن نمی‌کردم. شبکه‌ی ورزش داست بازی آرژانتین – سوئد جام جهانی ۲۰۰۲ را نشان می‌داد و من دیوانه را برد به روزهای لعنتی‌ای که بی‌خیال از وسط جلسه‌ی امتحان نهایی بیرون می‌زدم تا بازی‌های آرژانتین را از دست ندهم. به آن روز جهنمی آخرین بازی گروه اف، آخرین بازی ملی باتی‌گل عزیز. گابریل باتیستوتا که با هت‌تریکش در جام جهانی ۹۴ برای همیشه دیوانه‌ی فوتبال و آرژانتین و خودش شدم.
خودآزاری‌ام گل کرد و نشستم به تماشای دوباره‌ی فروریختن. مثل همان ۱۴ سال پیش که هم‌مسیر با بیلسای دیوانه این‌ور و آن‌ور می‌رفتم تا بلکه اتوبوس دفاعی سوئد، پنچر شود. مالکیت توپ ۷۵ به ۲۵ بود و اما راهی باز نمی‌شد. با هر ضربه‌ی سر سورین، با هر شوت دیگو لوپز و با هر نگاه حسرت‌بار باتی‌گل به دروازه‌ی سوئد، به سقوط نزدیک می‌شدیم. همه‌چیز درست مثل همان روز بود. هیچ‌چیز عوض نشده بود. نمی‌شد یکی از توپ‌ها گل شود. نمی‌شد برگردیم به بازی قبل و کولینا برای آن پنالتی(؟) سوت نزند. از علی بوسیم چه انتظاری می‌شد داشت؟ کانیجیا را آخر نیمه‌ی اول از روی نیمکت اخراج کرد. هیچ‌چیز مثل ۱۰ روز قبلش رؤیایی نبود، رؤیای قهرمانی.
و دقیقه‌ی ۵۸ که رسید همه‌چیز تمام شد. باتی‌گل بیرون رفت، کرسپو آمد. کاشته‌ی اسونسون درست بعد از این تعویض گل شد، خودش هم باور نمی‌کرد. توپ انگار که مثل وزنه‌ای سنگین روی زمین قل می‌خورد و قل نمی‌خورد. همه‌چیز همان دقیقه‌ی ۵۸ تمام شده بود و از اورتگا و ورون و آیمار و زانتی و سورین و کرسپو کاری بر نمی‌آمد، جز پنالتی ازدست‌رفته‌ی اورتگا و ری‌باند دقیقه‌ی ۸۸ کرسپو که به تور نشست و شد یک یک، انگار که هیچ هیچ هیچ. از آن روز مزخرف برای من و باتیستوتا اشک ماند و اشک، و بهترین گلی که هیچ‌وقت نزد.
و کلی اما و اگر و ای کاش که ماند تا لیونل مسی و بیاید و دوباره جان‌بخشی کند به آن‌ها. اگر کینگ لئو و باتی‌گل هم‌دوره بودند، اگر اگر اگر.

۹۵۰۱۰۱

نوشته‌شده در

چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی
ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید

هفت ساله سرمست از انگور چشماتم

نوشته‌شده در

20081214004045

شاید هر کس دیگری بود، جمعه ۱۸ بهمن‌ماه ۱۳۸۷، ساعت دو که شد دو و نیم رفته بود و پشت سرش را هم نگاه نکرده بود. اما تو ماندی و من آمدم و زندگی هم شدیم. هرچه روزها گذشت و هرچه بر ما گذشت، شد عشقی که حالا از ما جداشدنی نیست. باورت می‌شود حالا هفت سال از آن جمعه‌ی دل‌باز گذشته است؟ همان روزهایی که داریوش ترانه‌ی شهیار قنبری را خوانده بود: با تو جمعه‌ی دل‌گیر چه دل‌بازه، مگه نه؟

هفت سال پیش فکر نمی‌کردم با تو قید همه‌چیز را بزنم، حالا تو را دارم و همه‌چیز را دارم. همه‌چیزم تویی که در دفترم می‌نویسم:

تو میدون ِ آزادی می‌بوسمت
تو ساحل، تو دریا، تو هر جا که هست
می‌خوام گریه‌سازا حسادت کنن
به آوازه‌ی ما تو هر جا که هست …

آرتین

نوشته‌شده در

از ماشین پیاده شدیم، با گوشی‌ام عکسی از چراغ‌های روشن کوچه گرفتم و وارد خانه شدیم. بچه‌ها خانه را روی سرشان گذاشته بودند و انگار منتظر ما بودند تا کمی بی‌خیال زلزله شوند و آرام بگیرند. بعد از اینکه چند دقیقه‌ای دور و بر ما پلکیدند و فهمیدند ما هم آدمیم، دوباره به کار خودشان مشغول شدند. وقتی موهایم بلند بود، آرتین از من می‌ترسید، حالا انگار مرا نشناخته بود. به لطف اینکه ما سالی یک بار هم به‌زور به صله‌‌ی ارحام تن می‌دهیم، بچه‌های فامیل هر سال باید حداقل نیم ساعتی وقت بگذراند تا موجودات ناشناخته‌ی فامیل را شناسایی کنند.
اما امان از وقتی که شناسایی بشویم، دیگر ما را هم باید با آن‌ها بفرستند مهدکودک، چون مثل پدر و مادرهایشان آدم‌بزرگ نیستیم. ما هم با آن‌ها خانه را می‌گذاریم روی سرمان.
وقتی خودمانی شدیم، آرتین مرا شناخته بود و خوشحال بود که موهایم را کوتاه کرده‌ام و دیگر از من نمی‌ترسد. گوشی‌ام را بیرون آوردم و شروع کردم عکس گرفتن از بچه‌ها، هر عکسی که می‌گرفتم باید می‌دیدند و کیف می‌کردند. آرتین عکس خودش را که دید، با انگشتش عکس‌های گوشی را ورق زد تا رسید به عکسی که از کوچه گرفته بودم، مکث کرد. گفتم می‌دانی اینجا کجاست؟ گفت: امام رضا!
به عکس دقت کردم، خیلی شبیه بود …

کورها می‌توانند هر کاری بکنند

نوشته‌شده در

شب موردنظر

«احساس خوبی موقع خرید کردن به آدم دست می‌دهد. الان خودم از آن خوشم می‌آید، بازی کردن نقش مردی که می‌داند چه می‌خواهد و می‌تواند آن را با خود به خانه ببرد. اما آن روزها فقط از تماشای کالاها لذت می‌بردم، که آن هم برای خودش کاری بود، زیرا قدرت آن را داشتیم که نگاه کنیم و نخریم.»*

+ شب موردنظر، توبیاس وولف، ترجمه‌ی منیر شاخساری، نشر چشمه

*از داستان «شعله‌ی آتش»